ارسال به دیگران پرینت

حکایت دکانی در کرج

با فحش و فضیحت کار پیش نمی‌رود

یکی از آشنایان ما علیه‌الرحمه، در کرج دکانی باز کرده بود؛ دکانی نه چندان بزرگ، اما با تابلویی چنان درشت که گویی می‌خواست کسادی دخل را با فراخی خط و رنگ و‌ لعاب تابلو جبران کند.

با فحش و فضیحت کار پیش نمی‌رود

یکی از آشنایان ما علیه‌الرحمه، در کرج دکانی باز کرده بود؛ دکانی نه چندان بزرگ، اما با تابلویی چنان درشت که گویی می‌خواست کسادی دخل را با فراخی خط و رنگ و‌ لعاب تابلو جبران کند. همشهری‌ها را هم دعوت می‌کرد به دکانش که خلوت کسب را با تراکم آدم‌های آشنا در دکان جبران کند. روزی یکی از همشهریان  به دیدارش می‌رود. هنوز سلام و علیک تمام نشده بوده که صاحب دکان، انگشت اشارت را مثل میرشکاری که سر شکار را می‌خواهد نشان دهد بالابرده بود و هر رهگذری را که از برابر مغازه عبور می‌کرده، نشان می‌داده و شرح فتوحات خود را می‌خوانده:

‌— این لندهور را می‌بینی؟ پریروز چنان جوابش را دادم که موتورش را خواباند .

‌— آن دوزاری را می‌بینی؟هفته پیش جلو زن و بچه‌اش لکه حیض کردم.

‌— آن پیرسگ را هم دیروز چنان به باد فحش گرفتم که اول و آخرش یکی شد!

‌همشهری ما می‌گفت قریب دو ساعتی آن‌جا نشستم و در این مدت، هفت هشت نفر بیچاره را نشانم داد و با آب‌وتاب از به قول خودش «اصول سگ» که با ملت در پیش گرفته بود، روده‌درازی کرد؛ انگار که از اول قصد مردم‌داری و‌ کسب نداشته و دنبال موضوعی بوده که دق‌ ِدلی یک عمر ناکامی را با انبان فحشی که زیر زبان دارد جبران کند.

‌  نزدیک غروب، دیدم رنگ از رخسارش پریده، مگس‌کش را چنان بر پیشخوان کوبید که گرد از دخل بلند شد و با عصبانیت گفت: « حرومزاده‌ها، نمی‌گن طرف، مغازه زده بریم یه دو قلم‌جنس ازش بخریم مثل گاومیش از جلو من رد میشن».

‌این‌همشهری ما هم از سر دلسوزی به او گفته بود «پدر آمرزیده! تو که از صبح هر که را دیدی، نشان دادی که کاسه گوه را نذر خودش و امواتش کردم! حالا چطور انتظار داری بیایند و مشتری‌ات شوند، آدمیزاد مرض ندارد که بیاید و هزینه کند و لیچار و بدوبیراه تحویل بگیرد».

‌غرض از این حکایت، همین جماعتی است که این روزها زبان را به جای تیغ به کار گرفته‌اند؛ هر که از کنارشان می‌گذرد یا نمی‌گذرد، نصیبی از تیغ کلامشان می‌برد و با تهمتی و اخیرا تیغی و تیزی بدرقه می‌شود، آن‌گاه با کمال تعجب می‌پرسند :«چرا هربار دست از پا درازتر به خانه اول برگشته‌ایم» و یا «مردم نمی‌فهمند» و کار به جایی رسیده که همه زانی و زنا زاده‌اند و مستحق اینکه عمود عالم سیاست و قدرت را در فیهاخالدون‌شان کاشت و جالب‌تر حالا هم به جای مردم، دست به دامان «عمو‌»و «عمه»فرنگی شده‌اند و فکر می‌کنند با این طایفه یا دسته چماق مُطلا یا اثبات اینکه «ما از اینا بدتریم»کار پیش می‌رود.

‌نه برادرجان! پیش نمی‌رود، حالا وعده فحش و‌ جیره‌ای که برای هرکس کنار گذاشتی را بده و امروزت را شب کن اما اینطور پیش نمی‌رود و زمین گرد است و آدمیزاد به حکم آدمیزادگی با چنین زبانی کنار نمی‌آید که اگر کنار می‌آمد این نمی‌شد که تو خیال کنی این عاصی‌شده‌های زبان و کردار ناشُسته در تقلای خودشان برای خلاصی، منتظرند ببینند تو چندجور فحش چارواداری بهتر بلدی که مشتری دکان تو شوند!

منبع : سهند ایرانمهر
به این خبر امتیاز دهید:
بر اساس رای ۰ نفر از بازدیدکنندگان
با دوستان خود به اشتراک بگذارید:
کپی شد

پیشنهاد ویژه

    دیدگاه تان را بنویسید

     

    دیدگاه

    توسعه