رونمایی کتاب
میهمانخانهها صاحب دارند، نه مدیر! | تاملی بر مفهوم خانه، روایت و ریشهمندی در شب رونمایی از کتاب «خانهای در گذر»
| چند شب پیش در کاشان و در حیاطِ باصفای «خانه نقلی»، به بهانه رونمایی از کتاب شریف «خانهای در گذر» (روایت شکلگیری خانه نقلی به قلم سرکار خانم زهره استادی و به همت عمو اکبر رضوانیان و مرضیه خانم)، فرصتی شد تا از دلمشغولیِ این سالهایم بگویم: «خانه چیست و چرا قصه و روایت، روحِ نامرئیِ میهماننوازی است؟»
چند شب پیش در کاشان و در حیاطِ باصفای «خانه نقلی»، به بهانه رونمایی از کتاب شریف «خانهای در گذر» (روایت شکلگیری خانه نقلی به قلم سرکار خانم زهره استادی و به همت عمو اکبر رضوانیان و مرضیه خانم)، فرصتی شد تا از دلمشغولیِ این سالهایم بگویم: «خانه چیست و چرا قصه و روایت، روحِ نامرئیِ میهماننوازی است؟» خلاصهای از آنچه در آن جمعِ همدل گفتم را اینجا مرور میکنم:۱. کشف معنای «میزبان»سالها پیش، وقتی از پشتِ نیمکتهای هنرستان و دانشگاه هتلداری به عنوان مدیر وارد مجموعهای تاریخی با هفتهزار متر زیربنا و دهها پرسنل در کاشان شدم، فکر میکردم همه چیز با تدوین دقیق SOPها (دستورالعملهای استاندارد)، آموزشهای بینالمللی و چکلیستهای هتلهای ۵ ستاره حل میشود. اما هرچه جلوتر رفتیم، بیشتر به در بسته خوردیم.در همان روزها، مجموعهای کوچکتر به نام «خانه ایرانی» با کیفیتی زیسته و بیادعا ما را شگفتزده کرده بود. با کنجکاوی و ناشناس دو شب در آنجا اقامت کردم؛ مواجههام با زندهیاد «مرتضی مجد» (میزبان آن خانه که روحش شاد باد) و چایی که با مهر دستم داد، همهچیز را در من فرو ریخت. آنجا لابیِ هتل نداشت؛ فضایی داشت که انگار ذرهذرهاش را یک مادر با وسواسِ جان چیده بود؛ سفرهای در شاهنشین که ضیافتِ اصیل ایرانی بود.آنجا بود که مهمترین سوال حرفهای زندگیام را از خود پرسیدم:«آیا اینجا واقعاً هتل است؟ تفاوت هتل با خانه چیست؟»پاسخ روشن بود: هتلها «مدیر» دارند و خانهها «صاحب» و «میزبان». در هتل همهچیز در چارچوب یک قرارداد تجاری است، اما در خانه، ارتباط انسانی فراتر از هر تراکنش مالی جریان دارد. در زبان انگلیسی تمایز درخشانی میان House (کالبد و سازه) و Home (بسترِ حس تعلق و معنا) وجود دارد؛ ما داشتیم روی هاوس کار میکردیم، غافل از آنکه جانِ ماجرا هوم بود.۲. از مهار آتش تا اهلیسازی ذهن: چرا ما به خانه محتاجیم؟اگر در تاریخ عقب برویم، انسان پیش از آنکه زمینی شود، روی درختها سرپناه داشت. حادثه بزرگ تاریخ زمانی رخ داد که ما روی زمین «افقی شدیم» و خوابیدیم. برای رهایی از هراسِ بیرون، به غارها پناه بردیم و سپس «آتش» را مهار کردیم.مهار آتش فقط ابزاری برای پختوپز نبود؛ آتش «کانون» ساخت. نور و گرمای آتش به انسانها فرصت داد شبها دور هم بنشینند، آگاهیِ روز را به شب پیوند بزنند و «خیال مشترک» ببافند. به تعبیر یووال نوح هراری و پدیدارشناسانی چون گاستون باشلار، انسان زمانی انسان شد که توانست «داستان بگوید» و خیالش را با دیگری به اشتراک بگذارد. ما حتی پیش از آنکه گندم را اهلی کنیم، ذهن و خیالمان را در خانه و معبد اهلی کردیم؛ خانه ظرفِ بیپایانِ این خیالورزی شد.۳. پدیدارشناسی کاشان: شهری که از درون گشوده میشودمعماری کاشان تجلی عمیق همین خیالورزی است. از بیرون که در کوچهها و ساباطها قدم میزنی، دیوارهای کاهگلی هیچ نشانی از درون ندارند. شهر برای مسافرِ عبوری چیزی فاش نمیکند؛ باید در آن «بمانی» تا کشفش کنی.وقتی از هشتی و دالانهای تاریک گذر میکنی، ناگهان به حیاطی پر از نور، حوض آب و شاهنشینهایی میرسی که بهشت را بازآفرینی کردهاند. کاشان، باغ را به درون کشیده و با گچبری و فرش، خیال را روی دیوار و زمین جاری کرده است. در این جغرافیا، «آستانه» و «هشتی» مرزِ میان من و جهانِ بیرون را تعریف میکنند تا گرما و آرامشِ درون با «میهمان» (بهعنوان دیگریِ محترم) سهیم شود.۴. استعارهی گلخانه و ضرورت ریشهمندیچندی پیش دوستی فرهیخته (محمد درختی) که سالها در فضای آکادمیک و تک نخبگانیِ کانادا زیسته بود و به ایران برگشته، تمثیل تکاندهندهای برایم گفت:«در غرب مثل درختانی در یک گلخانه بسیار مدرن در کنار هم سبز بودیم؛ همه امکانات مهیا بود، اما هیچکدام در یک خاک مشترک ریشه نداشتیم و به راحتی میشد جای گلدانمان را عوض کرد. من برگشتم چون میخواستم در خاکی باشم که با دیگران همریشگی داشته باشم؛ جایی که بتوانم ریشهام را بیمحابا در عمق بدوانم.»حکایت احیای خانههای تاریخی و بومگردیهای اصیل ایران دقیقاً همین است؛ تمنای بازگشت به ریشهها. «خانه نقلی» و تجربه عمو اکبر رضوانیان، هتلداری نیست؛ پاسداری از خاکی است که در آن همریشگی معنا پیدا میکند. این کتاب، سندِ این اهلیت و ماندگاری است.در صنعت غذا، غایتِ رستورانداری اغلب سیر کردن شکم است؛ اما کافه جذابتر است چون مردم برای معاشرت و مصاحبت به آن میآیند. با همین منطق، «مهمانخانه ایرانی» برای من مقدس است؛ چون جایی است برای درنگ، تماشای آستانهها، اشتراکِ خیال و رسیدن به آرامش با چشمهای بسته.دستمریزاد به اکبر رضوانیان عزیز، مرضیه خانم و قلم شیوا و تصویرساز سرکار خانم استادی.ما انسانها تا زمانی که قصهای برای گفتن و سقفی برای همخیالی داشته باشیم، زندهایم.
دیدگاه تان را بنویسید