سیدمحمد بهشتی، الناز نجفی، بهنام ابوترابیان؛
چرا ترامپیسم نه میفهمد و نه قابل فهم است؟ | طبع پرستار
در محیط مستعد مرز روشنی میان «مانع» و «منبع» وجود ندارد. ظاهر محیط خشک و ناامیدکننده و در همان حال حاوی استعدادهایی است و حیات آدمی منوط به فعلیتبخشیدن به آنها. چهبسا اموری که تهدید جلوه میکند اما موهبتی را پنهان کرده؛ حتی خودِ بیقراری! طبع فرهنگی جوامعی که در تعامل تاریخی با چنین محیطی دانا شدهاند را «طبع پرستار» خواندهایم.
گسترهای موسوم به «خاورمیانه» یا «جنوبغرب آسیا» محیطی است با سرشتی کاملا متفاوت از «محیط برخوردار» اروپا و آمریکای شمالی. بارزترین ویژگی این محیط که بر تقاطع کمربند کوهستانی و بیابانی نیمکرۀ شمالی واقع شده، بالقوگیِ عموم منابع و موانع حیاتی است. برهمکنش پرتنش بیابان و کوهستان این گستره را بیقرار ساخته است. اما ذکاوت فلاتنشینان بیقراری را به ترفندهایی تدبیر کرده و امکانی ظریف برای سکونت مبتنی بر بالقوگیها پدید آورده؛ از اینرو در کتاب «ایران کجاست؟ ایرانی کیست؟» اینجا را «محیط مستعد» نامیدهایم.
در محیط مستعد مرز روشنی میان «مانع» و «منبع» وجود ندارد. ظاهر محیط خشک و ناامیدکننده و در همان حال حاوی استعدادهایی است و حیات آدمی منوط به فعلیتبخشیدن به آنها. چهبسا اموری که تهدید جلوه میکند اما موهبتی را پنهان کرده؛ حتی خودِ بیقراری! طبع فرهنگی جوامعی که در تعامل تاریخی با چنین محیطی دانا شدهاند را «طبع پرستار» خواندهایم.
پرستار جهان را صحنهای بیتغییر نمیداند و به نقش خود در پروردنِ آن آگاه است. تردید دائمی میان دیدن و نادیدن به قوۀ خیالِ پرستار پروبال داده؛ قوۀ خیال فارغ از پریشانیِ محیط قادرست تصویری وحدتیافته از واقعیت برسازد و به عبارتی «از پریشانی کسبِ جمعیت کند». به دیگرسخن در محیط مستعدْ هیچچیز «ساخته نمیشود» بلکه ابتدا در خیال و آنگاه در واقعیت «پرورده میشود»؛ پس غایت پرستار نه «پیشرفت» و نه «توسعه» بلکه «بالندگی» است. خیال کمک میکند از نهانیترین پیوندهای هستی «باخبر» شویم، و در روشنایی قرار گیریم. در روشنایی هر چیز نه از آنرو که تحدیدکنندۀ موقعیت و منافع ماست، بلکه از آنرو که مقوم و همسو با هستی ماست، معنا مییابد. «علم» نیز نه بهمعنی کسبِ انبوهی از دانستهها بلکه از نوع «همهدانی» یا «حکمت» است؛ یعنی درکی ذومراتب، ذووجه، و ذومقیاس و درعینحال یکپارچه از جهان.
تعادل سامانۀ پرستار در میانۀ بیقراری از نوع تعادل معلق است؛ مثل تعادل کشتی بر دریایی موّاج. این تعادل نه کاملا پایدار است و نه ناپایدار بلکه تلاشی است برای یافتنِ قرار در میانۀ بیقراری؛ تعادلی منعطف و ناشی از یگانگی با محیط. در حفظ تعادل معلق «فاعلیت» آدمی جایی ندارد بلکه «فعالیت» در عین انفعال را میطلبد؛ همچنانکه دریانوردان نسبت به رفتار دریا منفعلند. آنها به جنگ امواج نمیروند بلکه با تدبیرِ بادبان مفصلهایی برای قرار در بیقراری مهیا میکنند. تدبیرِ مفصل راهکارِ تاریخی پرستار بهمنظور قرار در بیقراری بوده؛ مفاصلی که قادرند تهدید بیقراری را به فرصتی برای چابکی و حتی رقص تبدیل کنند. پرستار بهپشتگرمی این مفاصل است که نه از بیقراری اجتناب میکند و نه تسلیم آن میشود بلکه به استقبالش میرود تا به تعادلی دلخواهتر برسد. پرستار گاه از خود بیقراری سود میبرد تا نظم موجود را برهم زند و نظم تکاملیافتهتری را آشکار کند و این همان معنای «پروردن» است. پروردن بهمعنی انس با چیزهاست که باعث میشود از دل مقدوراتِ موجودْ امکاناتی نو آفریده شود. در این معنی حتی گذرایام و گردش «ابر و باد و مه و خورشید» اموری جبری نیست که صرفا ما را به تباهی و مرگ نزدیک میکند، بلکه انسان میتواند از راه «تقویم» زمان، به هستی «قوام» بخشد و با پروردنِ امور ماندگار به جاودانگی دست یابد. این بزرگترین راز پرستار است؛ بهرهبردن از اهریمنِ تباهکار به منظورِ آفرینشی مبری از تباهی!
مرجعِ حق در جامعۀ پرستارانه اخلاق است که همچون مفصلی باعث نزدیکی دلها و ایجاد پیوندهای انسانی در جامعه میشود. در حقوق پرستارانه قانون که مبتنی بر مرزکشی میان انسانهاست خود تابع اخلاق است. اگر انسانها بنا به قانون در پی احقاق حق خود هستند، بنا به اخلاق درصدد گذشتن از حق خود بهنفع دیگریاند! در قاموس پرستارانه، حق نه دادنی است و نه گرفتنی، بلکه پروردنی است؛ هرکس نسبت به چیزیکه برای پروردنش متحمل زحمت شده محق است و نه نسبت به چیزیکه به چنگ آورده!
غایت تربیت در جامعۀ پرستار «صاحب تشخیص» شدنِ افراد است؛ اینکه هر کس بتواند در هر موقعیت نه بنا بر دستورالعملی معین بلکه بنا بر مصلحت رفتار کند؛ «مصلحت» آنچیزیست که نظر به «صلح» دارد؛ صلحِ انسان با محیط، با جامعه و با هستی. صلح آن وضعیتی است که جهان را به وضعیتی پایدارتر و کمالیافتهتر نزدیک میکند که در آن همه استعدادها فرصت آشکارگی دارد و این مطلوبِ پرستار است.
مخلص کلام توقع اینکه طبع شکارگر بتواند مردم پرستار را درک کند، بیجاست. در مقابل طبع پرستار هرچند قادر به درک شکارگر است اما از مقابله به مثل با آن یا پیروی و تقلیدش درمیماند؛ پس راه مواجهه پرستار با شکارگر چه میتواند باشد؟
هشتم فروردین ۱۴۰۵ (روز ۲۹ جنگ)
شکارگرمآبی
چرا ترامپیسم نه میفهمد و نه قابل فهم است؟ (پاره سوم)
سیدمحمد بهشتی، الناز نجفی، بهنام ابوترابیان
سیزدهم فروردین ۱۴۰۵ (روز ۳۴ جنگ)
در دو یادداشت پیشین گفتیم که در جنگ اخیر دو بینش و منشِ مختلف آشکارا رودرروی یکدیگر ایستادهاند؛ شکارگر در برابر پرستار: فاعل در برابر فعّال منفعل، تعادل ناپایدار در برابر تعادل معلق، قفسی با مرزهای نفوذناپذیر در برابر ابری با مرزهای مبهم، ماشینی دقیق در برابر پیکرهای انداممند، شناخت در تاریکی برابر شناخت در روشنایی، بهچنگآوردن در برابر پروردن، صلح رومی در برابر صلح ایرانی و ... .
از افول امپراتوری روم تا آنگاه که صلاحالدین ایوبی صلیبیون را به اروپا برگرداند سپس تا «لحظه عباسمیرزایی» که نایبالسلطنه قاجار رو به نماینده ناپلئون پرسید «چرا ما عقب ماندهایم و شما فرنگیان پیشرفته؟»، طبع پرستار میتوانست قدرتگیریِ شکارگر را مشکلی محدود به اروپا پنداشته و پشتگوش بیندازد؛ تا آنجا که مثلا سراپردهداران شاهطهماسب صفوی پشت پای ایلچی فرنگی را میرُفتند!
انکارِ بازگشتِ اروپای قوی شاید به تجربۀ تلخ چند سدهایِ مواجهه ایرانیان با یونانیان و رومیان بازمیگشت. اما در «لحظۀ عباسمیرزایی» دیگر روشن بود که نظم برساختۀ شکارگر از داخل اروپا به کل جهان سرریز کرده و در بسیاری زمینهها دستبالا را دارد. شکارگری که از عصر استعمار با رویکردی تهاجمی برای به چنگآوردن منابع جدید کوشیده بود تا هر آنچه تهدید یا «بر ما» میپنداشت را تحت انقیاد درآورده و «از ما» کند.
از «لحظه» عزمِ پرستار برای جبران این فرودستی تا امروز دو سده است که تکاپو به منظورِ حاکمیت آزادی، قانون، دموکراسی، استقلال، عدالت و پیشرفت دائما میان دو تیغۀ تیز بریده شده: محمدعلیشاههای مستبد سد تحقق بخشی از آن آرمانها شدند، و چرچیلها و روزولتها و استالینها و نتانیاهوها و ترامپها با تحریم و جنگْ آن عزم را به انحراف کشاندند. نتیجتا طی این دویستسال دستکم دو انقلاب، سه کودتا، هفت جنگ تحمیلی، و دهها قیام و شورش و جنبش را متحمل شدیم تا رویای خوشبختی و عدالت به سیاق مدرن را در ایران محقق کنیم و بهعبارتی با منطق شکارگرانه جهان جدید هماهنگ شویم.
امروز در مقام جمعبندی میتوان تقریبا تمام تکاپوهایی که جامعۀ پرستار از آن «لحظه» آغاز کرد را ذیل یک عبارت جمع ببندیم: انکارِ کیستیِ خود! بیشک قدردان تکتک کسانی هستیم که جان و عمر خود را برای رسیدن به سعادتمندی ایران نثار کردند؛ یقینا باید به عباسمیرزاها و نظامیان وطنپرستمان تعظیم کنیم که در میدان نبرد، از بیم آنکه مبادا جنگیدنِ پرستارانه در برابر ماشین جنگی هولناکِ شکارگر ناکارامد باشد قشون خود را مدرن کردند؛ باید کوشش مشروطهخواهان و کارگزاران بعدی دولت مدرن را بستاییم که دغدغۀ تاسیس حکومت قانون و عدلیه و مهار قدرت افسارگسیخته و توزیع عادلانه رفاه را داشتند؛ باید به تکتک مدیران، برنامهریزان، و مجریان پروژههای عظیم صنعت و معدن و عمران و کشاورزی در هفتاد سال اخیر درود فرستاد که برای آبادی و رفاه همگانی کوشیدند و باید به زحمت همه اندیشمندان، روشنفکران، دانشگاهیان و پژوهشگران دوران معاصر برای ترقی دانش و علم در کشور ارج بنهیم. اما اگر بخواهیم پرستارانه بیاندیشیم باید از همۀ موانع داخلی و دشمنان خارجی نیز ممنون بود؛ زیرا مانعتراشی این دو طی این دو سده واقعیتی بزرگ را آشکار کرد: بهزیستیِ ایرانیان در ایران از رهگذرِ شکارگرمآبی ممکن نیست!
در این دوقرن دولتها و فرماندهان ما چنان در بازیهای ژئواکونومیک و ژئواستراتژیک و تسلیحاتی شکارگرانه غرق شدند که بخش مهمی از استعدادها و امتیازات ایران و ایرانی در تولید و اقتصاد و دفاع را از یاد بردند. مهندسان و مدیران و دانشگاهیان چنان خود را در چموخم تکنولوژی و علم جدید گرفتار کردند که اصلا نپرسیدند آیا سواد و مهارت شکارگرمآبانه دردی از پرستار و مسائلش درمان میکند؛ نکند توسعه به منش شکارگرانه بالندگی نیاورده و حتی محیط مستعد را شکننده و غیرقابلزیست کند؛ بدتر از غفلت آنکه دولت کنترلگر مدرن یکسره تنوع و اصالت و حکمت نهادینۀ جامعۀ خود را با خشونت کلامی یا فیزیکی تحقیر یا سرکوب کرد. از لحظه عباسمیرزایی تا امروز که همگی در خانههایمان زیر بمباران طبع شکارگر نشستهایم، به زعم ما مهمترین دستاوردمان آشکار شدنِ یک خطای شناختی خطرناک بوده: شکارگری راه سعادتمندیِ پرستار در محیط مستعد است!
امروز که از قضا سیزدهبدر است، شایسته است منتظر تولد لحظهای جدید شد. حکمت پرستارانه در پس آیین سیزدهبدر به ما گوشزد میکند که در پی هر آشوب بزرگ باید در پی آشکار ساختن سامان بالقوه جهان در قالب انتظامی نوین بود. شاید آن «لحظه» رسیده که سؤالی جایگزین پرسش عباسمیرزا کنیم، این سؤال که «چگونه دوباره اهل سرزمینمان شویم؟» اما...
دیدگاه تان را بنویسید