ارسال به دیگران پرینت

اپستین | ماکسول

نفر اصلی موساد کیست؟ اپستین یا ماکسول؟

همه خیره به اپستین‌اند؛ مردی که در نهایت یک مجرم بود: سرمایه‌داری با شبکه‌ای از سوءاستفاده و مرگی جنجالی. اما اپستین بیشتر «مرکز ثقل» این پرونده است تا «راز» آن. راز جای دیگری است: در شبکه. و در آن شبکه، کسی از او مهم‌تر است: گیسلین ماکسول. زنی در کنار ترامپ، ملانیا و اپستین.

نفر اصلی موساد کیست؟ اپستین یا ماکسول؟

همه خیره به اپستین‌اند؛ مردی که در نهایت یک مجرم بود: سرمایه‌داری با شبکه‌ای از سوءاستفاده و مرگی جنجالی. اما اپستین بیشتر «مرکز ثقل» این پرونده است تا «راز» آن. راز جای دیگری است: در شبکه. و در آن شبکه، کسی از او مهم‌تر است: گیسلین ماکسول. زنی در کنار ترامپ، ملانیا و اپستین.

‌اپستین پول داشت. این را خیلی‌ها دارند. اما گیسلین ماکسول چیزی داشت که در جهان قدرت، از پول هم مهم‌تر است: دسترسی.

‌او می‌دانست چگونه آدم‌ها را به هم وصل کند. چگونه محافل را بسازد. چگونه چهره‌ها را دور یک میز بنشاند. چگونه از یک مهمانی، یک حلقه درست کند و از یک حلقه، یک حریم امن. اپستین بدون او می‌توانست یک مجرم ثروتمند باشد؛ اما با او، تبدیل شد به یک «ساختار»، یک «قلاب»و یک شاه مهره برای اخاذی توسط سرویسهای اطلاعاتی؛  او بود که جزیره اپستین را از مرکز جرایم غیر اخلاقی به جهان سلیبریتی‌ها و سیاستمداران هدف سرویس‌های جاسوسی تبدیل کرد. اما چرا و چطور؟ او که بود؟ 

‌اگر بخواهیم داستان گیسلین ماکسول را درست بفهمیم، باید اول یک حقیقت را بپذیریم : او نه در کنار اپستین ساخته شد و نه در نیویورک متولد شد. او محصول یک «خانه» بود. خانه‌ای که در آن قدرت، رسانه، و سیاست مثل هوای روزمره جریان داشت. و مرکز آن خانه، پدرش بود: رابرت ماکسول.

‌ماکسول پدر  از آن شخصیت‌هایی است که اگر در یک کشور دیگر زندگی می‌کرد، شاید فقط یک تاجر بزرگ می‌شد. اما در بریتانیا، جایی که رسانه همواره بخشی از معماری قدرت بوده، او تبدیل شد به چیزی فراتر از یک ناشر: یک پروژه قدرت.

‌گاردین، او را این‌طور توصیف می‌کند: مردی پرطمطراق، قلدر، با صدایی بم و شخصیت سلطه‌گر؛ کسی که در زندگی ملی بریتانیا «یک غول» بود. او مالک Mirror Group Newspapers و New York Daily News بود، باشگاه‌های فوتبال Oxford United و Derby County را داشت، و در کنار اینها، یک مسیر زندگی افسانه‌وار ساخته بود: پناهنده‌ای که به قهرمان جنگی تبدیل شد، سپس تاجر، سپس نماینده حزب کارگر، و در نهایت یک غول رسانه‌ای با جت خصوصی و هلیکوپتر و رولزرویس.

‌اما این فقط داستان صعود نیست. این داستان، یک «الگوی قدرت» است: قدرتی که از ترکیب سه عنصر ساخته می‌شود: رسانه (توانایی شکل دادن به افکار عمومی)، پول (توانایی خریدن درها)، رابطه (توانایی نشستن پشت میزهای بسته).

‌ماکسول پدر همان آدمی که تلفن را برمی‌داشت و جلوی دیگران غرش می‌کرد: «کاخ سفید را وصل کنید. شماره ۱۰ را وصل کنید.» و وقتی تماس برقرار می‌شد، پشتش را می‌کرد تا همه فکر کنند او در حال مذاکره‌ای مهم است. این جزئیات شاید شبیه حکایت‌های حاشیه‌ای باشد، اما در واقع کلید فهم اوست. این یک تیپ شخصیتی است: آدمی که قدرت را نه فقط به عنوان ابزار، بلکه به عنوان هویت مصرف می‌کند.

رابرت ماکسول، در اصل، با نام Ján Ludvík Hoch در چکسلواکی به دنیا آمد. خانواده‌اش یهودی بودند. در نوجوانی از اشغال نازی گریخت و بخش بزرگی از خانواده‌اش را در هولوکاست از دست داد. بعد به بریتانیا رسید، به ارتش بریتانیا پیوست و با نامی دیگر ثبت شد، جنگید و نشان شجاعت گرفت. گاردین جزئیات این بخش را روشن روایت می‌کند.

‌این قسمت زندگی ماکسول یک نکته کلیدی دارد: او از همان ابتدا یاد گرفت «هویت» یک ابزار است.

‌نام عوض کرد. شخصیت عوض کرد. طبقه عوض کرد.

‌و بعد، از آن قدرت ساخت. ماکسول، وقتی وارد جهان رسانه شد، فقط دنبال سود نبود. او دنبال نفوذ بود. در بریتانیا، رسانه یعنی نفوذ. یعنی امکان فشار آوردن. یعنی ساختن یا خراب کردن چهره‌ها. یعنی وارد شدن به سیاست از درِ پشتی. گاردین با نقل‌قول‌های سنگین، چهره‌ای از ماکسول می‌سازد که در محیط کار و خانواده، کنترل‌گر و تحقیرکننده بود. او کارکنان را می‌ترساند، بازی روانی راه می‌انداخت، و در رفتارهایش نوعی جامعه‌ستیزی دیده می‌شد. او پسرهایش را بارها تحقیر می‌کرد. اما گیسلین برای او کس دیگری بود: «دختر بابا». او آنقدر به دخترش علاقه داشت که نام قایق تفریحی گران‌قیمتش را به «لیدی گیسلین » تغییر داده بود. همان کشتی که در پنج نوامبر ۱۹۹۱ از پشت آن در نزدیک جزایر قناری سقوط کرد ‌و به دریا افتاد. 

‌از همان لحظه اول، مرگش «عادی» نماند. گاردین روایت می‌کند که حتی میان نزدیکان میرر اختلاف بود:

‌یک سردبیر سابق می‌گوید ماکسول خودکشی کرد چون نمی‌توانست تحمل کند به زندان برود و به‌عنوان دروغگو و دزد رسوا شود. عکاس ارشد میرر که جسد او را دیده بود می‌گوید حادثه بوده: ماکسول عادت داشت شب‌ها از عقب کشتی ادرار کند، وزن زیادی داشت، نرده‌ها سیمی بود و تعادلش را از دست داد.

‌تحقیقات رسمی، مرگ را «غرق‌شدن تصادفی» ثبت کرد، اما همین اختلاف روایت‌ها باقی ماند. اما چیزی که مرگ را به یک پرونده تاریخی تبدیل کرد، پس‌لرزه مالی بود. چند هفته بعد، مشخص شد که در صندوق‌های بازنشستگی شرکت‌های ماکسول، یک حفره عظیم وجود دارد: ۴۶۰ میلیون پوند. او به شکل غیرقانونی از صندوق‌ها برداشت کرده بود تا امپراتوری بدهی‌زده‌اش را سرپا نگه دارد.

‌رابرت ماکسول در کوه زیتون (Mount of Olives) در اورشلیم/بیت‌المقدس دفن شد؛ جایی که در اسرائیل فقط یک گورستان نیست، بلکه یک مکان نمادین و سیاسی است. مهم‌تر از خودِ دفن، شکل تشییع جنازه بود: مراسمی رسمی که در آن اسحاق شامیر نخست‌وزیر وقت، حاییم هرتزوگ رئیس‌جمهور وقت، موشه آرنس وزیر دفاع وقت و چند مقام بلندپایه دیگر حضور داشتند. همین صحنه است که ماجرا را از سطح یک رسوایی مالی بیرون می‌کشد، چون ماکسول در بریتانیا نه یک «میلیاردر محترم»، بلکه یک سرمایه‌دارِ سقوط‌کرده بود که تازه آشکار شده بود امپراتوری‌اش با تقلب و دست‌برد به صندوق‌های بازنشستگی کارکنانش سرپا بوده است. با این حال اسرائیل او را نه مثل یک کلاهبردار بزرگ، بلکه مثل یک «چهره مهم سیاسی» بدرقه کرد و همین تضاد، سؤال اصلی را زنده نگه می‌دارد: این احترام دولتی برای چه بود؟ برای نفوذ رسانه‌ای، برای روابط پشت‌پرده، یا برای نقشی که ماکسول در شبکه‌های اطلاعاتی و سیاسی بازی می‌کرد؟

اگر او فقط یک تاجر رسانه‌ای بود، چرا اسرائیل باید چنین مراسمی برگزار کند؟

‌اگر او فقط یک دوست معمولی اسرائیل بود، چرا باید این سطح از احترام رسمی دریافت کند؟

‌گاردین هم همین را ثبت می‌کند: او رابطه نزدیکی با اسرائیل داشت، در آنجا سرمایه‌گذاری می‌کرد، و اتهام جاسوسی را با خشم رد می‌کرد. اما بعد از مرگش، همین تشییع جنازه، شایعات را دوباره زنده کرد؛ از جمله روایت‌هایی که می‌گفتند مرگ او به همکاری او با موساد ربط داشته است. روایت موساد، فقط یک شایعه اینترنتی نیست. این روایت، در اوایل دهه ۹۰، وارد جریان رسانه‌ای جدی شد و حتی به سطح دعوای حقوقی بزرگ رسید.

‌در اکتبر ۱۹۹۱، چند هفته قبل از مرگ ماکسول، واشنگتن‌پست گزارش داد که ماکسول و یکی از مدیرانش از سیمور هرش شکایت کردند؛ به خاطر ادعاهایی که هرش در کتاب The Samson Option مطرح کرده بود و در آن به پیوندهایی میان افراد نزدیک به ماکسول و موساد اشاره شده بود. برای اینکه بفهمیم چرا اسم موساد و رابرت ماکسول کنار هم قرار گرفت، باید یک پرونده‌ی کلیدی را بشناسیم: پرونده‌ی مردخای وانونو.

‌وانونو یک تکنسین اسرائیلی بود که در دهه ۱۹۸۰ در تأسیسات هسته‌ای دیمونا کار می‌کرد. او بعد از مدتی از اسرائیل خارج شد و در نهایت در بریتانیا با روزنامه‌ی Sunday Times ارتباط گرفت و اطلاعات و عکس‌هایی ارائه داد که نشان می‌داد اسرائیل، برخلاف سکوت رسمی، یک برنامه‌ی پیشرفته برای ساخت سلاح هسته‌ای دارد. این افشاگری در سال ۱۹۸۶ منتشر شد و از نظر سیاسی یک زلزله بود: چون اسرائیل تا امروز هم سیاست «ابهام هسته‌ای» دارد و رسماً نه تأیید می‌کند و نه تکذیب.

‌اما بخش تکان‌دهنده‌تر داستان، سرنوشت خودِ وانونو بود. موساد او را در بریتانیا دستگیر نکرد. به جای آن، یک عملیات کلاسیک طراحی کرد: وانونو با یک زن (که بعدها مشخص شد مأمور موساد بوده) در رم قرار گذاشت، به یک آپارتمان کشانده شد، بیهوش شد و سپس مخفیانه به اسرائیل منتقل گردید. در اسرائیل محاکمه شد و سال‌ها زندان رفت. این پرونده، از همان زمان، به یکی از معروف‌ترین نمونه‌های عملیات برون‌مرزی موساد تبدیل شد.

‌هرش در خلال روایتش، فقط درباره تکنولوژی و سیاست حرف نمی‌زد؛ او از «شبکه» حرف می‌زد: شبکه‌ای از افراد و روابط که به اسرائیل کمک کرده بودند هم برنامه‌ی هسته‌ای‌اش را پیش ببرند و هم در برابر افشاگری‌هایی مثل پرونده‌ی وانونو واکنش عملیاتی نشان دهد که در قلب آن رابرت ماکسول بود! 

‌در سطح رسمی هم ماجرا فقط «حرفِ محافل رسانه‌ای» نماند. در ۲۱ اکتبر ۱۹۹۱، یک نماینده پارلمان بریتانیا، جرج گالاوی، «Early Day Motion» شماره ۱۲۸۴ با عنوان “Mirror Group Newspapers and Israeli Intelligence” را ثبت کرد. متن این EDM صریحاً به ادعاهای سیمور هرش در کتاب The Samson Option اشاره می‌کند و می‌گوید هرش مدعی شده نیکلاس دیویس (Foreign Editor روزنامه Daily Mirror) در «معاملات قابل توجه فروش سلاح اسرائیلی به ایران و کشورهای دیگر» نقش داشته، «دارایی اطلاعاتی قدیمی و پردرآمدِ اطلاعات اسرائیل» بوده، و حتی «محل اقامت موردخای وانونو در یک هتل در لندن را لو داده»؛ سپس EDM نتیجه می‌گیرد که به همین دلیل از رابرت ماکسول به عنوان ناشر Mirror Group می‌خواهد فوراً یک هیئت مستقل (independent tribunal) تعیین کند تا «صحت یا عدم صحت» این ادعاها را روشن کند و اگر ادعاها درست بود، دامنه نفوذ اطلاعات خارجی در روزنامه‌های Mirror Group نیز مشخص شود.

‌چند سال بعد، پرونده از سطح «اتهام و واکنش رسانه‌ای» وارد جمع بندی حقوقی شد. نتیجه‌‌ای که حرفهای هرش را عملا تایید می‌کرد.  واشنگتن پست در گزارشی با تاریخ ۱۸ اوت ۱۹۹۴ نوشت که اختلاف طولانی میان هرش و این گروه مطبوعاتی در دادگاه لندن به پایان رسید: Mirror Group در دادگاه از هرش بابت تلاش برای «زیر سؤال بردن/خدشه زدن به اعتبار و صداقت او» عذرخواهی کرد و پذیرفت غرامت قابل توجه (substantial damages) به همراه هزینه‌های حقوقی بپردازد. طبق همین گزارش، وکلای Mirror Group در بیانیه‌ای که در دادگاه قرائت شد، حملات و مطالبی را که علیه هرش و ناشر بریتانیایی او (Faber & Faber) منتشر شده بود «کاملاً بی‌پایه» دانستند و گفتند «نباید مطرح می‌شد»، و نیز بر «شهرت عالی» و «درستی» هرش تاکید کردند. میرور  در چهارچوب حقوقی ناچار شد عذرخواهی رسمی کند و خسارت مالی بپردازد. 

با مرگ رابرت ، زندگی دختر بابا وارد مرحله جدیدی شد. 

‌گاردین نقل می‌کند که او در مراسم‌ها دائماً کنار پدر بود، پدر او را با خود به رویدادهای مهم می‌برد، و او پدر را «Daddy» صدا می‌کرد.

‌اینها شاید جزئیات عاطفی به نظر برسند، اما از نظر سیاسی مهم‌اند:

‌گیسلین از کودکی یاد گرفت که قدرت چگونه کار می‌کند. قدرت فقط در وزارتخانه‌ها نیست.قدرت در مهمانی هااست، در سالن‌های جمع‌آوری کمک مالی است، در رونمایی از کتاب‌هاست،در عروسی‌های طبقه بالا.او این را از پدر یاد گرفت.

‌وقتی رابرت ماکسول در ۱۹۹۱ مرد، گیسلین فقط پدرش را از دست نداد؛ «زمینِ زیر پایش» را از دست داد. نام خانوادگی‌ای که تا دیروز در لندن درها را باز می‌کرد، یک‌باره تبدیل شد به چیزی که همه از آن فاصله می‌گرفتند. امپراتوری رسانه‌ای فروپاشید، رسوایی مالی مثل لکه روی همه چیز نشست، و خانواده‌ای که همیشه با قدرت تعریف می‌شد، ناگهان در موقعیت دفاعی قرار گرفت. در چنین لحظه‌ای، نیویورک برای گیسلین فقط یک شهر نبود؛ یک پناهگاه بود و هم‌زمان یک صحنه برای بازسازی.

‌او با خودش چیزی آورد که هنوز ارزش داشت: سرمایه اجتماعی. بلد بود چطور وارد اتاق‌ها شود، چطور با آدم‌ها حرف بزند، چطور اعتماد اولیه بسازد، چطور روابط را بدون اینکه کسی متوجه مهندسی آن شود شکل دهد. در نیویورک اوایل دهه ۹۰، این مهارت یک دارایی واقعی بود. شهر پر بود از پول تازه، سرمایه‌دارهای نوظهور، آدم‌هایی که ثروت داشتند اما هنوز «اعتبار» نداشتند. و دقیقاً در همین شکاف بود که گیسلین می‌توانست دوباره معنا پیدا کند.

‌جفری اپستین هم همان موقع در نیویورک بود. او پول داشت، خانه داشت، هواپیما داشت، و یک عطش آشکار برای ورود به طبقه بالا. اما یک مشکل داشت: پول به تنهایی او را به درون حلقه‌های خصوصی نمی‌برد. برای ورود به آن دنیا، باید یک نفر از داخل تو را معرفی می‌کرد. باید یک نفر کنار تو می‌نشست و حضور تو را «عادی» می‌کرد. باید یک نفر تو را به مهمانی‌ها می‌برد، در کنار آدم‌های درست می‌نشاند، و آرام‌آرام از تو یک چهره قابل‌پذیرش می‌ساخت.

‌و اینجا بود که مسیرشان به هم خورد. نه مثل یک داستان عاشقانه، نه با یک صحنه سینمایی، بلکه با همان منطق واقعی نیویورک: مهمانی‌ها، شام‌های خصوصی، دوستان مشترک، خیریه‌ها، و حلقه‌هایی که همیشه در آن چند نفر، آدم‌های جدید را وارد می‌کنند و چند نفر، آدم‌های مشکوک را بیرون نگه می‌دارند.

‌گیسلین خیلی زود فهمید اپستین چه می‌خواهد. و اپستین هم خیلی زود فهمید گیسلین چه دارد. معامله روشن بود، حتی اگر هیچ‌وقت رسمی گفته نشد: اپستین پول داشت و به اعتبار نیاز داشت؛ گیسلین اعتبار شبکه‌ای داشت و به پول و امنیت نیاز داشت. این همان نقطه‌ای است که رابطه‌شان از یک آشنایی ساده عبور کرد و تبدیل شد به یک شراکت.

‌در روایت‌هایی که بعدها منتشر شد، اپستین او را «بهترین دوست» خود نامید. اما کسانی که آنها را از نزدیک می‌دیدند، چیزی فراتر از دوستی می‌دیدند. یک آشنا توصیفش کرده بود: «نصفِ معشوقه سابق، نصفِ کارمند، نصفِ بهترین دوست و تنظیم‌کننده امور.» این جمله، اگر دقیق نگاهش کنی، کل پرونده را توضیح می‌دهد. چون نقش گیسلین دقیقاً همین بود: او نه فقط کنار اپستین بود، بلکه او را اداره می‌کرد. او برنامه‌ها را می‌چید، شام‌ها را تنظیم می‌کرد، روابط را می‌ساخت، و آدم‌ها را به آدم‌ها وصل می‌کرد. او اپستین را از یک مرد ثروتمند منزوی به یک چهره قابل‌حضور در محافل سطح بالا تبدیل کرد.

‌و اینجا است که باید مکث کرد. چون همین نقطه، نقطه‌ای است که داستان اپستین را از «جرم فردی» به «سازوکار شبکه‌ای» تبدیل می‌کند. اپستین بدون گیسلین شاید یک مجرم ثروتمند می‌ماند؛ مردی با پول زیاد و انحرافات شخصی. اما با گیسلین، او تبدیل شد به یک «پروژه سیاسی»: کسی که پول را به دسترسی تبدیل کرد، دسترسی را به مصونیت، و مصونیت را به امکان تکرار.

‌در این روایت، گیسلین نه یک شخصیت فرعی، بلکه یک قطعه مرکزی است. و شبکه، دقیقاً همان جایی است که راز واقعی پرونده شروع می‌شود.

آوردن سیاستمداران دقیقاً همان جایی است که نقش گیسلین از «همراه» و «مدیر داخلی» فراتر می‌رود و به یک نقش سیاسی-شبکه‌ای و اطلاعاتی و امنیتی تبدیل می‌شود.

‌اپستین پول داشت، اما پول به تنهایی سیاستمدار نمی‌آورد. سیاستمدار، مخصوصاً در آمریکا و بریتانیا، با پول خام جذب نمی‌شود؛ با «اعتبار اجتماعی»، با واسطه‌های قابل‌اعتماد، با دعوت‌نامه‌هایی که پشتش یک نام آشناست، و با فضاهایی که ظاهرشان محترمانه و غیرمشکوک است وارد می‌شود. این دقیقاً همان چیزی بود که گیسلین می‌توانست تولید کند. او زبان این طبقه را بلد بود، قواعدش را می‌شناخت، و مهم‌تر از همه، خودش برای بسیاری از افراد یک «چهره قابل‌قبول» بود: دختر رابرت ماکسول، زنی که در حلقه‌های رسانه‌ای و اشرافی اروپا بزرگ شده، و در نیویورک هم به سرعت جایگاه پیدا کرده بود.

‌از این زاویه، گیسلین برای اپستین نقش «دروازه‌بان» داشت. او بود که اپستین را از یک مرد ثروتمند و عجیب، به یک میزبان تبدیل کرد. میزبان یعنی کسی که می‌تواند آدم‌های سطح بالا را دور یک میز جمع کند، بدون اینکه آن میز بوی خطر بدهد. گیسلین این کار را با همان ابزارهای کلاسیک انجام می‌داد: مهمانی‌های کوچک، شام‌های خصوصی، خیریه‌ها، دعوت به خانه، و ایجاد یک حس «طبیعی بودن» برای حضور اپستین در کنار آدم‌های بانفوذ.

‌این آوردن سیاستمداران دو کارکرد داشت:

‌اول، تولید اعتبار. وقتی یک سیاستمدار یا یک چهره رسمی در خانه یا مهمانی تو دیده شود، تو برای دیگران «قابل‌پذیرش» می‌شوی. این یک چرخه است: هر چهره معتبر، چهره بعدی را آسان‌تر می‌کند.

‌دوم، تولید مصونیت. این شاید مهم‌ترین بخش باشد. اپستین سال‌ها در فضای عمومی زمزمه‌های سنگین داشت، اما شبکه‌اش آن‌قدر پر از آدم‌های مهم بود که هر کسی می‌خواست او را جدی تعقیب کند، می‌دانست دارد وارد یک میدان مین می‌شود. گیسلین در اینجا نقش کلیدی داشت، چون او کسی بود که این شبکه را می‌ساخت، آدم‌ها را معرفی می‌کرد، و حلقه‌ها را به هم وصل می‌کرد.

‌به همین دلیل است که وقتی در پرونده اپستین درباره سیاستمداران حرف می‌زنیم، نباید آن را فقط به «عکس‌های مشترک» تقلیل داد. مسئله این است که اپستین با پولش می‌توانست خانه بخرد، هواپیما بخرد، و آدم استخدام کند؛ اما برای اینکه سیاستمداران و چهره‌های سطح بالا وارد مدار او شوند، به یک نفر مثل گیسلین نیاز داشت: کسی که بتواند یک شکارچی را به شکل یک میزبانِ محترم بازآفرینی کند. در ظاهر، همه چیز هنوز شبیه همان زندگی لوکس و اجتماعی بود: خانه‌ها، رفت‌وآمدها، سفرها، مهمانی‌ها. اپستین در محافل ثروتمندان و چهره‌های بانفوذ دیده می‌شد و گیسلین مثل یک میزبان حرفه‌ای کنار او می‌ایستاد، لبخند می‌زد، معرفی می‌کرد، و فضا را مدیریت می‌کرد. اما پشت این ظاهر، آرام‌آرام یک الگو شکل گرفت؛ الگویی که بعدها در شهادت‌ها و کیفرخواست‌ها به عنوان «طرح» معرفی شد.

‌طبق روایت دادستانی و شهادت قربانیان در پرونده‌های مدنی و کیفری، نقش گیسلین از یک همراه اجتماعی به یک «اپراتور فعال» تغییر کرد. او فقط در خانه حضور نداشت؛ او در روند جذب و نزدیک‌سازی دختران کم‌سن هم نقش داشت. بعضی از قربانیان گفتند اولین بار گیسلین را دیده‌اند، نه اپستین را: زنی خوش‌پوش، مؤدب، با زبان نرم، که فضا را امن و عادی جلوه می‌داد. او به جای اینکه خطر را نمایندگی کند، «اعتماد» را نمایندگی می‌کرد. و این، دقیقاً همان نقطه کلیدی است: بسیاری از دختران نوجوان اگر تنها با یک مرد مسن مواجه می‌شدند، احتمالاً عقب می‌کشیدند؛ اما حضور یک زن، به‌خصوص زنی که نقش «مادرانه» یا «دوستانه» بازی می‌کرد، سپر روانی را پایین می‌آورد.

‌بعد مرحله بعد می‌آمد: عادی‌سازی. در روایت‌های متعدد، گیسلین به قربانیان نزدیک می‌شد، با آنها صحبت می‌کرد، از زندگی‌شان می‌پرسید، خرید می‌رفت، هدیه می‌داد، رابطه‌ای شبیه دوستی یا حمایت می‌ساخت. این همان چیزی است که در ادبیات جرم‌شناسی به آن «گروومینگ» می‌گویند: ساختن یک رابطه عاطفی و تدریجی، برای اینکه قربانی درک نکند وارد یک دام شده است. و وقتی این رابطه ساخته می‌شد، مرزها آرام‌آرام جابه‌جا می‌شد: تماس‌ها، درخواست‌ها، و بعد ورود به اتاق‌های خصوصی، با همان پوشش تکرارشونده‌ای که در شهادت‌ها آمده: «ماساژ».

‌در همین مرحله، نقش گیسلین به شکلی که دادستانی بعداً توصیف کرد، فقط روانی نبود؛ عملیاتی هم بود. قربانیان گفته‌اند او در برخی موارد حضور داشت، دستور می‌داد، آموزش می‌داد، یا در روند سوءاستفاده دخالت می‌کرد.

با دستگیری  جفری اپستین در تابستان ۲۰۱۹، پرونده ناگهان از یک «شایعه» به یک بحران سیاسی و حقوقی واقعی تبدیل شد. این بار دیگر مسئله فقط روایت‌های مطبوعاتی نبود؛ دادستانی فدرال وارد شد، کیفرخواست آمد، و برای نخستین بار این تصور شکل گرفت که شاید شبکه‌ای که سال‌ها پشت اپستین ایستاده بود، بالاخره به دادگاه کشیده شود. اما درست در همان لحظه‌ای که افکار عمومی فکر می‌کرد پرونده تازه شروع شده، اپستین در زندان مرد. مرگی که پرونده را از نظر حقوقی نیمه‌کاره گذاشت و از نظر سیاسی منفجر کرد: چون حالا «مرکز ثقل» پرونده از بین رفته بود، اما راز اصلی، یعنی شبکه، همچنان زنده بود. و در همان روزها، نامی که بیش از همه تکرار می‌شد، نام گیسلین ماکسول بود؛ زنی که سال‌ها کنار اپستین دیده شده بود، اما بعد از مرگ او ناگهان ناپدید شد.

‌این ناپدید شدن اتفاقی نبود. گیسلین ماه‌ها در سکوت کامل زندگی کرد: نه مصاحبه، نه حضور عمومی، نه توضیح. رسانه‌ها نوشتند او «فرار کرده»، پلیس گفت «پنهان شده»، و دادستانی دقیقاً همین تصویر را ساخت: زنی با پول، ارتباطات بین‌المللی و توانایی خروج از دسترس. همین نقطه، پرونده را وارد فاز امنیتی کرد: پیدا کردن او. در ۲ ژوئیه ۲۰۲۰، اف‌بی‌آی در یک خانه دورافتاده در برادفوردِ نیوهمپشایر او را بازداشت کرد؛ خانه‌ای که به‌گفته گزارش‌ها عملاً برای «نامرئی شدن» انتخاب شده بود. بازداشت گیسلین برای دادستانی یک پیروزی بود، چون بعد از مرگ اپستین، تنها راه این بود که پرونده از یک بن‌بست بیرون کشیده شود و حداقل یک چهره مرکزی زنده بماند.

‌اما بلافاصله بعد از بازداشت، نبرد اصلی در دادگاه نه بر سر «اتهام»، بلکه بر سر «وثیقه» آغاز شد. تیم حقوقی گیسلین تلاش کرد او را با وثیقه آزاد کند. استدلالشان این بود که او حاضر است وثیقه سنگین بدهد، تحت نظارت بماند، و فرار نکند. اما دادستانی دقیقاً روی همان نقطه‌ای دست گذاشت که همه چیز را تعیین می‌کرد: این زن همین حالا هم یک بار بعد از مرگ اپستین از دسترس خارج شده است. دادستانی گفت او خطر فرار دارد، چون اولاً با اتهامات سنگین روبه‌روست و در صورت محکومیت با سال‌های طولانی زندان مواجه می‌شود، ثانیاً پول و شبکه دارد، ثالثاً زندگی‌اش بین کشورها بوده و ارتباطات خارجی دارد، و مهم‌تر از همه، تجربه «پنهان شدن» را عملاً نشان داده است. دادگاه هم در نهایت وثیقه را رد کرد و او در بازداشت ماند. این تصمیم حیاتی بود، چون اگر آزاد می‌شد، پرونده دوباره می‌توانست به همان نقطه‌ای برگردد که بعد از مرگ اپستین گرفتار آن شده بود: یک نفر که می‌داند، اما بیرون است و دسترسی به او دشوار.

‌اینجا یک نکته کلیدی وجود دارد که خیلی‌ها در روایت‌های عمومی جا می‌اندازند: «وثیقه» و «حرف نزدن» دو موضوع جدا نیستند. در پرونده‌های بزرگ، متهمی که می‌خواهد شانس آزادی پیش از محاکمه را بالا ببرد، معمولاً تلاش می‌کند نوعی پیام همکاری بفرستد: اینکه حاضر است اطلاعات بدهد، معامله کند، یا حداقل جنگ تمام‌عیار راه نیندازد. اما گیسلین از همان ابتدا مسیر دیگری رفت: مسیر انکار و جنگ حقوقی. او نه تنها وارد معامله با دادستانی نشد، بلکه عملاً تصمیم گرفت شبکه را باز نکند. و همین، از نگاه دادگاه، یک عامل تشدیدکننده بود: متهمی که قصد ندارد همکاری کند و می‌داند در صورت شکست، حکم سنگین می‌گیرد، انگیزه فرار بیشتری دارد. بنابراین رد وثیقه فقط یک تصمیم حقوقی نبود؛ نشانه‌ای بود از اینکه سیستم قضایی آمریکا او را نه یک متهم معمولی، بلکه یک «ریسک» می‌بیند.

‌اما چرا گیسلین حرف نزد؟ چرا به جای معامله، سکوت را انتخاب کرد و حاضر شد مسیر زندان را بپذیرد؟ پاسخ ساده‌ای ندارد، اما منطق پرونده روشن است. اول اینکه اپستین مرده بود. در پرونده‌های شبکه‌ای، نفر دوم معمولاً می‌تواند بار را روی نفر اول بیندازد و با دادن اطلاعات تخفیف بگیرد. اما اینجا نفر اول دیگر وجود نداشت. یعنی اگر گیسلین شروع به حرف زدن می‌کرد، بسیاری از چیزهایی که می‌گفت در نهایت دوباره به خودش برمی‌گشت: او شریک بوده، او مدیر بوده، او تسهیل‌گر بوده. دوم اینکه همکاری در این پرونده به معنای ورود به قلمرو «قدرت» بود، نه فقط جرم. حرف زدن یعنی نام بردن از رفت‌وآمدها، حلقه‌ها، مهمانی‌ها، سفرها، و آدم‌هایی که فقط مشهور نبودند، بلکه بانفوذ بودند. این نوع همکاری، از یک پرونده جنایی ساده عبور می‌کند و پرونده را به یک میدان جنگ سیاسی تبدیل می‌کند. سوم اینکه سکوت خودش یک سرمایه است. اطلاعات در چنین پرونده‌ای مثل پول است: اگر همه چیز را همان اول خرج کنی، چیزی برای معامله آینده نمی‌ماند. اما اگر سکوت کنی، این اطلاعات همچنان یک دارایی بالقوه باقی می‌ماند؛ برای تجدیدنظر، برای مذاکره‌های بعدی، یا حتی برای محافظت از خود.

محاکمه در سال ۲۰۲۱ برگزار شد و دادستانی تلاش کرد دقیقاً همین تصویر را تثبیت کند: گیسلین نه «شاهد»، نه «دوست»، و نه «قربانی» اپستین، بلکه همکار فعال او بوده است. در دادگاه، چند زن شهادت دادند و الگوی روایت‌ها با وجود تفاوت‌ها، در ساختار اصلی مشترک بود: گیسلین نقش اعتمادسازی داشت، نقش نزدیک‌سازی داشت، نقش عادی‌سازی داشت، و در برخی روایت‌ها نقش دخالت مستقیم هم مطرح شد. دفاع تلاش کرد او را قربانیِ فضای رسانه‌ای و جایگزین اپستین نشان دهد: اینکه بعد از مرگ اپستین، سیستم دنبال یک نفر بوده تا پرونده را ببندد و افکار عمومی را آرام کند. اما هیئت منصفه در نهایت او را در بخش اصلی اتهامات مجرم شناخت.

‌در ژوئن ۲۰۲۲، دادگاه فدرال او را به ۲۰ سال زندان محکوم کرد. و اینجا دوباره همان پارادوکس بزرگ پرونده ظاهر شد: از نظر حقوقی، یک محکومیت سنگین صادر شده بود، اما از نظر افکار عمومی، سؤال اصلی هنوز بی‌پاسخ مانده بود. اپستین مرده بود و گیسلین ساکت مانده بود. یعنی دو نفری که بیشترین دانسته‌ها را داشتند، یکی در قبر بود و دیگری پشت دیوار زندان. و دقیقاً به همین دلیل است که پرونده، با وجود حکم نهایی، نمرده است. چون بسیاری باور دارند گیسلین تنها کسی است که اگر تصمیم بگیرد حرف بزند، می‌تواند شبکه را به زبان بیاورد: اینکه چه کسانی به خانه‌ها می‌آمدند، چه کسانی در سفرها بودند، چه کسانی در مهمانی‌ها حضور داشتند، و چگونه این شبکه سال‌ها توانست هم جرم را تکرار کند و هم مصونیت تولید کند.

‌در معدود مصاحبه‌ای که گیسلین ماکسول در سال ۲۰۲۵ با وزارت دادگستری آمریکا انجام داد، از او پرسیده شد آیا تاکنون با نمایندگان یا عوامل موساد تماس داشته است یا نه. او پاسخ داد که نه فکر نمی‌کند اپستین مأمور موساد بوده باشد، و خودش هم هرگز با چنین افرادی رابطه مستقیم نداشته است. او اضافه کرد که اگر چنین موضوعی را می‌دانست، احتمالاً گزارش می‌کرد. 

‌چه کسی می‌داند؛ آیا روزی ترامپ او را عفو خواهد کرد؟ آیا او هم در کنار پدر در کوه زیتون دفن خواهد شد؟

به این خبر امتیاز دهید:
بر اساس رای ۰ نفر از بازدیدکنندگان
با دوستان خود به اشتراک بگذارید:
کپی شد

پیشنهاد ویژه

    دیدگاه تان را بنویسید

     

    دیدگاه

    توسعه