ارسال به دیگران پرینت

ژاپن | جنگ در ژاپن

ژاپن چگونه از صفر شروع کرد؟ | رشد احساسات مثبت به گذشته

ژاپن با قدرت تمام در برابر آمریکا ایستاد و در نهایت شکست خورد. ولی آن شکست باعث نشد تا شکوه امپراتوری را در سبک جدید زندگی زنده و احیاء نکند. اما ژاپن چگونه خود را احیا کرد و خاکستر خود چون ققنوس برخاست؟

ژاپن چگونه از صفر شروع کرد؟ | رشد احساسات مثبت به گذشته

ارزیابیِ من از سرزندگیِ آن دوران و پویاییِ نقشِ ژاپنی‌ها در شکل دادن به آگاهیِ پس از جنگ (با وجود تمامِ ملاحظات) مثبت‌تر است. آنچه اهمیت دارد این است که خودِ ژاپنی‌ها از تجربه‌یِ شکستِ خود در آن زمان و پس از آن چه ساختند؛ اکنون برای نیم‌قرن است که اکثریتِ آن‌ها به‌طور مستمر، این تجربه را به معیار و سنگِ محکی برای تاییدِ تعهد به «صلح و دموکراسی» تبدیل کرده‌اند.

ژاپن با قدرت تمام در برابر آمریکا ایستاد و در نهایت شکست خورد. ولی آن شکست باعث نشد تا شکوه امپراتوری را در سبک جدید زندگی زنده و احیاء نکند. اما ژاپن چگونه خود را احیا کرد و خاکستر خود چون ققنوس برخاست؟ ترجمه مقدمه کتابی که پیش رو دارید به این سوال می پردازد. فایل کتاب به زبان انگلیسی «در آغوش کشیدن شکست: ژاپن در پس‌آیند جنگ جهانی دوم» اثر جان دابور را اندیشمند فرهیخته جناب محمدرضا دادگستر در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرار داد. وحید اسلامزاده با همه درگیری هایش در آستانه عیدنوروز، زحمت ترجمه مقدمه کتاب را متکفل شد که در پیش روی دارید. جان دابور نویسنده کتاب و شرکت نورتون منتشر کننده کتاب هستند. دابور برخاستن ژاپن از دل جنگ را به نقل ازویلیام جیمز این گونه تفسیر می کند: «همان‌طور که ویلیام جیمز زمانی درباره‌ی «تجربه‌یِ دینی» نوشت، اغلب همین لحظاتِ نهایی و مرزی هستند که جوهرِ پدیده‌ها را به بهترین شکل آشکار می‌کنند.» او تاکید می کند «من شخصاً، جزئیاتِ ملموس و بافتِ این تجربه‌یِ استثنایی - یعنی تجربه‌یِ یک کشورِ کامل که از صفر شروع می‌کند - را مجذوب‌کننده می‌یابم» . با این همه برایش شگفت آور است که چگونه امپراتوری در ژاپن باقی ماند: « این واقعیت که سلطنتِ ژاپن پابرجا ماند، در حالی که بسیاری از خاندان‌هایِ امپراتوریِ دیگر سرنگون شدند، خود به تنهایی روایتی تطبیقی و تأمل‌برانگیز در سیاست و ایدئولوژی به دست می‌دهد.» او ژاپن جدید را خلاف ژاپن قبل از جنگ، ژاپنی می داند که از آن ژاپن نوملی گرایانه برمی خیزد: «صداهایِ نو-ملی‌گرایانه در ژاپنِ معاصر قدرتمند هستند و برخی از بلندترینِ این صداها دقیقاً همین سال‌هایی را که اینجا بحث شد، هدف گرفته‌اند.» این مطلب از نظرتان می گذرد:

مقدمه

کتاب «در آغوش کشیدن شکست: ژاپن در پس‌آیند جنگ جهانی دوم» (Embracing Defeat, Japan in the Wake of World War II) اثر ماندگار جان دابور (John W. Dower)، یکی از عمیق‌ترین و تحسین‌شده‌ترین آثار تاریخی قرن بیستم است که برنده‌ی جوایز معتبری چون «پولیتزر» و «کتاب ملی آمریکا» شده است.

این کتاب، فراتر از یک گزارش تاریخی ساده، به کالبدشکافیِ روحِ یک ملت در بحرانی‌ترین لحظه‌ی تاریخش می‌پردازد. دابور به ما نشان می‌دهد که چگونه ژاپن، از خاکسترِ ویرانی‌های هسته‌ای و شکستِ مطلق، هویت جدیدی برای خود خلق کرد.

رویایی منتهی به کابوس

ظهورِ ژاپن به عنوان ملتی مدرن، خیره‌کننده بود: سریع‌تر، جسورانه‌تر، موفقیت‌آمیزتر و در نهایت، جنون‌آمیزتر، آدم‌کش‌تر و خودویرانگرتر از آن چیزی که کسی تصورش را می‌کرد. در نگاه به گذشته، این مسیر تقریباً همچون یک وهم به نظر می‌رسید- رؤیای نود و سه ساله‌ای که به کابوس بدل گشت؛ مسیری که با ناوهای جنگی آمریکایی آغاز شد و با آن‌ها نیز به پایان رسید. در سال ۱۸۵۳، ناوگانی کوچک متشکل از چهار کشتی - که دو تای آن‌ها «کشتی‌های سیاه» زغال‌سوز بودند - از راه رسیدند تا این کشور را به اجبار [به روی جهان] بگشایند. در سال ۱۹۴۵، ناوگانی عظیم و درخشان بازگشت تا آن را ببندد.

شگفتی برآمدن یک قدرت کوچک

زمانی که همه‌ی این‌ها با ورودِ «کمودور متیو پری» آغاز شد، ژاپن کشور کوچکی بود با منابعِ مشهودِ اندک. برای بیش از دو سده، مراوده با بیگانگان تا حد زیادی توسط شوگون‌های فئودال ممنوع شده بود. اگرچه در آن سال‌های طولانیِ انزوا، اقتصادِ کشور، تجاری شده بود، اما نه انقلاب صنعتی در آن رخ داده بود و نه پیشرفتِ چشمگیری در علم ایجاد شده بود. اگرچه آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها این مردمِ جزیره‌نشین را علاوه بر «غریب و نامأنوس» بودن، لایق و باهوش یافتند، اما هیچ‌کس به فکرش هم خطور نمی‌کرد که درباره‌ی آن‌ها همان چیزی را بگوید که ناپلئون درباره‌ی کشور همسایه، چین - با آن قلمروِ پهناور، جمعیتِ مهیب و هزاران سال تمدنِ والا - گفته بود؛ اینکه: «اینجا غولی خفته است.»

بقای جنگ در لباس مدرنیته

در سال ۱۸۶۸، سامورایی‌های شورشی، شوگون را بیرون راندند و دولتی را به نام «امپراتور» بنا نهادند؛ شخصیتی که تا آن زمان، چهره‌ای دورافتاده و بی‌قدرت بود. دولت-ملتِ جدیدِ آن‌ها نشان داد که شاگردِ بسیار زرنگی است؛ آن‌ها هنرهای مدرنِ جنگ و صلح را به سرعت آموختند و در درکِ این نکته که چگونه باید در یک دنیای امپریالیستی زنده ماند، مهارتی ویژه از خود نشان دادند. همان‌طور که سطری از یک ترانه‌ی محبوبِ ژاپنی در دهه‌ی ۱۸۸۰ می‌گفت: «درست است که قانونی بین‌المللی وجود دارد / اما وقتی لحظه‌ی موعود فرا برسد، به یاد داشته باش / که قوی، ضعیف را می‌بلعد.»

 در حالی که بیشترِ کشورهای جهان تحتِ کنترلِ قدرت‌های غربی درآمدند، ژاپن از آن‌ها تقلید کرد و به ضیافتِ آن‌ها پیوست. در سال ۱۸۹۵، ارتش و نیروی دریاییِ امپراتوری، چین را به زانو درآوردند؛ این پیروزیِ قاطع در قاره‌ی آسیا، که با غرامتی عظیم همراه بود، باعث هجومی بین‌المللی برای گرفتنِ امتیازاتِ ارضی از پیکرِ همان «غولِ خفته» شد. غربی‌ها با لحنی خوشایند، از این کار با عنوان «قاشق زدن به خربزه‌ی چینی» یاد می‌کردند.

شگفتی ورود به باشگاه بزرگان

جنگ با چین، اولین مستعمره را برای ژاپنِ امپراتوری به ارمغان آورد: جزیره‌ی فرمز (تایوان). پیروزی بر روسیه‌ی تزاری در ده سال بعد - پس از نبردهای زمینیِ پرهزینه و یک پیروزیِ دریاییِ خیره‌کننده - جای پایی به رسمیت شناخته شده در منچوری به این ملت بخشید و راه را برای گرفتنِ کره به عنوان دومین مستعمره هموار کرد.

وام‌هایی که در نیویورک و لندن جمع‌آوری شده بود، به تأمین مالیِ این جنگ کمک کرد و قدرت‌های غربی، گوشِ خود را بر فریادهای میهن‌پرستانِ کره‌ای بستند. در جنگ جهانی اول، ژاپن در جبهه‌ی متحدین وارد نبرد شد و علیه دارایی‌های آلمان در چین اقدام کرد؛ پاداشِ این کار، نشستن در میان «پنج قدرت بزرگ» در کنفرانس صلح ورسای بود؛ جایی که پیروزمندان برای مجازاتِ آلمان و بازچینیِ نظمِ جهان گرد هم آمده بودند.

در آن زمان، هیچ قومِ غیرسفیدپوست و غیرمسیحیِ دیگری نمی‌توانست تصور کند که در چنین سطحی وارد بازیِ بزرگِ قدرت و نفوذِ جهانی شود؛ و هیچ‌کس هم نمی‌توانست فروپاشیِ فاجعه‌بارِ امنیتی را که در پیش بود، پیش‌بینی کند. هرچه باشد، جنگ جهانی اول قرار بود «جنگی برای پایان دادن به تمام جنگ‌ها» باشد.

اوج جنون و نژاپرستی مقدس

در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، در حالی که جهان در کامِ رکود و بی‌ثباتی فرو می‌رفت، رهبرانِ ژاپن با تلاشی هرچه دیوانه‌وارتر برای تسلط بر بازارها و منابعِ آسیا، به این آشفتگی واکنش نشان دادند (و خود نیز به آن دامن زدند).

«دای نیپون تیکوکو» - امپراتوریِ بزرگِ ژاپن - همچون یک لکه‌ی هیولایی گسترش یافت. (در نقشه‌های ژاپنی، قلمروِ امپراتوری همیشه به رنگِ «قرمز» بود.) سال ۱۹۳۱ شاهدِ تصرفِ منچوری بود؛ سال ۱۹۳۷، آغازِ تجاوزِ تمام‌عیار به چین؛ و سال ۱۹۴۱، حمله به پرل هاربر به عنوان بخشی از استراتژیِ تسلط بر بخش‌های جنوبیِ آسیا و اقیانوسِ آرام.

 در اوجِ این گسترش در اوایلِ ۱۹۴۲، ژاپن همچون غولی بر آسیا خیمه زده بود؛ یک پایش در میانه‌ی اقیانوسِ آرام و پای دیگرش در اعماقِ خاکِ چین؛ چنگال‌هایِ بلندپروازش از شمال به جزایر آلوتی و از جنوب به مستعمراتِ غربی در جنوب شرقی آسیا می‌رسید.

«حوزه‌ی رفاهِ مشترکِ آسیایِ شرقیِ بزرگِ» ژاپن، برای مدتی کوتاه، اندونزی (مستعمره هلند)، هندوچین (فرانسه)، برمه، مالزی و هنگ‌کنگ (بریتانیا) و فیلیپین (آمریکا) را در آغوش کشید. حتی سخن از پیشروی برای گرفتنِ هند، استرالیا و شاید هاوایی در میان بود.

فریادهای «بانزای» (زنده باد) به افتخارِ جنگِ مقدسِ امپراتور و شکست‌ناپذیریِ سربازان و ملوانانِ وفادارش، در بی‌شمار نقاط در داخل و خارج از کشور، آسمان را می‌شکافت. شاعران، کاهنان و مبلغان، همگی به یکسان، برتریِ «نژادِ یاماتو» و تقدیرِ متعالیِ «راهِ امپراتوری» را ستایش می‌کردند.

انسداد روانی قدرت

«حوزه‌ی رفاهِ مشترک» چیزی جز یک خیالِ باطل (کیمِرا) نبود؛ سرخوشیِ نیم‌سالِ اولِ جنگِ اقیانوسِ آرام، تنها رؤیایی در دلِ یک رؤیا بود که دیری نپایید که خودِ ژاپنی‌ها آن را «بیماریِ پیروزی» نامیدند و از سر به در کردند.

آن‌ها از کوره در رفته بودند و هم در موردِ تاب‌آوریِ مقاومتِ چین و هم در موردِ منابع - چه مادی و چه روانی - که ایالات متحده می‌توانست در یک نبردِ فرسایشی به میدان بیاورد، به شدت دچار اشتباهِ محاسباتی شدند.

 آن‌ها در عین حال، زندانیِ لفاظی‌های جنگیِ خود شده بودند؛ لفاظی‌هایی چون: جنگِ مقدس، مرگ پیش از بی‌آبرویی، دِینِ خون به کشتگانِ جنگ، قداستِ لرزش‌ناپذیرِ «نظامِ ملی» (کوکوتای) با محوریتِ امپراتور، و قریب‌الوقوع بودنِ یک نبردِ سرنوشت‌ساز که ورق را علیه «راهزنانِ چینی» برمی‌گرداند و «آنگلو-آمریکایی‌های اهریمنی» را متوقف می‌کند.

مدت‌ها پس از آنکه بدیهی شده بود ژاپن محکوم به فناست، رهبرانش - تا خودِ شخصِ امپراتور -همچنان ناتوان از اندیشیدن به تسلیم باقی ماندند. آن‌ها از نظر روانی دچار انسداد شده بودند و تنها قادر بودند لنگ‌لنگان به سوی جلو قدم بردارند.

سقوط در مغاک

آمریکایی‌ها (با آن عادتِ خود در نادیده گرفتنِ ناملایماتِ تاریخی همچون امپریالیسم، استعمارگری و فروپاشیِ اقتصاد جهانی) می‌گفتند که «پری» غول را از چراغ جادو بیرون آورده است - و آن غول حالا به هیولایی آغشته به خون بدل گشته بود.

از «تجاوزِ نانکینگ» در نخستین ماه‌های جنگ علیه چین گرفته تا «تجاوزِ مانیل» در مراحلِ پایانیِ جنگِ اقیانوسِ آرام، سربازان و ملوانانِ امپراتور، ردپایی از بی‌رحمی و غارتگریِ غیرقابل‌توصیف از خود به جای گذاشتند.

همان‌طور که مشخص شد، آن‌ها خودشان را نیز بلعیدند. ژاپنی‌ها در حملاتِ انتحاریِ ناامیدانه جان باختند، در میادینِ نبرد از گرسنگی تلف شدند، ترجیح دادند مجروحانِ خود را بکشند تا اینکه به دستِ دشمن بیفتند، و هم‌وطنانِ غیرنظامیِ خود را در جاهایی مثلِ سایپان و اوکیناوا به قتل رساندند.

آن‌ها ناباورانه نظاره‌گرِ بمب‌های آتش‌زایی بودند که شهرهایشان را نابود می‌کرد، در حالی که تمامِ این مدت به مهمل‌بافی‌های رهبرانشان گوش می‌دادند که می‌گفتند شاید لازم باشد تمامیِ «صد میلیون نفر» همچون «جواهراتی درهم‌شکسته» بمیرند.

آشکارترین میراثِ «حوزه‌ی رفاهِ مشترکِ آسیای شرقیِ بزرگ»، مرگ و ویرانی بود. تنها در چین، شاید ۱۵ میلیون نفر جان باختند. ژاپنی‌ها نیز نزدیک به ۳ میلیون نفر - و تمامِ امپراتوری‌شان - را از دست دادند.

«پس از آن خشمِ هولناک، ژاپن واردِ انزوایی غریب شد.»

هم‌آغوشی شهوانی

ژاپن بار دیگر از جهان کناره گرفت؛ نه به خواستِ خود، بلکه به فرمانِ پیروزمندان؛ و نه به تنهایی - آن‌گونه که در سده‌های پیش از «پری» بود - بلکه در هم‌آغوشیِ با فاتحانِ آمریکایی‌اش قفل شده بود.

 خیلی زود آشکار شد که آمریکایی‌ها نه می‌توانند و نه می‌خواهند این رابطه را رها کنند. جنگ میانِ ژاپن و قدرت‌های متحد، که با «پرل هاربر» آغاز شد و با تسلیمِ امپراتور پس از بمباران‌های اتمی هیروشیما و ناکازاکی پایان یافت، سه سال و هشت ماه به طول انجامید؛ اما اشغالِ این ملتِ شکست‌خورده که در اوت ۱۹۴۵ آغاز شد و در آوریل ۱۹۵۲ به پایان رسید، شش سال و هشت ماه دوام آورد؛ یعنی تقریباً دو برابرِ خودِ جنگ.

در آن سال‌ها، ژاپن هیچ حاکمیتی و به تبعِ آن، هیچ رابطه‌ی دیپلماتیکی نداشت. هیچ ژاپنی اجازه نداشت به خارج سفر کند تا زمانی که اشغال رو به پایان بود؛ هیچ تصمیمِ کلانِ سیاسی، اداری یا اقتصادی بدون تأییدِ فاتحان ممکن نبود؛ و هیچ انتقادِ علنی از رژیمِ آمریکایی مجاز شمرده نمی‌شد، هرچند که در نهایت، صداهای معترض مهارناپذیر بودند.

دموکراسی از دل تناقض

در ابتدا، آمریکایی‌ها برنامه‌ای بنیادین برای «غیرنظامی‌گری و دموکراتیزاسیون» تحمیل کردند که از هر نظر، نمایشِ خیره‌کننده‌ای از یک «آرمان‌گراییِ مغرورانه» بود؛ نگاهی که هم خودحق‌پندارانه بود و هم به شکلی واقعی، دوراندیشانه.

سپس، مدت‌ها پیش از خروجشان، آن‌ها تغییرِ مسیر دادند و در همکاری با عناصرِ کمتر لیبرالِ جامعه، شروع به مسلح‌سازیِ دوباره‌ی دشمنِ پیشینِ خود به عنوان یک شریکِ زیردست در جنگ سرد کردند.

با این حال، علیرغمِ ظهورِ نهاییِ یک دولتِ محافظه‌کار در دورانِ پس از جنگ، آرمان‌های صلح و دموکراسی در ژاپن ریشه دواندند-اما نه به عنوان یک ایدئولوژیِ عاریه‌ای یا بینشی تحمیلی، بلکه به عنوان یک «تجربه‌ی زیسته» و یک «فرصتِ قاپیده‌شده». این آرمان‌ها، بیانِ خود را در میانِ تنوعی بزرگ و اغلب ناهماهنگ از صداهای مختلف یافتند.

جنگ صلیبی مدرن

هیچ پیشینه‌ی تاریخی برای این نوع رابطه وجود نداشت، و نه هیچ نمونه‌ی واقعاً مشابهی در پیامدهای پس از جنگ در جای دیگر. مسئولیتِ آلمانِ اشغال‌شده - شریکِ سابقِ ژاپن در دول محور - که میان ایالات متحده، انگلستان، فرانسه و اتحاد جماهیر شوروی تقسیم شده بود، فاقد آن «شدتِ متمرکزی» بود که با کنترلِ یک‌جانبه‌ی آمریکا بر ژاپن پدید آمد.

 آلمان همچنین از «شور و غوغای مسیحاییِ» ژنرال داگلاس مک‌آرتور، آن قدرت‌مدارِ مطلقِ توکیو در دورانِ پس از تسلیم، در امان ماند. برای پیروزمندان، اشغالِ آلمانِ شکست‌خورده هیچ‌یک از جنبه‌های «نامأنوس و غریبِ» (Exoticism) وقایعِ ژاپن را نداشت: کنترلِ کامل بر یک جامعه‌ی «مشرک» و «شرقی» توسط مردانِ سفیدی که (به زعمِ بی‌چون‌وچرای ژنرال مک‌آرتور) درگیرِ یک «رسالتِ مسیحی» بودند. اشغالِ ژاپن، آخرین نمایشِ بی‌شرمانه‌ی آن پندارِ استعماری بود که با نامِ «رسالتِ مردِ سفید» (White Man's Burden) شناخته می‌شد.

سقوط نقاب‌ها

دشوار بتوان لحظه‌ای دیگر در پیوندِ میان‌فرهنگی یافت که از این لحظه شدیدتر، غیرقابل‌بینی‌تر، مبهم‌تر، گیج‌کننده‌تر و پُرالتهاب‌تر باشد. آمریکایی‌ها در حالی وارد شدند که بسیاری از آن‌ها انتظارِ رویاروییِ تکان‌دهنده‌ای با پرستندگانِ متعصبِ امپراتور را داشتند. اما در عوض، با زنانی مواجه شدند که برای اولین نیروهای پیاده‌شده در ساحل - که با تجهیزاتِ کاملِ جنگی آمده بودند - فریادِ «یو هو» (سلام و خوش‌آمد) سر می‌دادند، و مردانی که تعظیم می‌کردند و می‌پرسیدند فاتحان چه خواسته‌ای دارند.

آن‌ها خود را (بسیار فراتر از آنچه تصور می‌کردند) مجذوب و فریفته‌ی ادب و آداب‌دانی و همچنین هدایا و سرگرمی‌های ظریف یافتند. فراتر از همه، آن‌ها با مردمی روبرو شدند که از جنگ بیزار بودند، نسبت به نظامیانی که آن‌ها را به فلاکت کشانده بودند کینه داشتند، و زیر بارِ دشواری‌های زندگی در سرزمینی ویران‌شده کمر خم کرده بودند. معلوم شد که بازندگان، بیش از هر چیزِ دیگری، آرزو داشتند که گذشته را هم فراموش کنند و هم از آن فراتر بروند.

مظلومیت تاریخی بازندگان

قابل درک است که این سال‌های آغازینِ پس از جنگ، با نگاهی مثبت به عنوانِ «میان‌پرده‌ی آمریکاییِ» ژاپن، یا با نگاهی منفی‌تر، به عنوانِ دورانِ «آمریکایی‌سازیِ» به‌شدت خام و اجباری توصیف شده‌اند.

در هر دو صورت، آنچه معمولاً بر آن تأکید شده، تحمیلِ اراده‌ی آمریکا بر سرزمینی بیگانه است. در اینجا «پیروز شدن»، بیش از «شکست خوردن»، به این برهه هویت بخشیده است. این فاتحان هستند که توجهات را به خود جلب می‌کنند، همان‌گونه که فرماندهیِ خودِ جنگ را در دست داشتند.

اشغالگران و برنامه‌هایشان در اکثرِ روایت‌ها جایگاهِ نخست را دارند، در حالی که خودِ کشورِ مغلوب، در بافتارِ جهانی که به اردوگاه‌های متخاصمِ جنگ سرد تقسیم شده، جای داده می‌شود و تنها از دریچه‌ی نگاهِ متمایزِ آمریکایی به آن لحظه، مورد بحث قرار می‌گیرد. دشمنِ ژاپنی که زمانی هولناک و قدرتمند بود، حالا کوچک‌سازی شده (مینیاتوری شده) و مردمِ مغلوب، به شخصیت‌هایی سایه‌وار در حاشیه‌ی یک درامِ جهانیِ جدید بدل گشته‌اند.

تاریخ ناصادق فاتحان

این گونه روایت‌ها چندان نیز تعجب‌آور نیست. پیروزیِ متفقین عظیم، و باورنکردنی بود، و در موردِ ژاپن، داستان آن‌گونه که به نظر می‌رسید، به وضوح در ثمراتِ این پیروزی نهفته بود.

در اواخرِ آگوست ۱۹۴۵ - در سال‌های آغازینِ آن «قرنِ آمریکایی» که اعلام شده بود - تاریخ، در قالبِ یک اشغالِ منحصر به فرد با برنامه‌ای چشم‌اندازمند و فریادکننده، به سوی سرزمینی ویران و خسته‌ وارد شد؛ سرزمینی که جهان در جهت‌هایی هشداردهنده و جدید در حالِ پیشی گرفتن بود.

 درباره‌ی آن ملتِ کاملاً شکست‌خورده و بی‌اشک، چه چیزی با اهمیتی قابلِ مقایسه دیگر باقی می‌ماند که باید درباره‌اش گفته شود؟ برای روزنامه‌نگاران، و بعدها برای تاریخ‌نگاران نیز، آنچه آمریکایی‌ها را با ژاپنی‌ها قرار بود انجام دهند، داستانِ جذاب‌ترینِ علایق بود.

تا پیش از این، تصورِ اشغال به مثابه‌ی یک «هم‌آغوشی»، یا در نظر گرفتنِ آنکه بازندگان چه تاثیری بر فاتحان و برنامه‌هایِ آن‌ها گذاشتند، دشوار بود؛ یا اینکه آن «میان‌پرده‌ی آمریکایی» چگونه ممکن بود که به جای دگرگونیِ گرایش‌هایِ درونِ کشورِ مغلوب، آن‌ها را تقویت کند. بی‌گمان، برای بیگانگان، درکِ شکست و اشغال به مثابه‌ی یک «تجربه‌ی زیسته‌یِ ژاپنی» دشوار بوده است.

زیبایی‌شناسی شکست

با این حال، نیم‌قرن بعد، می‌توانیم مسائل را به گونه‌ای دیگر ببینیم. سرزمین‌های درهم‌شکسته، مردمانِ درهم‌شکسته، امپراتوری‌های درهم‌شکسته و رویاهای درهم‌شکسته، یکی از داستان‌های محوریِ عصرِ ما بوده‌اند. یقیناً، چیزهای بسیاری هست که می‌توان از نگریستن به جهان از دریچه‌ی چشمِ شکست‌خوردگان آموخت؛ نه تنها درباره‌ی تیره‌بختی، سرگشتگی، بدبینی و کینه، بلکه همچنین درباره‌ی امید، تاب‌آوری، آرمان‌ها و رویاها.

در فصل‌های پیشِ رو، کوشیده‌ام تا با تمرکز بر تحولاتِ اجتماعی و فرهنگی و همچنین لغزنده‌ترینِ پدیده‌ها یعنی «وجدانِ جمعی»، شمّی از تجربه‌ی ژاپنی‌ها از شکست را «از درون» منتقل کنم-و در این مسیر، از رویکردِ رایج در اکثرِ روایت‌های تاریخی، از جمله نوشته‌های پیشینِ خودم، فاصله بگیرم.

به بیانی دیگر، تلاش کرده‌ام تا با بازیابیِ صدایِ مردم در تمامیِ سطوحِ جامعه، معنایِ «شروعِ دوباره در یک جهانِ ویران» را ترسیم کنم. جنگ جهانی دوم برای ژاپنی‌ها تا سال ۱۹۵۲ واقعاً به پایان نرسید، و سال‌های جنگ، شکست و اشغال، نشانی ماندگار بر تن و روانِ کسانی که آن را زیستند، بر جای گذاشت.

 فرقی نمی‌کند که این کشور بعدها چقدر ثروتمند شد؛ این سال‌ها (سال‌های اشغال) همواره سنگِ محکِ تفکر درباره‌ی هویتِ ملی و ارزش‌های فردی باقی ماندند.

انفجار سوژگی

هرچقدر هم که مایل باشیم مردم و مسائل را ساده‌سازی کنیم، هیچ پاسخِ واحد یا یگانه‌ای از سوی «ژاپنی‌ها» به شکست وجود نداشت، جز بیزاریِ گسترده از جنگ. برعکس، آنچه خیره‌کننده است، «هزاررنگ بودنِ» (kaleidoscopic) این واکنش‌هاست.

این وضعیت فرسنگ‌ها با پیش‌بینی‌های بسیاری از «کارشناسانِ قدیمیِ آسیا» در واشنگتن و لندن فاصله داشت؛ کسانی که بر این ایده قفل شده بودند که شرقی‌ها در ذاتِ خود، یک «گله‌ی مطیع» هستند.

 فاتحان با گزارش‌هایی در دست وارد شدند که ویژگی‌های برجسته‌ی «شخصیتِ ژاپنی» را ترسیم می‌کرد-گزارش‌هایی که برخی هوشمندانه، اما بسیاری شبیه به کاریکاتور بودند. (در مقابل، سرویس‌های اطلاعاتی ژاپن نیز با لیست‌های خود از «خصوصیاتِ آمریکایی» منتظر بودند).

با این حال، هیچ‌کس در هیچ‌یک از دو طرف پیش‌بینی نمی‌کرد که واکنش‌ها به شکست-و به رهایی از جنگ و انضباطِ اجباریِ دورانِ جنگ-تا چه حد متنوع و پُرشور خواهد بود.

از آنجا که شکست بسیار خردکننده، تسلیم بسیار بی‌قیدوشرط، رسواییِ نظامیان بسیار کامل، و سیه‌روزیِ ناشی از آن «جنگِ مقدس» بسیار شخصی بود، شروعِ دوباره نه تنها مستلزمِ بازسازیِ ساختمان‌ها، بلکه مستلزمِ «بازاندیشی» در این مفهوم بود که یک «زندگیِ خوب» و یک «جامعه‌ی خوب» واقعاً به چه معناست.

غارت از بالا

در پیامدهایِ فوریِ شکست، شمارِ بسیاری از افراد در بالاترین سطوح، کوچک‌ترین نگرانی یا توجهی به خیرِ جامعه نشان ندادند.

آن‌ها در عوض، تمامِ توانِ خود را صرفِ ثروت‌اندوزی از طریقِ غارتِ گسترده‌ی انبارهای نظامی و منابعِ عمومی کردند. آن هاله‌ی تقدسِ همبستگیِ نژادی و اجتماعی که تبلیغات و رفتارهایِ زمانِ جنگ را اشباع کرده بود، گویی یک‌شبه ناپدید شد.

مأمورانِ پلیس در برابرِ تماشایِ چنین خودبزرگ‌بینی و سودجوییِ شخصیِ افسارگسیخته‌ای (البته وقتی خودشان مشغولِ غارت و احتکار نبودند!) موهایِ خود را می‌کندند، و مردان و زنانِ عادی از فساد و پول‌پرستیِ رهبران و هم‌وطنانِ موردِ احترامِ دیروزشان ابرازِ انزجار می‌کردند.

 پیش از آنکه حتی فاتحان قدم به خاکِ ژاپن بگذارند، شکست به شکلی عمیق، نحوه‌ی تفکر و رفتارِ مردم را دگرگون کرده بود.

شورش زندگی

در چنین فضایِ سیال و لرزانی بود که آمریکایی‌ها به برچیدنِ کنترل‌های سرکوبگرانه‌ی دولتِ امپراتوری پرداختند. با این حال، وظیفه‌ی پُر کردنِ این فضایِ خالی بر عهده‌ی خودِ مغلوبان باقی ماند و آن‌ها این کار را به شیوه‌هایی غالباً غیرمنتظره انجام دادند.

حمایت از برنامه‌های سوسیالیستی و کمونیستی، و همچنین انرژیِ انفجاریِ جنبش‌های نوپایِ کارگری، فراتر از هر آن چیزی بود که آمریکایی‌ها پیش‌بینی می‌کردند. بوروکرات‌های رده‌میانی به عنوانِ بانیانِ اصلاحاتِ جدی ظاهر شدند.

روسپی‌ها و فعالانِ بازارِ سیاه، فرهنگ‌های متمایز و ساختارشکنانه‌یِ مخصوص به دورانِ شکست را خلق کردند. ناشران به گرسنگیِ عظیمِ مردم برای کلمات، با نشریاتی پاسخ دادند که طیفِ وسیعی را در بر می‌گرفت: از مجلاتِ عامه‌پسند و زرد گرفته تا مجلات و کتاب‌های انتقادیِ گزنده و ترجمه‌های گسترده از آثار غربی.

 مفاهیمِ کلی و چندوجهی مانند «عشق» و «فرهنگ» به شکلی وسواس‌گونه مورد بحث قرار می‌گرفتند، و صفتِ «نوین» (New) با بی‌پرواییِ تمام به هر اسمی که دمِ دست بود چسبانده می‌شد. دلبستگی‌هایِ خصوصی جایگزینِ فرامینِ دیکته‌شده‌ی دولت درباره‌ی اخلاقِ عمومی شد. «خبرگانِ انحطاط» به عنوانِ منتقدانِ محبوبِ کیشِ نامطبوعِ «سلامت و پاکیِ» دورانِ جنگ سر بر آوردند.

قهرمانان و سلبریتی‌های جدید کشف و ستایش شدند. ادیانِ مسیحایی شکوفا گشتند و مدعیانِ جدیدی برای تخت و تاج ظاهر شدند. میلیون‌ها نفر از مردمِ عادی در نشست‌های محلی، در نامه‌ها به مطبوعات و در بهمنی از مکاتبات با مقاماتِ اشغالگر، صدای خود را به گوش رساندند.

و ده‌ها میلیون نفر، خود را در آرزویِ آن رفاهِ مادی یافتند که اربابانِ آمریکایی‌شان به وضوح از آن بهره‌مند بودند.

دموکراسی تحمیلی

این وضعیتی آشفته و نامرتب بود؛ اما در عین حال، پُرانرژی و رهایی‌بخش نیز بود، تا جایی که در چند سالِ نخست، حتی کمونیست‌ها هم به‌راحتی از نیروهای اشغالگر به عنوان «ارتشِ آزادی‌بخش» یاد می‌کردند.

با این حال، همان‌گونه که پویاییِ ژاپنی‌ها در دورانِ شکست دست‌کم گرفته شده، ماهیتِ «آمریکایی‌گریِ» اشغالگران نیز معمولاً بیش از حد ساده‌انگاری شده است. اصلاحاتی که فاتحان معرفی کردند، هم از نظرِ زمان و هم از نظرِ مکان، منحصربه‌فرد بود.

 این اصلاحات بازتاب‌دهنده‌ی برنامه‌ای بود که از دوزهای سنگینی از نگرش‌های لیبرالِ «نیو دیل» (New Deal)، اصلاح‌طلبیِ کارگری، و آرمان‌گراییِ «منشورِ حقوق» الهام می‌گرفت؛ آرمان‌هایی که در همان زمان، در خودِ ایالات متحده در فرآیندِ طرد شدن (یا نادیده گرفته شدن) بودند.

 این برنامه هرگز در دیگر مناطقِ تحتِ اشغالِ آمریکا در آسیا، مانند نیمه‌ی جنوبیِ کره یا نواحیِ جنوبیِ خودِ ژاپن - یعنی اوکیناوا و جزایر ریوکیو - که ملاحظاتِ استراتژیکِ سخت‌گیرانه در آن‌ها حاکم بود، اجرا نشد.

علاوه بر این، حتی در آرمان‌گرایانه‌ترین مراحلِ اولیه‌اش، این «آمریکایی‌گریِ» دورانِ اشغال، خصلتی «شیزوفرنیک» (دوشخصیتی) داشت: رویاهای «دموکراتیزه‌سازی» که اگر در داخلِ ایالات متحده پیشنهاد می‌شدند، افراطی به نظر می‌رسیدند، با یک حکومتِ مقتدرانه و استبدادیِ شدید، دست‌دردستِ هم پیش می‌رفتند.

استعمار دموکراتیک و نامرئی‌سازی آسیا

ما معمولاً اوت ۱۹۴۵ را به عنوانِ مرزِ جداییِ عظیمی میانِ «ژاپنِ نظامی‌گرا» و «ملتِ دموکراتیکِ نوین» می‌بینیم. این بی‌تردید یک لحظه‌ی تعیین‌کننده (نقطه‌ی عطف) بود، اما این نیز حقیقت دارد که ژاپن از اوایلِ دهه‌ی ۱۹۳۰ تا خودِ سال ۱۹۵۲، مستقیماً تحتِ کنترلِ رژیم‌هایی باقی ماند که در ماهیتِ خود «نظامی» بودند.

ژنرال مک‌آرتور و فرماندهیِ او، هرچقدر هم که بلندنظر بوده باشند، بر قلمروِ جدیدِ خود همچون «اربابانِ نو-استعماری» حکومت می‌کردند؛ حاکمیتی فراتر از چالش یا انتقاد، و به همان اندازه مصون از تعرض که امپراتور و مقاماتش زمانی بودند. آن‌ها مظهرِ «سلسله‌مراتب» بودند-نه تنها در تقابل با دشمنِ شکست‌خورده، بلکه در میانِ صفوفِ به‌شدت طبقه‌بندی‌شده‌ی خودشان و همچنین از طریقِ «حاکمیتِ سفیدپوستان».

 یکی از زیان‌بارترین جنبه‌هایِ اشغال این بود که مردمانِ آسیایی که بیشترین رنج را از دست‌اندازی‌هایِ ژاپنِ امپراتوری کشیده بودند-چینی‌ها، کره‌ای‌ها، اندونزیایی‌ها و فیلیپینی‌ها-هیچ نقشِ جدی و حضورِ تأثیرگذاری در آن سرزمینِ مغلوب نداشتند. آن‌ها نامرئی شدند. سهمِ آسیایی‌ها در شکست دادنِ سربازان و ملوانانِ امپراتور، زیرِ سایه‌ی تمرکزِ مطلق بر پیروزیِ آمریکا در «جنگِ اقیانوس آرام» محو و جایگزین شد.

تطهیر سیستماتیک و میراث ماندارین‌ها

از طریق همین فرآیندِ «تبخیر» (محو کردن)، جنایاتی که علیه مردمانِ آسیایی در دورانِ استعمار و جنگ صورت گرفته بود، با سهولتِ بیشتری از ذهن‌ها رانده شد. از آنجا که فاتحان هیچ راهِ زبانی یا فرهنگی برای ورود به جامعه‌ی بازندگان نداشتند، چاره‌ای جز این ندیدند که به شکل «غیرمستقیم» و از طریق نهادهای دولتیِ موجود حکومت کنند.

این امر اجتناب‌ناپذیر بود. با این حال، در عمل، این حاکمیتِ غیرمستقیم به چندین تحولِ نامتجانس منجر شد. عملاً، دولتِ برترِ ژنرال مک‌آرتور برای اجرای فرامینش به «بوروکراسیِ ژاپن» متکی بود و در واقع یک «ماندارینیسمِ» (نظامِ دیوان‌سالاریِ) دوطبقه ایجاد کرد.

وقتی آمریکایی‌ها رفتند، این «ماندارین‌های بومی» (دیوان‌سالاران ژاپنی) به کار خود ادامه دادند، در حالی که حتی از دورانِ جنگ هم قدرتمندتر شده بودند. همچنین مک‌آرتور برای مقاصدِ ایدئولوژیک، تصمیم گرفت به امپراتور هیروهیتو تکیه کند؛ همان کسی که تمامِ آسیا به نامِ او به وحشت و ویرانی کشیده شده بود.

کار به جایی رسید که مک‌آرتور مخفیانه پرسش‌ها درباره‌ی کناره‌گیریِ هیروهیتو را - که حتی از سوی نزدیکانِ خودِ امپراتور مطرح می‌شد - سرکوب می‌کرد، در حالی که به صورتِ علنی او را به عنوان «رهبرِ دموکراسیِ نوین» ستایش می‌کرد.

فرار بزرگ اخلاقی

این «سلطنت‌طلبیِ آمریکایی» (حمایتِ بی چون و چرای آمریکا از نهادِ سلطنت) بدونِ عزمِ جزمِ ژنرال مک‌آرتور و نزدیک‌ترین دستیارانش برای تبرئه‌ی امپراتور از هرگونه مسئولیتِ جنگی، حتی مسئولیتِ اخلاقی برای اجازه‌ی وقوعِ آن جنگِ فجیع به نامِ او، غیرقابل‌تصور بود.

سهمِ فعالِ امپراتور در تجاوزگریِ کشورش ناچیز نبود، هرچند که اشغالگران مانع از هرگونه تحقیقِ جدی در این باره شدند. به هر روی، مسئولیتِ اخلاقیِ او کاملاً آشکار بود؛ و آمریکایی‌ها با انتخابِ نه تنها نادیده گرفتن، بلکه «انکارِ» این مسئولیت، تا آنجا پیش رفتند که کلِ موضوعِ «مسئولیتِ جنگی» را به یک شوخی تبدیل کردند.

اگر مردی که سیاستِ خارجی و نظامیِ ژاپنِ امپراتوری به مدت بیست سال به نامِ او پیش برده شده بود، برای شروع یا هدایتِ جنگ بازخواست نمی‌شد، چرا باید انتظار داشت که مردمِ عادی بر چنین مسائلی درنگ کنند یا به شکلی جدی درباره‌ی مسئولیتِ شخصیِ خودشان بیندیشند؟

تضاد درونی

پیامدهای چنین تصمیمات و رویکردهایی عظیم بود. شیوه‌یِ عملکردِ خودِ فاتح (آمریکا) به نهادینه شدنِ مفاهیمی انجامید که در ذاتِ خود متناقض بودند: «دموکراسیِ بوروکراتیک» و «دموکراسیِ امپراتوری». در عین حال، رفتارِ متملقانه با امپراتور، در کنارِ شیوه‌یِ خاصی که در آن تنها مشتی از رهبرانِ ارشدِ نظامی و غیرنظامی در یک «دادگاهِ نمایشی» (در توکیو) مجرم شناخته شدند، تمایلِ شدیدِ توده‌ها را برای نادیده گرفتنِ آنچه «مردانِ یاماتو» (ژاپنی‌ها) در تکاپویِ جنون‌آمیزشان برای امپراتوری و امنیت بر سرِ دیگران آورده بودند، تقویت کرد.

پس از پایانِ اشغال، خارجی‌ها به این تحولات به عنوانِ شواهدی از «تمایلاتِ خاصِ ژاپنی» استناد کردند - یعنی حوزه‌هایی که ادعا می‌شد دیدگاه‌هایِ آرمان‌گرایانه‌یِ فاتح در آن‌ها ریشه ندوانده است. اما در واقع، این پدیده‌ها اگر هم «خاص» بودند، محصولی «دوملیتی» (آمریکایی-ژاپنی) بودند.

بسیاری از آنچه در قلبِ جامعه‌یِ معاصرِ ژاپن جای دارد - ماهیتِ دموکراسیِ آن، شدتِ احساساتِ عمومی درباره‌ی صلح‌طلبی و بازنظامی‌گری، و شیوه‌ای که جنگ به یاد آورده (یا فراموش) می‌شود- همگی از پیچیدگیِ تقابل و تعاملِ میانِ فاتحان و مغلوبان نشأت می‌گیرند.

شیرینی تلخ شکست

برای بسیاری از ژاپنی‌ها، در نگاه به گذشته، آن چند سالِ نخستِ پس از شکست، دورانی از یک «سرزندگیِ به‌غایت آشفته» را رقم می‌زند؛ زمانی که پذیرشِ مدل‌های سیاسی دیگری به جز «سرمایه‌داریِ دولتی» ممکن به نظر می‌رسید، و فرد می‌توانست دست‌کم رؤیایِ نقشی بین‌المللی را در سر بپروراند که چیزی فراتر از «نظامی‌گریِ خزنده» زیرِ چترِ هسته‌ایِ آمریکا باشد.

سختی‌ها اغلب در بازنگری، جذابیت‌های خاصِ خود را می‌یابند و نوستالژی گاهی خاطراتِ آن دوران را شیرین می‌کند. در سال‌های اخیر، خاطراتِ شخصی با سیلِ انتشاراتی در ژاپن تقویت شده‌اند که نشانه‌ای از فروکش کردن در آن‌ها دیده نمی‌شود.

کتاب‌ها، مقالات و ویژه‌نامه‌های مجلات همچنان به تجربه‌ی شکست و اشغال از هر زاویه‌ی متصوری می‌پردازند؛ از اسنادِ سیاستی و مطالعاتِ پژوهشیِ دقیق گرفته تا خاطراتِ روزانه، یادمان‌ها، نامه‌ها، قطعاتِ روزنامه‌نگاری، عکس‌ها و وقایع‌نگاری‌های روزبه‌روز.

 بسیاری از سلبریتی‌هایی که نام‌شان در پیِ شکست بر سرِ زبان‌ها افتاد، تازه اکنون در حالِ از دنیا رفتن هستند؛ و هر کوچِ این‌چنینی، معمولاً با بازخوانیِ گزنده و پُر سوزوگدازِ آن سال‌ها همراه است؛ سال‌هایی که بسیار دور به نظر می‌رسند و در عین حال، هنوز به‌طرزِ ملموسی با زمانِ حال پیوند خورده‌اند.

تلاش برای درک و به اشتراک گذاشتنِ این موضوع، وظیفه‌ای دشوار و دلهره‌آور بوده است؛ و این دشواری تا حدِ زیادی از آن روست که همیشه ناگفته‌هایِ بسیارِ دیگری باقی مانده، و البته، هنوز چیزهایِ بسیار بیشتری برای آموختن وجود دارد.

استثنایی‌گرایی ژاپنی

چیزی در ماهیتِ ژاپن نهفته است که گویی دیگران را وا می‌دارد تا به آن به مثابه‌یِ فضایی کاملاً دربسته و نفوذناپذیر بنگرند؛ و آن فضایِ محصورِ سال‌هایِ پس از شکست نیز به‌سادگی می‌تواند همچون نسخه‌ای مبالغه‌آمیز از همان «بی‌همتاییِ» مرسومِ ژاپنی به نظر برسد.

این تنها ناظرانِ بیرونی نیستند که تمایل دارند تجربه‌یِ ژاپن را ایزوله و جدا از بقیه فرض کنند؛ هیچ‌کس به اندازه‌یِ «ذات‌گرایانِ فرهنگی» و «نو-ملی‌گرایانِ» خودِ این کشور، از این یگانگیِ مفروضِ خصلتِ ملی و تجربه‌یِ تاریخی، یک «بُت‌واره» (فتیش) نمی‌سازد.

حتی در آن لحظه‌یِ زودگذرِ دهه‌ی ۱۹۸۰، زمانی که به نظر می‌رسید ژاپن به عنوانِ سَروَرِ سرمایه‌داریِ جهانی ظهور کرده است، باز هم این ابعادِ به‌اصطلاح «ژاپنیِ» شیوه‌هایِ آن‌ها بود که بیشترین توجه را در داخل و خارج به خود جلب می‌کرد.

 اگرچه همه‌یِ ملل و فرهنگ‌ها با تأکید بر تفاوت‌ها، خود را از دیگران متمایز می‌کنند (و توسط دیگران متمایز دیده می‌شوند)، اما این گرایش در موردِ ژاپن، به یک حدِ افراطی کشیده شده است.

تاریخ‌نگاری انسانی

سال‌هایِ پس از شکست، بی‌تردید دورانی مبالغه‌آمیز (لبریز از افراط و تفریط) بودند. با این حال، همان‌طور که ویلیام جیمز زمانی درباره‌ی «تجربه‌یِ دینی» نوشت، اغلب همین لحظاتِ نهایی و مرزی هستند که جوهرِ پدیده‌ها را به بهترین شکل آشکار می‌کنند.

من شخصاً، جزئیاتِ ملموس و بافتِ این تجربه‌یِ استثنایی - یعنی تجربه‌یِ یک کشورِ کامل که از صفر شروع می‌کند - را مجذوب‌کننده می‌یابم؛ اما این جزئیات به نظرم بیگانه، غریب، یا حتی صرفاً به عنوانِ فصلی از تاریخِ ژاپن یا روابطِ آمریکا و ژاپن آموزنده نیستند.

 برعکس، آنچه از نگاهِ من از همه تکان‌دهنده‌تر است، این است که شکست و اشغال، ژاپنی‌ها را در هر طبقه و جایگاهی مجبور کرد تا به شکلی بی‌پرده و عریان، با بنیادی‌ترین مسائلِ زندگی گلاویز شوند؛ و آن‌ها به شیوه‌هایی کاملاً انسانی، جایزالخطا و اغلب متناقض به این وضعیت پاسخ دادند؛ پاسخ‌هایی که می‌تواند حقایقِ بسیاری را درباره‌ی «خودِ ما» و «جهانِ ما» به طور کلی، به ما بازگوید.

شکنندگی شستشوی مغزی

برای نمونه، سهولتی که اکثریتِ عظیمِ ژاپنی‌ها با آن توانستند یک دهه و نیم القائاتِ شدیدِ نظامی‌گرایانه را از تن به‌در کنند، درس‌هایی درباره‌یِ «محدودیت‌هایِ جامعه‌پذیری» و «شکنندگیِ ایدئولوژی» به ما می‌آموزد؛ همان چیزی که در قرنِ حاضر در فروپاشیِ رژیم‌هایِ تمامیت‌خواه (توتالیتر) در جاهایِ دیگر نیز شاهد بوده‌ایم. (این واقعیت که سلطنتِ ژاپن پابرجا ماند، در حالی که بسیاری از خاندان‌هایِ امپراتوریِ دیگر سرنگون شدند، خود به تنهایی روایتی تطبیقی و تأمل‌برانگیز در سیاست و ایدئولوژی به دست می‌دهد.)

 یا باز هم، کهنه‌سربازانِ آمریکاییِ جنگِ ویتنام قطعاً با فهمیدنِ این که سربازان و ملوانانِ امپراتور چگونه با تحقیر و بی‌اعتنایی‌ای که در بازگشت از جنگِ باخته با آن روبرو شدند، دست‌به‌گریبان بودند، دچار «شوکِ شناسایی» (حسِ آشناییِ عمیق) خواهند شد.

به همین ترتیب، غرق شدن در تیره روزیِ شخصی که باعث شد اکثرِ ژاپنی‌ها رنجی را که بر دیگران تحمیل کرده بودند نادیده بگیرند، به روشن شدنِ این موضوع کمک می‌کند که چگونه «آگاهیِ قربانی‌بودن» (حسِ مظلومیت)، هویت‌هایی را که همه‌یِ گروه‌ها و ملل برای خود می‌سازند، رنگ‌آمیزی می‌کند.

«فراموشیِ تاریخی» درباره‌یِ جنایاتِ جنگی، طبیعتاً در ژاپن اَشکالِ خاصی به خود گرفته است، اما الگوهایِ «به‌یادآوری و فراموشی» زمانی معنادارتر می‌شوند که در بافتِ گسترده‌ترِ «حافظه‌یِ جمعی» و «اسطوره‌سازی» به طور کلی دیده شوند؛ موضوعاتی که در سال‌هایِ اخیر به‌حق توجهِ زیادی را به خود جلب کرده‌اند.

«مسئولیت»، که در بسترهایِ گوناگون در بوته‌یِ شکست سنگین و بازسازی مطرح شد، به هیچ وجه دغدغه‌ای منزوی و محدود به یک مجمع‌الجزایر نیست.

مکانیسم بقای فرهنگی

زمانی که ژاپنی‌ها تاریخِ ملی‌شان را برای یافتنِ پیشینه‌هایی مرتبط با شرایطِ «جدید» خود زیر و رو می‌کردند - تا ریشه‌هایی از یک دموکراسیِ بومی، نمونه‌هایی از مقاومتِ اصولی در برابرِ نظامی‌گری، یا فرمول‌بندی‌هایِ بومی برای توبه و جبرانِ مافات بیابند - نمونه‌هایی که یافتند، طبیعتاً مختص به گذشته‌یِ خودشان بود.

با این حال، کاری که آن‌ها انجام می‌دادند، همان کاری بود که همه‌یِ انسان‌ها در لحظاتِ تغییراتِ شوک‌آور (تروماتیک) انجام می‌دهند؛ آن‌ها چیزی آشنا می‌یافتند - و اگر لازم بود، «اختراع» می‌کردند - تا به آن چنگ بزنند.

زبانِ روزمره، خود پُلی بود که بسیاری از مردان و زنان را قادر ساخت تا از «جنگ» به «صلح» عبور کنند، بدون آنکه دچار فروپاشیِ کاملِ روانی شوند؛ چرا که بسیاری از واژگانِ نمادین (توتمی)، شعارها و حتی متونی که در طولِ جنگ محبوب بودند، ثابت کردند که برای تفسیرها و اهدافِ به‌شدت دگرگون‌شده در سال‌هایِ پس از جنگ، کاملاً انعطاف‌پذیرند.

باز هم باید گفت، بخشیدنِ معنایِ جدید به زبانی آشنا، یکی از راه‌هایی است که مردم در همه‌جا برای توجیه و مشروعیت بخشیدن به تغییراتِ اساسی به کار می‌گیرند.

روح تاریخ

البته، فرد می‌تواند دوباره از چنین «پل‌هایی» عقب‌گرد کند و به سمتِ مسیرهایی برود که گمان می‌رفت پشتِ سر گذاشته شده‌اند. صداهایِ نو-ملی‌گرایانه در ژاپنِ معاصر قدرتمند هستند و برخی از بلندترینِ این صداها دقیقاً همین سال‌هایی را که اینجا بحث شد، هدف گرفته‌اند؛ آن‌ها دورانِ شکست و اشغال را به عنوانِ عهدی به‌غایت تحقیرآمیز ترسیم می‌کنند که در آن «حقِ انتخابِ واقعاً آزادانه» سرکوب شد و مدل‌هایِ بیگانه (بر ملت) تحمیل گشت.

ارزیابیِ خودِ من از سرزندگیِ آن دوران و پویاییِ نقشِ ژاپنی‌ها در شکل دادن به آگاهیِ پس از جنگ (با وجود تمامِ ملاحظات) مثبت‌تر است. آنچه اهمیت دارد این است که خودِ ژاپنی‌ها از تجربه‌یِ شکستِ خود در آن زمان و پس از آن چه ساختند؛ اکنون برای نیم‌قرن است که اکثریتِ آن‌ها به‌طور مستمر، این تجربه را به معیار و سنگِ محکی برای تاییدِ تعهد به «صلح و دموکراسی» تبدیل کرده‌اند.

این «مانترایِ» (شعارِ مقدسِ) بزرگِ ژاپنِ پس از جنگ است. این‌ها واژگانی طلسم‌گونه (تلیسمانی) هستند که افراد، آن‌ها را با معانیِ اغلب متفاوتِ خود پُر کردند و امروزه نیز به بحث درباره‌شان ادامه می‌دهند؛ و نه این مفاهیم، نه این بحث‌ها، و نه سنگینیِ حافظه‌یِ تاریخی در این کشمکش‌ها، هیچ‌کدام منحصر به ژاپن نیستند.

 

 

منبع : خبر آنلاین
به این خبر امتیاز دهید:
بر اساس رای ۰ نفر از بازدیدکنندگان
با دوستان خود به اشتراک بگذارید:
کپی شد

پیشنهاد ویژه

    دیدگاه تان را بنویسید

     

    دیدگاه

    توسعه