ارسال به دیگران پرینت

روایت روابط ایران

شرایط جنگ و صلح ایران از صفویه تا امروز

در روابط بین‌الملل، جنگ یک «استثنا» نیست؛ قاعده‌ای است که فقط گاهی به تعویق می‌افتد. صلح اغلب وقفه‌ای کوتاه میان دو بحران است. تاریخ سه قرن اخیر ایران، از سقوط اصفهان تا تهدیدات ترامپ، روایت زندگی در همین منطق سخت و بی‌رحمِ بقاست.

شرایط جنگ و صلح ایران از صفویه تا امروز

‏در روابط بین‌الملل، جنگ یک «استثنا» نیست؛ قاعده‌ای است که فقط گاهی به تعویق می‌افتد. صلح اغلب وقفه‌ای کوتاه میان دو بحران است. تاریخ سه قرن اخیر ایران، از سقوط اصفهان تا تهدیدات ترامپ، روایت زندگی در همین منطق سخت و بی‌رحمِ بقاست.

‏در نگاه واقع‌گرایان، جنگ یک حادثه استثنایی نیست، بلکه وضعیت عادی سیاست در مقیاس بین‌المللی است. دلیلش هم نه بدذاتی دولت‌هاست و نه سوءتفاهم‌های گذرا، بلکه ساختار نظام بین‌الملل است: جهانی بدون یک اقتدار برتر که بتواند امنیت را تضمین کند. در چنین نظمی، هر دولت ناچار است امنیت را خودش تولید کند. اما همین تلاش برای امنیت، اغلب ناخواسته ناامنی می‌آفریند: افزایش قدرت یک دولت، برای دیگری تهدید است، حتی اگر نیت اولی دفاعی باشد. این همان معمای امنیت است و پیامد طبیعی آن، رقابت، اتحادسازی، بحران‌های تکرارشونده، و در نهایت جنگ.

‏از همین جا واقع‌گرایی به گزاره‌ای می‌رسد که برای فهم تاریخ ایران هم کلیدی است: صلح، وضعیت پایدار نیست؛ وقفه‌ای است میان دو موج رقابت. صلح زمانی رخ می‌دهد که توازن قوا، بازدارندگی، یا هزینه‌های جنگ، موقتاً دست دولت‌ها را از ماشه دور کند. اما چون رقابت از بین نمی‌رود، صلح هم در نهایت موقتی است. به همین دلیل واقع‌گرایان به جای وعده «صلح پایدار»، درباره بقا، قدرت، بازدارندگی و مدیریت بحران حرف می‌زنند.

‏اگر این منطق را معیار بگیریم، تاریخ سه قرن اخیر ایران را می‌توان یک مطالعه موردی روشن دید: کشوری که بارها در محیطی زیسته که جنگ امکان دائمی بوده و صلح فقط فاصله میان فشارها.

‏از سقوط اصفهان تا قرن نوزدهم: ورود ایران به عصر محاصره ژئوپلیتیک

‏سقوط اصفهان در پایان دوره شاه سلطان حسین فقط سقوط یک پایتخت نبود؛ آغاز دوره‌ای بود که محیط امنیتی ایران را از بنیاد تغییر داد. ایران وارد عصری شد که در آن چند قدرت بزرگ، همزمان در پیرامونش فعال بودند و هرکدام منطق جنگ و ظرفیت تحمیل هزینه را به سطحی رسانده بودند که دولت سنتی ایران با آن بیگانه بود.

‏در شمال، روسیه در حال صعود، با هدف نفوذ در قفقاز و دسترسی به آب‌های گرم، تبدیل به یک فشار دائمی شد. در غرب، عثمانی همچنان رقیب تاریخی بود. در جنوب و خلیج فارس، بریتانیا با منطق امپراتوری دریایی و امنیت هند بریتانیا وارد شد. شرق نیز با حضور هند بریتانیا، عملاً به بخشی از معادله امنیتی لندن تبدیل شده بود. نتیجه این بود که ایران با یک «محاصره ژئوپلیتیک» مواجه شد، در زمانی که هنوز ابزارهای دولت مدرن را در اختیار نداشت: مالیات کارآمد، دیوان سالاری منسجم، ارتش منظم، اقتصاد مولد و ظرفیت بسیج منابع.

‏قرن نوزدهم قرن ضعف ساختاری بود. اما در عین حال، ایران در یک هدف بزرگ موفق شد: بقای دولت و تداوم حاکمیت ملی. در منطقه‌ای که بسیاری از واحدهای سیاسی یا در نظم استعماری ادغام شدند یا تکه تکه شدند، ایران توانست به عنوان یک واحد سیاسی مستقل باقی بماند. این همان هدف نهایی در واقع‌گرایی است: بقا.

‏رضاشاه: ارتش به مثابه ابزار دولت سازی، نه ابزار بازدارندگی بزرگ

‏در آغاز قرن بیستم، پروژه رضاشاه را باید در متن همین ضعف ساختاری فهمید. رضاشاه یک ارتش ساخت، اما این ارتش بیش از آنکه برای بازدارندگی در برابر قدرت‌های بزرگ طراحی شده باشد، برای دولت سازی و کنترل سرزمینی ساخته شد. دولت مرکزی باید بر عشایر مسلح، مناطق پیرامونی، و شبکه‌های قدرت محلی غلبه می‌کرد، مالیات جمع می‌کرد، راه می‌ساخت، و اقتدار اداری را تثبیت می‌کرد. ارتش رضاشاهی در عمل ابزار این فرایند بود: یک ماشین سیاسی برای تمرکز قدرت.

‏این توضیح مهم است، چون یک سوءبرداشت رایج را اصلاح می‌کند: ضعف ایران در ۱۳۲۰ صرفاً ضعف «نظامی» نبود. ارتشی که برای دولت سازی داخلی ساخته می‌شود، الزاماً همان ارتشی نیست که بتواند در برابر تهاجم یک ائتلاف صنعتی و جهانی بایستد. نتیجه در جنگ جهانی دوم روشن شد: ایران در برابر متفقین شکست خورد، رضاشاه کنار گذاشته شد و ساختار سیاسی عملاً بدون امکان مقاومت رها شد.

‏ارتش رضاشاهی عمدتاً برای تثبیت دولت در داخل طراحی شده بود و در برابر یک تهاجم بزرگ، توان تبدیل شدن به ابزار بازدارندگی را نداشت.

محمدرضا شاه: ارتش جنگ سرد و تبدیل ایران به ستون امنیتی آمریکا

‏در دوره محمدرضا شاه، ارتش ایران وارد منطق دیگری شد: منطق جنگ سرد. ایران در چارچوب دکترین‌های امنیتی آمریکا، از آیزنهاور تا نیکسون، به عنوان ستون منطقه‌ای تعریف شد. در این مدل، ایران قرار بود بخشی از هزینه مهار شوروی و مدیریت بحران‌های پیرامونی را بر عهده بگیرد. دسترسی به تسلیحات پیشرفته، آموزش و فناوری، به ایران قدرت داد، اما این قدرت درون یک شبکه تعریف می‌شد که ضامن نهایی اش بیرون از ایران بود.

در این وضعیت، هر بحران منطقه‌ای می‌تواند به بحران امنیت ملی تبدیل شود، چون مکانیزم‌های تضمین و مدیریت تعهدات وجود ندارد. صلح فقط زمانی دوام می‌آورد که طرف مقابل «از آغاز جنگ منصرف شود»، نه اینکه صرفاً وعده بدهد یا موقتاً عقب بنشیند.

‏این همان منطق سخت واقع‌گرایی است: وقتی در یک شبکه امنیتی نیستی، باید خودت شبکه امنیتی‌ات را بسازی. این کار هزینه دارد، به‌ویژه در مرحله اولیه؛ چون طرف مقابل دقیقاً در همان لحظه‌ای که تو در حال ساختن ابزار بازدارندگی هستی، بیشترین انگیزه را برای فشار و اقدام پیشگیرانه دارد. اما اگر آن مرحله عبور داده شود، بازدارندگی به تدریج تبدیل به یک واقعیت می‌شود: واقعیتی که تصمیم به جنگ را برای دشمن غیرعقلانی می‌کند.

‏بنابراین بحث این نیست که بازدارندگی مستقل «بهتر» است یا «اخلاقی‌تر». بحث این است که در شرایط ایران، این مسیر تنها راهِ قابل اتکا برای بقا و کاهش احتمال جنگ است. هزینه‌های اولیه‌اش واقعی است، اما هزینه نرفتن به این سمت، معمولاً بسیار سنگین‌تر و در نهایت وجودی است.

‏از سقوط اصفهان تا امروز، مسئله ایران در ساده‌ترین و سخت‌ترین شکلش یک چیز بوده است: زیستن در محیطی که جنگ امکان دائمی است و صلح فقط وقفه‌ای کوتاه. تفاوت دوره‌ها در نام بازیگران و ابزارها بوده، نه در منطق. روزی روس و عثمانی و بریتانیا در مرزها بودند، امروز هژمون و شبکه متحدانش در چند حوزه امنیتی پیرامون ایران فعال‌اند. خروج از وضعیت کنونی با آرزو، مذاکره صرف، یا امید به تغییر نیت قدرت‌های بزرگ ممکن نیست. تنها راه واقع‌بینانه، ساختن یک بازدارندگی قابل اتکا و چندلایه است؛ بازدارندگی‌ای که جنگ محدود را هم از نظر دشمن غیرعقلانی کند و آستانه بحران را آنقدر بالا ببرد که صلح، هرچند موقت، طولانی‌تر شود.

به این خبر امتیاز دهید:
بر اساس رای ۰ نفر از بازدیدکنندگان
با دوستان خود به اشتراک بگذارید:
کپی شد

پیشنهاد ویژه

    دیدگاه تان را بنویسید

     

    دیدگاه

    توسعه