لینزی گراهام
کسی که ایران را زامبی خوانده بود مُرد!
| امروز لینزی گراهام مرده است و به دنیای مردگان پیوسته، اما ایران زامبی نبود .این متن را دو هفته پیش از آغاز جنگ نوشتم. آن روز کریم سجادپور، در حضور لینزی گراهام و رضا پهلوی، جمهوری اسلامی را یک «رژیم زامبی» نامید: ساختاری که گویا از نظر اقتصادی، اجتماعی و ایدئولوژیک مرده است و فقط با خشونت به حرکت ادامه میدهد.
این استعاره موسادپز به سیاستگذاران غربی مانند گراهام و ترامپ القا کرد که ایران دیگر یک بازیگر کامل نیست، بلکه مانعی نیمهجان است که با یک فشار نهایی کنار خواهد رفت. وقتی چنین تصویری پذیرفته شود، هزینه تشدید بحران نیز پایین برآورد میشود. جنگ از یک مخاطره بزرگ به «ضربه آخر» تبدیل میشود. مذاکره بیفایده جلوه میکند. بازدارندگی جای خود را به وسوسه حذف میدهد و مدیریت بحران به امید فروپاشی واگذار میشود.مسئله فقط اشتباه سجادپور نبود. مسئله بازار سیاستیای بود که چنین تحلیلی را میخرید، بازتولید میکرد و به زبان تصمیمگیری تبدیل میساخت.در این بازار، تحلیلگر به سیاستمدار همان چیزی را میفروشد که سیاستمدار مایل است بشنود: طرف مقابل ضعیف است، جامعه آماده شورش است، ساختار از درون تهی شده، زمان به سود ماست و فشار بیشتر هزینه چندانی ندارد.اما جنگ نشان داد که این گزارهها بیش از آنکه محصول شناخت ساختار قدرت در ایران باشند، بیانگر آرزوهای سیاسی مخالفان جمهوری اسلامیاند.
من پیش از جنگ نوشتم که زامبیسازی، آمریکا را به سمت تشدید بحران بدون مدیریت، فشار بدون مسئولیت و جنگ بدون افق میبرد. نوشتم که تصور فروپاشی قریبالوقوع، هزینه جنگ را در ذهن سیاستگذار کاهش میدهد. نوشتم که ایران، برخلاف ادعای آنان، یک نظام «در حال مرگ» نیست، بلکه ساختاری «در حال سازگاری» است.جنگ این هشدار را تأیید کرد. اکنون یکی از حامیان اصلی آن روایت از دنیا رفته است. اما مسئله مرگ گراهام نیست. مسئله بقای محاسبهای است که او نمایندگی میکرد.تا زمانی که این محاسبه در واشنگتن، رسانهها و اندیشکدههای غربی بازنگری نشود، خطر تکرار همان اشتباه پابرجاست: دستکمگرفتن ظرفیت ایران، بیشبرآوردکردن آثار فشار، اشتباهگرفتن آرزو با تحلیل، و آغاز جنگی بر اساس تصویری که هیچگاه با واقعیت تطابق نداشت.
دیدگاه تان را بنویسید