مدرسه | کابوس
بازگشت به کابوس مدرسه؛ جایی که یاد گرفتیم چگونه فکر نکنیم!
| «نظام آموزشیای که به جای معنا، بر نمره تکیه دارد، ناخواسته ذهن را به سمت ترس هدایت میکند؛ ترس از اشتباه، ترس از مردود شدن و ترس از عقب ماندن.»
سارا رضایی
نویسنده و فعال ادبی-هنری
«نظام آموزشیای که به جای معنا، بر نمره تکیه دارد، ناخواسته ذهن را به سمت ترس هدایت میکند؛ ترس از اشتباه، ترس از مردود شدن و ترس از عقب ماندن.»
بازگشت به کابوس مدرسه، همیشه شبیه یک بازگشتِ اجباری است؛ بازگشت به راهروهایی که بوی گچ و اضطراب میدادند، به زنگهایی که بیوقفه، زمان را تکهتکه میکردند و به نیمکتهایی که بیش از بدن، روح را خسته میکردند. در این کابوس، ما دوباره دانشآموزیم؛ اما نه آنقدر کوچک که از بیمعناییِ همه چیز بیخبر باشیم، و نه آنقدر بزرگ که بتوانیم چیزی را تغییر دهیم.
این کابوس، تنها یک خاطرهی شخصی نیست؛ بیشتر شبیه به حافظهی جمعی است. انگار ذهن، هنوز بدهکارِ جاییست که قرار بود «آموزش» باشد، اما بیشتر شبیه تمرینِ اطاعت از نظمهای ازپیشساخته بود.
مدرسه در این کابوس، همان مدرسهی بیداریست با دیوارهای بلند؛ با برنامههایی که بیش از «فهمیدن»، بر «حفظ کردن» تکیه داشتند و با معلمانی که گاهی خودشان نیز قربانیِ همان سیستم بودند.
سیستمی که عجله داشت؛ عجله برای تمام کردن کتابها، برای برگزار کردن امتحانات و برای عبور دادن دانشآموز از یک مقطع به مقطع دیگر، بیآنکه مطمئن شود چیزی واقعا در درون او بیدار شده است. در کابوسِ مدرسه، سؤالها اغلب بیجواب میمانند؛ نه فقط سؤالهای امتحانی، بلکه پرسشهای حیاتیتر:
«من کی هستم؟»
«به چه درد میخورم؟»
«چه چیزی را دوست دارم؟»
و شاید مهمتر از همه: «چرا باید این مسیر را ادامه بدهم؟»
نظام آموزشیای که به جای معنا، بر نمره تکیه دارد، ناخواسته ذهن را به سمت ترس هدایت میکند؛ ترس از اشتباه، ترس از مردود شدن و ترس از عقب ماندن. و این ترسها، شبها راه خود را به خوابهای ما باز میکنند. کابوسِ مدرسه یادآور این حقیقت است که بسیاری از ما، یاد گرفتیم «درست پاسخ بدهیم» نه اینکه «درست فکر کنیم». یاد گرفتیم ساکت باشیم تا نظم بههم نخورد، نه اینکه سخن بگوییم تا فهممان عمیقتر شود. یاد گرفتیم شبیه الگوها شویم، نه اینکه خودمان الگو باشیم.
با این حال، شاید همین کابوس، نشانهی امید هم باشد؛ چرا که ذهن، هر آنچه را حلنشده باقی بماند، دوباره و دوباره بازمیگرداند. شاید این کابوس، دعوتی است برای بازنگری؛ برای ساختن نوع دیگری از آموزش که در آن یادگیری با زندگی گره بخورد، نه با اضطراب. مدرسهای که میتوانست بهجای کشف استعداد، تمرینِ گفتوگو و یادگیریِ مهارتهای زندگی باشد، اما اغلب، تنها ایستگاهی بود که باید از آن عبور میکردیم.
وقتی در خواب، دوباره پشت همان نیمکتهای قدیمی مینشینیم، شاید روحمان در حال یادآوری است: آموزش، صرفا انتقال اطلاعات نیست، بلکه ساختنِ انسان است. و هر جا انسان نادیده گرفته شود، ذهن شبانه بازمیگردد تا آن نادیده گرفته شدن را فریاد بزند؛ حتی اگر تنها در قالب یک کابوس باشد.
ما به آموزشی نیاز داریم که در آن، خطا کردن، آغازِ راهِ دانستن باشد، نه پایانِ اعتبارِ انسان. آموزشی که بهجای ساختنِ ماشینهای پاسخگو، آدمهایی پرسشگر تربیت کند؛ آدمهایی که نه از سایهی آزمونها، بلکه از کمبودِ معنا در زندگی، بیم داشته باشند.»
باید تلاش کرد تا این کابوسِ ساختاری، به رویایی بدل شود؛ رویایی که در آن، مدرسه دیگر جایی برای زیستن در ترس نباشد، بلکه عرصهای برای شکوفاییِ حقیقتِ انسانی باشد.»
دیدگاه تان را بنویسید