حسین قتیب:
حمزه صفوی مسئله را وارونه میبیند
| حمزه صفوی میگوید برنامه هستهای ایران گرانترین برنامه هستهای جهان بود، نه برق تولید کرد، نه بمب ساخت، نه امنیت آورد و نه مشروعیت. این روایت در ظاهر جسورانه است، اما در واقع یکی از سطحیترین صورتبندیهای ممکن از یک شکست راهبردی پیچیده است. او نتیجه نهایی را میبیند، اما عمدا یا سهواً فرایندی را که به این نتیجه منتهی شد حذف میکند.
حمزه صفوی میگوید برنامه هستهای ایران گرانترین برنامه هستهای جهان بود، نه برق تولید کرد، نه بمب ساخت، نه امنیت آورد و نه مشروعیت. این روایت در ظاهر جسورانه است، اما در واقع یکی از سطحیترین صورتبندیهای ممکن از یک شکست راهبردی پیچیده است. او نتیجه نهایی را میبیند، اما عمدا یا سهواً فرایندی را که به این نتیجه منتهی شد حذف میکند.
مسئله اصلی این نیست که ایران چرا برنامه هستهای داشت. مسئله این است که چرا ایران پرهزینهترین بخش مسیر را طی کرد، اما درست پیش از رسیدن به نقطه بازدارندگی متوقف شد.
ایران هزینه فناوری، تحریم، انزوا، ترور دانشمندان، خرابکاری، فرار سرمایه، کاهش رشد اقتصادی و در نهایت دو جنگ و تخریب زیرساختهایش را پرداخت کرد، اما در پایان نه به یک توافق پایدار رسید و نه به یک بازدارندگی کامل. این شکست، شکست اصل بازدارندگی نیست. شکستِ ناتمامگذاشتن بازدارندگی است.
صفوی میگوید ایران نه بمب ساخت و نه امنیت به دست آورد. درست است. اما همین گزاره علیه استدلال او عمل میکند، نه به سود آن. کشوری که به آستانه یک قابلیت راهبردی میرسد، برای دشمن خطرناک میشود، اما اگر آن قابلیت را تکمیل نکند، برای دشمن قابل حمله باقی میماند. ایران دقیقاً در بدترین نقطه ممکن متوقف شد: آنقدر پیش رفت که دشمنانش احساس خطر کنند، اما آنقدر پیش نرفت که آنان از حمله بترسند.
این همان منطقه مرگ راهبردی است. نه خلع سلاح واقعی، نه عادیسازی اقتصادی، نه بازدارندگی معتبر.
صفوی هزینه تحریم و جنگ را به اصل برنامه هستهای نسبت میدهد، در حالی که بخش بزرگی از این هزینه ناشی از نیمهکارهماندن مسیر بود. اگر ایران از ابتدا تصمیم به عادیسازی کامل داشت، باید برنامه را در برابر تضمینهای واقعی، رفع تحریم و ادغام اقتصادی واگذار میکرد. اگر هم تصمیم به بازدارندگی داشت، باید آن را به نقطهای میرساند که حمله نظامی را برای دشمن غیرممکن یا دستکم بسیار پرهزینه کند. اما سیاست رسمی سالها میان این دو مسیر سرگردان ماند.
نتیجه چه شد؟ ایران هم هزینه کشور هستهای را پرداخت کرد و هم آسیبپذیری کشور غیرهستهای را حفظ کرد.
این وضعیت تصادفی نبود. سالها نوعی مهندسی ادراک در فضای سیاسی و کارشناسی کشور شکل گرفت که همیشه هزینه تکمیل مسیر را برجسته میکرد، اما هزینه تعویق، ابهام و توقف را پنهان میساخت. نخبگانی که خود را عقلای نظام معرفی میکردند، جامعه را قانع کردند که ایران میتواند تا مرز بازدارندگی پیش برود، اما بدون پرداخت هزینه تصمیم نهایی در همان نقطه متوقف بماند. آنان وعده دادند که نه جنگ میشود، نه تحریم ادامه مییابد و نه دشمن حمله خواهد کرد. واقعیت اما خلاف آن را نشان داد.
ایران نه تنها تحریم شد، بلکه سرانجام مورد حمله قرار گرفت. زیرساختهایش هدف قرار گرفت، سرمایه ملیاش فرسوده شد و همان کسانی که سالها تکمیل بازدارندگی را «ماجراجویی» میخواندند، اکنون خسارات ناشی از نبود آن را دلیل بیفایدهبودن کل پروژه معرفی میکنند. این وارونهسازی آشکار علت و معلول است.
ادعای «گرانترین برنامه هستهای جهان» نیز بیشتر شعار رسانهای است تا گزاره علمی. گران نسبت به چه؟ با چه روش محاسبهای؟ آیا هزینه تحریمهای تحمیلشده، خروج آمریکا از توافق، جنگ اقتصادی، عملیات خرابکارانه و حملات نظامی همگی باید در حساب فنی یک برنامه هستهای ثبت شوند؟ اگر چنین است، باید هزینه حمله دشمن را هم به حساب قربانی نوشت و مهاجم را از معادله حذف کرد.
این شیوه استدلال همان منطق عجیبی است که میگوید چون دشمن برای جلوگیری از قدرتیابی ایران هزینه تحمیل کرده، پس اصل قدرتیابی اشتباه بوده است. با این منطق، هر برنامه موشکی، نظامی، صنعتی یا فناوری که دشمن علیه آن تحریم وضع کند، باید کنار گذاشته شود.
بخش مربوط به تنگه هرمز نیز از همین ضعف تحلیلی رنج میبرد. صفوی میگوید با بستن هرمز، ایران دیگر نمیتوانست نفت صادر کند و مخازنش پر میشد. این سخن از نظر فنی بخشی از واقعیت است، اما از نظر راهبردی ناقص است. هیچکس تصور نمیکند بستن هرمز یک سیاست دائمی و بدون هزینه است. هرمز ابزار فشار متقابل است، نه جادهای رایگان برای پیروزی. کارکرد آن این است که هزینه جنگ علیه ایران را به بازار جهانی انرژی، کشورهای عربی، بیمهگران، شرکتهای کشتیرانی و قدرتهای مداخلهگر منتقل کند.
اینکه ایران نیز از بستن هرمز آسیب میبیند، به معنای بیفایدهبودن آن نیست. تقریباً همه ابزارهای بازدارندگی پرهزینهاند. مسئله این است که آیا این ابزار میتواند هزینهای بزرگتر و غیرقابلتحملتر به طرف مقابل تحمیل کند یا نه.
صفوی همچنین میگوید ایران در برابر نابودی زیرساختهای خود فقط میتوانست زیرساختهای کشورهای عربی را بزند. این نیز تقلیل جنگ به یک حسابداری ابتدایی است.
جنگ راهبردی مبادله یک پالایشگاه با یک پالایشگاه نیست. پاسخ نامتقارن میتواند بر انرژی، پایگاههای نظامی، مسیرهای تجاری، بیمه، حملونقل، امنیت منطقهای، بازارهای مالی و محاسبات سیاسی دولتها اثر بگذارد. بازدارندگی دقیقاً زمانی شکل میگیرد که دشمن بداند حمله به یک کشور، مجموعهای از هزینههای غیرقابلکنترل را در پی خواهد داشت.
ضعف اصلی تحلیل صفوی این است که قدرت را فقط در لحظه استفاده از آن میبیند، نه در توان جلوگیری از استفاده دشمن. بازدارندگی موفق اساساً نباید مصرف شود. کارکرد آن این است که جنگ را پیش از آغاز متوقف کند. وقتی کشوری بازدارندگی ندارد و مورد حمله قرار میگیرد، نمیتوان از خود حمله نتیجه گرفت که بازدارندگی بیفایده بوده است. درست برعکس، حمله میتواند نشانه نبود بازدارندگی کافی باشد.
توافق ایران نیز لزوماً به معنای اعتراف به شکست کامل نیست. دولتها زمانی توافق میکنند که بخواهند از فرسایش بیشتر جلوگیری کنند، زمان بخرند، ظرفیتهای باقیمانده را حفظ کنند یا میدان نبرد را به عرصه سیاسی منتقل سازند. اما اگر این توافق به رفع واقعی تحریمها، تضمین معتبر عدم حمله و حفظ مؤلفههای قدرت ملی منجر نشود، فقط یک مکث خواهد بود، نه پایان بحران.
مسئله ایران این نبود که برای امنیت بیش از حد هزینه کرد. مسئله این بود که هزینه امنیت را پرداخت کرد، اما اجازه نداد این هزینه به امنیت تبدیل شود.
ایران هزینه نزدیکشدن به بازدارندگی را داد، اما مزیت آن را به دست نیاورد. هزینه تحریم را داد، اما عادیسازی اقتصادی را به دست نیاورد. هزینه جنگ را داد، اما هنوز تضمینی برای جلوگیری از جنگ بعدی ندارد.
حمزه صفوی این تراژدی را به یک جمله تبلیغاتی تقلیل میدهد: «برنامه گران بود و نتیجه نداشت.» نه. نتیجه نداشت چون ناتمام ماند. گران شد چون کشور سالها در میانه راه نگه داشته شد. و خطرناک شد چون دشمن مطمئن بود ایران به اندازه کافی تهدیدکننده هست که باید مهار شود، اما به اندازه کافی بازدارنده نیست که نتوان به آن حمله کرد.
این نه شکست فناوری هستهای، بلکه شکست تصمیمگیری راهبردی بود. شکست کسانی بود که کشور را در پرهزینهترین و بیدفاعترین نقطه مسیر متوقف کردند و امروز میکوشند هزینه تصمیم خود را به حساب اصل قدرت ملی بنویسند.
دیدگاه تان را بنویسید