نفکر | تخصص
زیستبوم فکری ما؛ از فروپاشی تخصص تا کرختی جمعی
در عصرِ حاضر، موجودی عجیبالخلقه زاده شده است که در تناقضی آشکار، همزمان پیچیده و ساده است. از بیرون، کلافی سردرگم از گرههای تودرتوست، اما در درون، خلأیی بیمرز را میماند که هیچ قاعدهای را به رسمیت نمیشناسد. در این ساحتِ بیحصار، مرز میان علوم و مسائل فروریخته است.
در عصرِ حاضر، موجودی عجیبالخلقه زاده شده است که در تناقضی آشکار، همزمان پیچیده و ساده است. از بیرون، کلافی سردرگم از گرههای تودرتوست، اما در درون، خلأیی بیمرز را میماند که هیچ قاعدهای را به رسمیت نمیشناسد. در این ساحتِ بیحصار، مرز میان علوم و مسائل فروریخته است.
درست در همین خلأ است که انسانِ معاصر پناه میجوید و ردای تحلیلگری بر تن میکند. تا آنجا که هر شهروند، خود را همزمان جامعهشناس، استراتژیست نظامی، نظریهپرداز سیاسی و معمار اقتصادی میپندارد تا شاید راهی برای فهم این آشفتگیِ بیپایان بیابد.
این موجود، از بیرون پیچیده است چون هزاران متغیرِ غیرمرتبط به هم گره خوردهاند، اما در داخل ساده و مثل یک خلاء است و همه چیز، یک چیز است. در حالت عادی، انسانها جزئینگر هستند. اما وقتی محیط پیرامون غیرقابل پیشبینی میشود، ذهن برای محافظت از خود، پروتکل تخصص را لغو میکند.
وقتی مرزها به رسمیت شناخته نمیشوند، تو ناچاری در تمام اتاقها حضور ذهنی داشته باشی تا غافلگیر نشوی. وقتی همه تحلیلگرِ همهچیز میشوند، مرز بین «نظر شخصی» و «واقعیت علمی» از بین میرود.
در چنین فضایی، بلندترین صدا شنیده میشود، نه درستترین صدا. چون تخصصی وجود ندارد، مردم به جای حقایق، به دنبال تایید پیشفرضهای خودشان میروند. این یعنی جامعه در دریایی از اطلاعات غرق میشود، اما تشنهی حقیقت باقی میماند.
اینکه یک نفر مجبور باشد همزمان نگران استراتژیهای نظامی در اقیانوس هند و کارائیب از یک سو، و تنش در غرب آسیا و شمال آفریقا از سوی دیگر، در کنار سیاستهای اقتصادی آمریکا و ختنهسوران اعراب در اروپا با وجود جنگ ناتو با روسها باشد، ظرفیت پردازش مغز را نابود میکند.
کیفیت زندگی در سطح خرد سقوط میکند، چون همه در حال حل کردنِ مسائل در سطح کلان هستند. آن هم مسائلی که عملاً هیچ قدرتی برای تغییرشان ندارند.
تحلیلها سیاه و سفید میشوند. چون پیچیدگیِ واقعی مسائل (که نیاز به سالها مطالعه دارد) نادیده گرفته میشود. آدمها به سرعت به دو دستهی «خائن» و «خادم» یا «احمق» و «باهوش» تقسیم میشوند. و این فروپاشیِ گفتوگو را هم به دنبال دارد.
این موجود، در تلاشی مذبوحانه برای کنترل جهان از طریق تحلیل، کنترلِ خودش را از دست میدهد. ما تبدیل به جامعهای میشویم که زیاد میداند اما کم میتواند.
درنهایت بعد از مدتی، این موجود تحلیلگر، دچار فروپاشی میشود. وقتی همه چیز مهم است، عملاً هیچ چیز مهم نیست. آدمها دچار کرختی میشوند و دیگر حتی به فجایع واقعی هم واکنش نشان نمیدهند.
دیدگاه تان را بنویسید