ارسال به دیگران پرینت

او در برف آمد

ماجرای من، به آزادی یک آدم مربوط می شه. یک آدم! اصلا هم شبیه شعارهایی که قبلا شنیدید نیست. کاملا واقعیه!

نویسنده:  محمد جواد لسانی

ماجرای من، به آزادی یک آدم مربوط می شه. یک آدم! اصلا هم شبیه شعارهایی که قبلا شنیدید نیست. کاملا واقعیه!
  من و ابوالفضل، الآن لب جاده ایم تا اتوبوس زندونی ها از راه برسه. یک باد سردی هم شروع شده که نگو!  گوشهامون قشنگ قرمز و کبابی شده!  عوضش می ارزه که اینجا هستیم. آقا معلم ما می خواد بیاد. اونم بعد یک سال دوری از مدرسه! حتما اتوبوس زندونی ها چند دقیقه دیگه می رسه. آقا معلم ما هم توی ماشینه. رحیم آباد پیاده میشه. من و ابوالفضل شک نداریم که میاد. چقدر دلمون تنگ شده براش! آقا منادی به ما فارسی درس می داد اما زمستون پارسال، یک عده از شهر اومدند، معلم ما رو گرفتندو بردند. ما هم نفهمیدیم اصلا چی شد؟ اینا کی بودند که یک دفعه پیداشون شد؟ چرا میون همه معلمها، به اون گیر دادند؟ اینکه خیلی مهربون بود. اون حتی یک نفر از بچه های کلاس رو هم تنبیه نمی کرد. شلوغ های مدرسه، ما بودیم. کلاس رو می گرفتیم رو سرمون! ولی زمانی که آقامعلم به زمین نگاه  می کرد می دونستیم دیگه داریم شورشو درمیاریم، کم کم ساکت می شدیم تا درس شو بده…راستی چرا اتوبوس دیر کرد؟ چیزی به غروب نمونده. من و همکلاسی م داریم تند تند درجا می زنیم گرم مون بشه. برف کنار جاده، آب شده اما سمت کارخونه ماگوبار هنوز برف زیادی رو زمین مونده. مجیدآقا داره با جمع صحبت می کنه کسی به ده بر نگرده بهشون میگه نگران نباشند حتما اتوبوسه میاد! اما خدایی هوا خیلی سوز داره. آسمونو نگاه میکنم. کمی قرمز شده شاید می خواد بازم برف بباره... مردم دارند یواش یواش از سر جاده میرند پایین. مجید آقا داد می زنه سرشون: «بیایید بالا. اتوبوس اومد! » ماشین سرعتشو کم می کنه و جلوتر از ما نگه میداره. جلو ماشین یک پارچه بستند، روی اون نوشته: زندانی سیاسی آزادی ات مبارک…همه مون می خوایم سوار اتوبوس بشیم که عباس آقا سرخیل نمی ذاره. میگه: «بابا چه خبرتونه! صبر کنید مسافرمون پیاده شه! » همه به حرفش گوش میدند. هرچی باشه خودشم تازه آزاد شده. آدم شجاعیه. اما هیچ مسافری از اتوبوس پیاده نمیشه. عباس آقا میره جلو، یواش در ماشینو باز می کنه. راننده اسم زندونی مارو می پرسه عباس آقا بلند میگه احمد منادی! راننده سرشو برمی گردونه عقب. کسی جلو نمیاد راننده میگه این اسم رو نداریم! بعدش ماشین حرکت می کنه. ما هم هاج و واج. همه مون یخ زدیم. بر می گردیم رحیم آباد پرندک.
   با ابوالفضل میریم خونه شون. چراغ علاالدین روشنه. پیش خودم میگم خدارو شکر! کمی گرم می شیم اما شعله ش آبی نیست بد جور می سوزه. به ابوالفضل میگم: « اینم که بوی دود میده! » ابوالفضل خنده تحویل میده!  میگه:« آقا معلم که نیومد. ما هم بریم یه طرفی! » خیلی کم سرما کشیدیم؟ حالا بازهم می خواهیم بریم یه طرفی! دو تایی از ده می زنیم بیرون. میریم  بیابون خدا. آسمون داره کم نور میشه. غروب نزدیکه اما سفیدی برف باعث شده تاریکی به چشم مون نیاد. همه جا یک روشنی الکی.  ابوالفضل منو نگران می کنه چون می گه:«آخرای شب خیلی با الان  فرق می کنه! هیچ جا دیگه اصلا دیده نمی شه!  شب که هنوز نیومده ». پس برمی گردیم. حوالی آبادی که می رسیم صدای خوندن عباس آقا از بلندگوی مسجد میاد: «سحر میشه، سحر میشه، سیاهی ها به در میشه، مخواب آرام, تو یک لحظه, که خون خلق هدر میشه!...» یک دفعه می بینیم از سمت جاده یک عده دیگه ای دارند میان، هی هم صلوات می فرستند. من و ابوالفضل مات موندیم کدوم سمت بریم. مسجد بریم بهتره گرم مون میشه اما ابوالفضل میگه:« بریم اول ببینیم اینا کی اند». توی نور کم غروب یک نفر انگار قدش بلند تره! جلوتر میریم. من ذوق زده می شم! چون می بینیم آقا معلم ماست که رفته روی دوش قدرت قصاب. از پایین به زور دستشو می گیرم. عجیبه تو این سوز سرما، دستاش گرمه! اما چقدر هم لاغر شده! معلم مون خم میشه ببینه کی دستشو  گرفته داد می زنم: «آقا اجازه منم! خوش اومدین! » در جواب من فقط می خنده. سفیدی دندوناشو به زور می بینم. می فهمم که منو شناخته. حتما خوشحاله که شاگردا هم اومدند به استقبال. بلندگوی مسجد چندبار سوت سوت می کنه. صدای حسین آقا منادی پدر معلم مون میاد. گمونم  نمی دونه پسرش آزاد شده. می خواد دعایی بکنه: «خدایا...پروردگارا! نهضت نورانی ما رو خودت پیروز بفرما!»  با شنیدن صدای اذان مغرب، همه مون می ریم تو مسجد.
     شب، خونه مجید آقا صادقی، بخاطر آزادشدن آقا معلم, مهمون هستیم. هرکی میاد خونه تقلا می کنه دور کرسی یک جا پیدا کنه. ابوالفضل مجبور شده درست روبروی من، اون سمت کرسی بشینه. بتول خانم، زن مجید آقا، در سینی بزرگی چایی میاره روی کرسی می ذاره. عباس آقا، با دقت داره پیچ رادیو رو می‌چرخونه. صداهای قروقاطی توی اتاق پخش می شه. پدر مجیدآقا  لحاف کرسی  رو تا زیر گلوش بالا می کشه میگه «ما که جون مونو برای این انقلاب گذاشتیم.» حسن آقا منادی، عموی آقا معلم، دوست داره حرف های بختیار را از تلویزیون گوش کنه  برفک نمیذاره اما صداشو بلند می کنه بتونه بشنوه. من کیف می کنم که تونستم کنار معلم خودم، جای خوبی گیر بیارم. عباس آقا دست شو بالا می بره میگه:« ها!..  رادیو مسکو رو پیدا کردم گوش کنید چی میگه! » او زیر چشمی به مهمون ها نگاه می کنه. گوینده رادیو، از شلوغی  امروز تهران میگه اما حسن آقا با خوشحالی میگه: «حرف های نخست وزیر مهم تره اینو گوش کنید! الآن گفت من دولت آشتی ام. » پدر آقا معلم بلند میگه:« خدایا شکرت! » از این ور کرسی، حسن آقا، به طرفی که من نشستم، داد می زنه: «عباس اون رادیو رو قطعش کن! » عباس آقا زیر بار نمی ره، با انگشتش بختیارو نشون میده و جواب محکمی تحویل حسن آقا می ده: « این مردک، سر جمع بیست روزه اومده سر کار. حالا میخواد چه گلی به سر ما بزنه؟ »
  وسط دعوا،  منم که  می خوام به حرف های آقا معلم گوش کنم گویا از سلول انفرادی حرف می زنه اما چون سروصدا زیاده، صدا به صدا نمی رسه! یکباره مجید آقا طاقتش تموم می شه، از قیافه و سبیل پیچ پیچی مجیدآقا خوشم میاد. با حالتی عصبانی معلومه که می خواد دادی بزنه. تا دهنش رو باز می کنه من گوشمو می گیرم اما یک دفعه  برق می ره، همه جا سوت و کور میشه. چشم چشم رو نمی بینه. حاجی سهلعلی پدر ابوالفضل، کبریتی می کشه. بتول خانم چراغ گردسوز روی طاقچه خونه رو روشن می کنه. تازه که سکوت شده، می شنویم که در خانه را دارند محکم می زنند! شیخعلی، برادر مجید آقا پشت در مونده بود. با توپ پر میاد تو خونه به همه نگاه می کنه و میگه: «یک ساعته توی سرما موندم هیچکی نیست درو  وا کنه؟؛ آخه چه خبره اینجا؟! چند نفر میخوان  آرومش کنن. بعضیا هم خنده تحویل می دند! مجید آقا میگه:« شیخعلی جان! تو خودت دیر اومدی. خونه هم سرو صداست. چرا از ما طلبکاری؟»  زیر نور چراغ، به زحمت می تونم از این ور کرسی قیافه ابوالفضل رو ببینم نمی دونم  الان خوشحاله یا ناراحت. اما برق رفتن، باعث شده صدای آقا معلم رو همه بشنوند. انگار خونه مجید آقا، حالا شده کلاس ما! آقا منادی میگه:« آخر هفته باید برم تهران پیش رفقام، می خوایم چریک بازی کنیم! جاهای مهمی رو باید بگیریم..تلویزیون، کاخ شاه... پادگانا.» آقا معلم فکرهای خطرناکی داره! هیچکی حرف نمی زنه. همه مات موندند. فقط عباس آقا یه دفعه میگه فردا که تظاهرات داریم بهیچوجه احمد نیاد تو جمعیت. چون «استوار شمس» رییس پاسگاه، احمدو  می گیره دوباره تحویل ساواک میده! آقا معلم مثل پارسالی که سر کلاس، شعر عجیبی خوند که توی کتاب فارسی مون نبود حالا هم میخواد شعری بخونه. چون می بینم که از جیب پالتوش یک کتاب کوچیک در میاره تا همه بدونند شعر یعنی چی! شعر مسخره بازی  نیست که بعضیا می خونن هیچی به هیچی! من می تونم کلمه هاشو ببینم چون آقا معلم کتابشو قشنگ سمت من می گیره.  آقا با دست زدن به لبش میگه: «اینو کسی گفته که بخاطرش لب هاشو دوختند!...اینقدر این شعر جون دار بوده!» حسن آقا که نزدیک من نشسته، از پشت عینک ذره بینی به آقا معلم زل می زنه، خوب می بینم که چشمهاش گرد شده. ابوالفضل پا میشه میاد نزدیک من تا شعر را از نزدیک گوش کنه. من و هم کلاسی، می خوایم شعر آقا معلمو حفظ کنیم، می دونم که کلمه های سختی داره اما این کله آدم پس به چه دردی می خوره!
«آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
                         دست خود ز جان شستم از برای آزادی
در محیط طوفان زا، ماهرانه در جنگ است
                ناخدای استبداد با خدای آزادی، باخدای آزادی...»
  پنجره رو نگاه می کنم. ا‌مشب دوباره برف شروع شده. محکم می خوره به شیشه. معلومه که بازهم می خواد همه جا رو سفید کنه!

 

 

 

 

با دوستان خود به اشتراک بگذارید:
کپی شد

دیدگاه تان را بنویسید

 
آنچه دیگران می خوانند:

    دیدگاه

    توسعه