ارسال به دیگران پرینت

«زندگی پس از زندگی» شاهکار کیت اتکینسون

سیمین ورسه مترجم / گروه ادبیات و کتاب: فهرست‌های صدتایی نشریات بزرگ دنیا، فرصتی است برای خواندن و مطالعه بیشتر، به ویژه بهترین آثار منتشرشده در سطح جهان. به تازگی نشریه گاردین در فهرست صدتایی کتاب‌های بزرگ قرن بیست‌ویکم، صد معرفی کوتاه و بلند درباره آنها منتشر کرده که گروه ادبیات و کتاب «آرمان ملی»، تلاش دارد برخی از مهم‌ترین آنها که به فارسی منتشر شده کار کند. امروز به معرفی کتاب «زندگی پس از زندگی اثر کیت اتکینسون می‌پردازیم که در فهرست صدتایی گاردین، شماره بیست را به خود اختصاص داده. این رمان توسط سید سعیدکلاتی ترجمه و نشر هیرمند آن را منتشر کرده است.

«زندگی پس از زندگی» شاهکار کیت اتکینسون

۵۵آنلاین :

کيت اتکينسون (1951-انگلستان) با شاهکار انساني‌اش «زندگي پس از زندگي» توانست يک‌بار ديگر جايزه کاستا را به‌عنوان کتاب سال بريتانيا از آن خود کند. اين رمان براي جايزه‌هاي بيلي (ادبيات داستاني زنان) و والتر اسکات نيز به‌مرحله نهايي راه يافته بود. «زندگي پس از زندگي» در سال 2013 از سوي نيويورک‌تايمز به عنوان ده کتاب برتر سال انتخاب شد، و از سوي نشريه‌هاي تايمز و تلگراف، نيز به‌‌عنوان يکي از بهترين رمان‌هاي قرن 21 معرفي شد، و حالا از سوي گاردين به عنوان بيستمين رمان قرن.

«زندگي پس از زندگي» شاهکار کيت اتکينسون يک شگفتي است؛ يک رازگويي خارق‌العاده که خواننده را به دست‌وپازدن در اغواگري­هاي خود دعوت مي‌کند. ناديده‌گرفتن اين شاهکار حقيقتا غيرممکن است. هربار که مي‌خواهيد خود را در داستان اورسلا تاد بسپاريد، همان کودکي که در 11 فوريه 1910 در فضايي مرفه و نسبتا شاد به دنيا آمد، داستان به سادگي متوقف مي‌شود. شايد سير داستان مثل يک کتاب کوتاه به نظر برسد اما نگران نباشيد: روايت دوباره - و بارها و بارها - از سر گرفته مي‌شود و هربار مسير متفاوتي را در پيش مي‌گيرد. توضيحات کتاب گاهي پرآب‌وتاب است و گاهي به طرز نامحسوسي تعديل مي‌شود و پايان داستان کاملا غيرقابل پيش‌بيني است. ظاهرا طبق قانون کليِ اتکينسون همه‌چيز با تکرار بهتر مي‌شود، اما اين رمان هنجارشکن به ما هشدار مي‌دهد که هيچ تضميني براي اين قانون وجود ندارد.

اتکينسون از همان آغاز، داستان را به گونه‌اي شروع مي‌کند که پيداست قصد دارد زندگي در آن تداوم داشته باشد. (درحقيقت، حتي اين نيز کاملا درست نيست: در پيش‌درآمد مختصري، اورسلا را در سال 1930 در کافي‌شاپي در مونيخ به ما نشان مي‌دهد که با تفنگ قديمي پدرش هيتلر را ترور مي‌کند.) در سرآغاز «شايسته­»ي کتاب، سيلوي تاد فرزند سوم خود را به دنيا مي‌آورد، بارش بي‌امان برف از يک‌سو اوضاع و احوال او را شبيه قصه‌هاي پريان و از سوي ديگر او را از دسترسي به کمک‌هاي خارجي دکتر فيلوز يا خانم هداک، قابله، محروم کرده است. اورسلا مرده به دنيا مي‌آيد، بند ناف دور گردنش پيچيده است، زندگي او به خاطر نبود يک قيچيِ جراحي نجات نمي‌يابد. با وجود اين، خوشبختانه به او اجازه داشتن يک زندگي دوباره را مي‌دهند، در برداشت دوم، دکتر فيلوز سرمي‌رسد و بند ناف را قطع مي‌کند و شام سردي به همراه دسر پيکاليلي پاداش مي‌گيرد. (شايد خيلي جالب باشد که بدانيد حتي پيکاليلي هم در کتاب تکرار مي‌شود.)

دوران کودکي اورسولا با چنين مشکلات نابهنگامي گره خورده است: اتفاق ناگوار درياي کُرنيش، کاشي‌هاي يخ­زده هنگام فرار از پشت‌بام، اشاعه سريع آنفولانزاي اسپانيايي. هرکدام از اين بلايا با عبارت «تاريکي فروريخت» موکد مي‌شوند و هربار لوح سپيد و نانوشت‌ه­اي که برف به ارمغان مي‌­آورد منادي يک شروع دوباره است. اورسلا احساس مبهم و تاريکي نسبت به زندگي‌هاي نيمه‌­کاره خود دارد، اين احساس را فقط مي‌توان با کارهاي نسنجيده و شتاب‌زده او توصيف کرد، مثل وقتي که خدمتکار خانه را به پايين پله­‌ها هُل مي‌دهد تا او را از يک پايان وحشتناک­تر نجات دهد. اين خطا او را به مطب روانپزشکي مي‌کشاند که با روشي مهربانانه مساله تناسخ و نظريه تسليم در برابر سرنوشت را برايش بازگو مي‌کند، خصوصا اينکه نيچه نيز از آن جانبداري مي‌کند: «پذيرش يا حتي تسليم در برابر سرنوشتي محتوم و رد اين ايده که هر چيزي مي‌تواند يا بايد به طرز متفاوتي آشکار شود.»

البته، اگر کودکي در حال غرق‌شدن، زني در حال کتک‌خوردن، مرد جواني که بر اثر موج انفجار ديوانه شده يا مادر وحشت‌زده‌اي باشيد که در خرابه‌هاي يک حمله ناگهاني به دنبال کودکش مي‌گردد، آن وقت تسليم سرنوشت‌شدن کار دشواري است؛ همه اينها به‌اضافه خيلي موارد ديگر زندگي‌­هاي نکبت‌­زده کتاب «زندگي پس از زندگي» را تشکيل مي‌دهند. قرارگرفتن در موضع قدرت و کنترل آنچه بر سر شخصيت­‌هاي کتاب مي‌آيد، براي يک رمان­‌نويس به همين اندازه دشوار است. آيا آينده آنها واقعا در گذشته‌شان نوشته شده است؟ آيا مي‌توانيد از روي نحوه ورود شخصيت­‌ها بگوييد که چه اتفاقي براي آنها خواهد افتاد؟ حتي اگر خلاقيت­ زيادي داشته باشيد، باز هم ممکن است فريب بخوريد: شايد به همين دليل است که عبارت «و تاريکي فروريخت» ضميمه هر مصيبتي مي‌شود که در داستان اتفاق مي‌افتد و شرح ديگر تولد اورسلا فقط به پنج سطر خلاصه مي‌شود.

خواننده به‌راحتي دستخوش کشش روايي و تعليق‌هاي باورنکردني داستان مي‌شود. ما يک داستان مي‌خواهيم، اما از چه نوعي؟ داستاني حقيقت‌گو يا آرامش‌بخش؟ چيزي که به پايان برسد يا چيزي که ما را بر موجي از عدم قطعيت سوار کند، نه‌فقط چيزي که در مورد آنچه ممکن است بعدا اتفاق بيفتد باشد، بلکه در مورد آنچه در حال حاضر وجود دارد؟ در مدل داستان‌گويي اتکينسون مي‌توانيم همه موارد فوق را کنار هم داشته باشيم و با قصه‌هاي بلندي روبه‌رو شويم که به شدت توجه ما را به خود جلب مي‌کنند، اما اينها ما را به کجا مي‌برند؟

ظاهرا انتخابي بين پايان­‌هاي شاد يا ناخوشايند پيش روي ما وجود دارد. از يک‌سو ، فاکس کُرنر، خانه خانواده تاد در انگلستان، هنوز به‌طرز شگفت‌انگيزي يک خانه روستايي زيبا است (البته نه براي مدت طولاني). در آنجا، نوشيدني‌هاي ليمويي و تنيس روي زمين چمن جريان دارد و زنبورها «لالايي بعدازظهرهاي تابستان» را نجوا مي‌کنند. گروه کودکان -اورسلا سومين بچه از بين پنج فرزند است- و خدمتکارهايي که به طرز ملموسي موقر يا به شکل خنده‌داري سخت‌گيرند، سگ‌هاي محبوب خانواده، عروسک‌هاي گرانبها و عمه‌هاي بهانه‌جويي که رفتار بدشان آنها را جذاب مي‌کند همگي در اين خانه وجود دارند.

اما خارج از اين خانه، غريبه بدانديشي کمين کرده و از آنجايي که داستانش هرگز بازگو نمي‌شود بيشتر قوت مي‌گيرد، و گاهي مزاحم‌ها در لواي دوست سروکله‌شان پيدا مي‌شود. هنگامي که اورسلا مورد آزار و اذيت قرار مي‌گيرد و دوست يکي از برادرانش به او تعرض مي‌کند، از فاکس کُرنر تبعيد مي‌شود، بارداري و سقط جنين غيرقانوني او را به ورطه يک زندگي منزوي در لندن مي‌کشاند، گوشه­‌نشين مي‌شود، و از همه بدتر شوهر خشونت‌طلبي است که او را در خانه کوچکي در والدستون به دور از خانواده‌اش نگه مي‌دارد.

ازدواج اورسلا با دريک اوليفانتِ بدطينت هرگز اتفاق نمي‌افتاد، اگر او موفق شده بود از دست تجاوزگر دوران نوجواني خود فرار کند. در زندگي بعدي، او اين کار را مي‌کند، اما اين‌بار گرفتار زندگي‌اي مي‌شود که شايد به‌خاطر جنگ جهاني دوم بيشتر از پيش ناهمگون است و خواننده را دوباره در بُهت فرومي‌برد: چه چيزي از اين شخصيت يک‌شِبه آفتاب‌پرست مي‌سازد که ما در يک صفحه او را درحال حفاري زمين‌هاي بمب‌گذاري‌شده مي‌بينيم، در صفحه ديگري در برلين مخروبه، جنگ‌زده و پر از کابوس و در صفحه ديگري در مجاورت و همنشيني پيشوا در شهر برشتس‌گادن (که اين آخري به واقع باورنکردني است).

روايت‌هاي تودرتو و استحاله‌آميز اتکينسون، «زندگي پس از زندگي» را به داستاني غيرقابل پيش‌بيني و فريبنده تبديل کرده است. از نظر ساختاري، تجديد حيات بي‌وقفه­ داستان با لذت فراواني همراه است. او داستانش را به‌خوبي پرورانده و براي مثال، به تغييرات پساجنگي در جامعه انگلستان با دقت هرچه تمام‌تر پرداخته، زيرا مستقيما از يک جنگ سراغ جنگ ديگر مي‌رود و بعدا به عقب برمي‌گردد تا بخشي از آنچه را في‌مابين دو جنگ اتفاق افتاده توصيف کند. کتاب استعداد فوق‌العاده­اي در ابتلا به مخاطرات دارد: بخش‌هايي که به شيوع آنفولانزا در فاکس کُرنر مي‌پردازد حقيقتا رعب‌آور است و شرح کارهاي اورسلا در لندن بمب‌باران‌شده شاهکاري از رقص مرگ است: «رو برگرداند و گفت: مراقب باشيد آقاي امسلي، يک کودک اينجاست، سعي کنيد ناديده‌اش بگيريد.»

بافت زندگي روزمره به زيبايي بيان مي‌شود خصوصا قسمت‌هايي که به جزييات خانگي مربوط مي‌شود. تخم‌مرغي که به‌خوبي آب‌پز نشده مثل «عروس دريايي رنجوري است که روي نان تُست مي‌ماند تا بميرد» اندکي پس از زايمان سيلوي، خانم گلاور، آشپز بدخلق، «يک کاسه پر از قلوه‌هاي در شيرخوابانده‌شده را از اتاق مجاور آشپزخانه برمي‌دارد و غشاي سفيد چربي آنها را که مثل غلاف مي‌ماند جدا مي‌کند» در جايي ديگر، ورقه‌هاي گوشت گوساله را چنان با يک تردکننده مي‌کوبد که گويي سر يک سرباز آلماني است. اما در کنار اين جزييات، عشق نويسنده به پيچيدگي‌هاي زندگي در خانواده‌هاي بزرگ به‌ويژه در مورد روابط خواهر برادري نيز به چشم مي‌خورد.

آنچه کيت اتکينسون را به يک نويسنده استثنايي تبديل مي‌کند - کتاب «زندگي پس از زندگي» جاه‌طلبانه‌ترين اثر وي تا به امروز است- اين است که او کارش را با چنان ظرافت و درک احساسي انجام مي‌دهد که از هرگونه تجربه و طنازي فراتر است.

منبع : آرمان
به این خبر امتیاز دهید:
بر اساس رای ۰ نفر از بازدیدکنندگان
با دوستان خود به اشتراک بگذارید:
کپی شد

پیشنهاد ویژه

    دیدگاه تان را بنویسید

     

    دیدگاه

    توسعه