ارسال به دیگران پرینت

معرفی کتاب؛

تنگنا؛ حکایت یک سرگشتگی روانی | روایت پیچیده از قاتلی نابغه و شیطان‌صفت

| لئونید آندریف در کتاب تنگنا، اعترافات پزشک قاتلی را روایت می‌کند که قتل برایش همچون درمان بیماران، لذت‌بخش و خالی از عذاب وجدان است؛ داستانی فلسفی، جنایی و روان‌شناختی که مخاطب را به اعماق تاریک ذهن انسان می‌برد.

تنگنا؛ حکایت یک سرگشتگی روانی | روایت پیچیده از قاتلی نابغه و شیطان‌صفت

لئونید آندریف در کتاب تنگنا، اعترافات پزشک قاتلی را روایت می‌کند که قتل برایش همچون درمان بیماران، لذت‌بخش و خالی از عذاب وجدان است؛ داستانی فلسفی، جنایی و روان‌شناختی که مخاطب را به اعماق تاریک ذهن انسان می‌برد.

روایتی پیچیده و چندبعدی از قاتلی که یکی از نوابغ و البته شیطان‌صفت‌ترین آدم‌های عصر خویش است؛ لئونید آندریف در کتاب تنگنا که داستانی فلسفی، جنایی و با درون‌مایه‌ی روان‌شناختی است، اعترافات پزشک قاتلی را روایت می‌کند که قتل برایش همچون درمان بیماران، لذت‌بخش و خالی از عذاب وجدان است.

درباره‌ی کتاب تنگنا

در تاریخ زمین، قتل‌های فراوانی رخ داده‌اند؛ هر یک به انگیزه و فراخور هدفی که برای قاتلانشان به اندازه‌ی کافی معتبر بوده‌اند. بعضی از آن‌ها از روی خشم و جنون مرتکب قتل شدند، بعضی از انجام این کار پشیمان شدند و بعضی تا ابد خود را گناهکار دانستند، اما دکتر کرژنتسف، شخصیت اصلی کتاب صوتی تنگنا (A Dilemma: A Story Of Mental Perplexity) اثر لئونید آندریف (Leonid Andreyev)، از این دست قاتلان بی‌مایه نبود که وقتش را برای عذاب وجدان و حس گناه هدر دهد. گرچه بر اساس اطلاعات پرونده‌اش و چیزی که پزشکان تشخیص دادند، در حین ارتکاب قتل دچار جنون آنی شده بود، اما برای او کشتن آلکسیس کنستانتینویچ ساولوف بی‌شباهت به یک اثر هنری نبود؛ یک تابلوی نقاشی زنده که داستانی را روایت می‌کرد و برای خالقش، مایه‌ی افتخار و شگفتی می‌نمود.

کتاب تنگنا؛ روایتی تاریک از عشق، شکست و جنایت

قصه از این قرار بود؛ یک سال پیش در چنین روزهایی، با آغوشی باز در مقابل محبوبش ایستاد و ضمن ابراز عشق، از او خواستگاری کرد. آن زن، یعنی تاتیانا نیکولایونا، به اشعه‌ی گرمی از آفتاب شباهت داشت که با لبخندی که هم در چشمان و هم بر روی لبانش نقش می‌بست، عالمی را شیفته‌ی خود کرده بود. گرچه اثرات همان لبخند آدمی مثل کرژنتسف را به آن لحظه و آن آغوش و آن خواستگاری رسانده بود، اما باز هم همان لبخند وقتی با جواب منفی تحقیرآمیزی همراه شد، به دلیل قتلی خانمان‌سوز بدل گردید که یک سال پس از آن رخ داد.

در ادامه‌ی کتاب تنگنا اثر لئونید آندریف می‌شنویم که تا یک سال بعد، اتفاقات بسیاری رخ داد. کرژنتسف که عشق محبوبش تاتیانا را همچنان در قلبش نگه داشته بود، تصمیم گرفت تا او را به سمت ازدواج با یکی از دوستانش به نام آلکسیس که از نظر خودش مردی بی‌مایه بود سوق بدهد. او با خود گمان می‌کرد که با این ازدواج، تاتیانا را از داشتن خودش محروم می‌کند و بعد که او فهمید با ازدواج با آلکسیس، چه کلاه گشادی بر سرش رفته، به کرژنتسف باز می‌گردد. این نقشه‌ی بی‌عیب‌ونقص در نهایت به تیری بدل شد که به شدت هرچه‌تمام‌تر به سنگ برخورد کرد؛ چرا که تاتیانا با وجود تمام ضعف‌ها و بی‌مایگی‌های همسرش با تمام قلبش عاشق او شد.

اثر شگفت‌انگیز لئونید آندریف؛ کاوشی در تاریک‌ترین لایه‌های روان انسان

همین بود که کرژنتسف تصمیم گرفت تا آلکسیس را به قتل برساند. دلیل این کار از سر راه برداشتن رقیب نبود، بلکه او می‌خواست تا تاتیانا بداند که او همسر دلبندش را کشته و با این کار، آن لبخند لعنتی را از روی لب‌هایش محو کند. در ادامه‌ی این داستان فلسفی، با دست‌نوشته‌های کرژنتسف طرفیم که حالا در بیمارستان روانی بستری است و پزشکان بر روی او و تمام عوالم و افکار شیطانی‌اش مطالعه می‌کنند...

کتاب تنگنا روایت داستان قاتلی خونسرد است که نه تنها از کارهایی چون قتل و دزدی واهمه‌ای ندارد، بلکه به آن‌ها به چشم یک هنرنمایی تمام‌عیار نگاه می‌کند. این داستان روان‌شناختی پرده از لایه‌های عمیق روانی انسان برمی‌دارد و شما را به تفکر و قضاوت درباره‌ی مردی دعوت می‌کند که بزه را نه برای نیاز، که برای اثبات برتری و ذوق و قریحه‌اش به زندگی انجام می‌دهد...

کتاب تنگنا نوشته‌ی لئونید آندریف رمانی رازآلود و پرکشش از نشر صوتی رادیو گوشه و انتشارات چشمه است. این رمان جنایی روان‌شناختی را با ترجمه‌ی رضا بهرامی و روایت هوتن شکیبا در اختیار دارید.

کتاب تنگنا برای شما مناسب است اگر

  • به رمان‌های فلسفی و روان‌شناختی علاقه دارید.
  • از شنیدن رمان‌های جنایی خشن و رازآلود لذت می‌برید.

در بخشی از کتاب تنگنا: حکایت یک سرگشتگی روانی می‌شنویم

یادداشت دوم: مسئله‌ی من یکی دو تا نبود. نه تنها باید آلکسیس را می‌کشتم بلکه لازم بود تاتیانا نیکولایونا مخصوصاً بداند که من شوهرش را کشته‌ام و علاوه بر آن بتوانم از چنگال قانون هم فرار کنم. صرف نظر از اینکه گیر افتادن من بهانه‌ی تازه‌ای به تاتیانا نیکولایونا برای شادمانی می‌داد، از حبس با اعمال شاقه هم فراری بودم. من زندگی را چنان دوست دارم که به کلام نمی‌آید.

رقص شراب زرین در جام‌های باریک بلور را دوست می‌دارم. از لمیدن بر بستری تمیز و کش‌‍و‌قوس دادن به بدن و بیرون کردن خستگی از تن لذت می‌برم. از تنفس هوای پاکیزه و نشاط‌انگیز بهار، از تماشای زیبایی شامگاه و مطالعه‌ی کتابی حکیمانه و گیرا حظ می‌برم. خودم را دوست دارم. قدرت عضلات و نیروی افکار روشن و دقیق خویش را دوست دارم. این وضعیت تنهایی خودم را دوست دارم که سبب شده چشم احدی هنوز به غارها و ورطه‌های تاریک درونم نیفتاده باشد که دیدنش هر تنابنده‌ای را گیج‌‍وگول می‌کند. هرگز درنیافتم که چرا مردم زندگی را ملال‌انگیز می‌دانند. زندگی جالب است و من آن را به خاطر راز سربه‌مهری که در بطن خود دارد دوست دارم. من حتی تندی و تلخی زندگی را هم دوست دارم. سبعیت بی‌امانش را و بازی‌های پرجوش‌وخروشی را که شیطان‌وار با وقایع و مردم می‌کند.

 

منبع : کتابراه
به این خبر امتیاز دهید:
بر اساس رای ۰ نفر از بازدیدکنندگان
با دوستان خود به اشتراک بگذارید:
کپی شد

پیشنهاد ویژه

    دیدگاه تان را بنویسید

     

    دیدگاه

    توسعه