ارسال به دیگران پرینت

حسین قتیب؛

مسئله ایران است، نه جمهوری اسلامی | خوانش واقع‌گرایانه تهاجمی از جنگ تحمیلی دوم و سوم

| نویسنده در این یادداشت با بهره‌گیری از چارچوب نظری «واقع‌گرایی تهاجمی» جان میرشایمر استدلال می‌کند که ریشه جنگ آمریکا با ایران نه در ماهیت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، بلکه در ساختار ژئوپلیتیک، جغرافیا و توزیع قدرت در منطقه نهفته است؛ ساختاری که حتی با تغییر رژیم در تهران نیز از میان نخواهد رفت.

مسئله ایران است، نه جمهوری اسلامی | خوانش واقع‌گرایانه تهاجمی از جنگ تحمیلی دوم و سوم

نویسنده در این یادداشت با بهره‌گیری از چارچوب نظری «واقع‌گرایی تهاجمی» جان میرشایمر استدلال می‌کند که ریشه جنگ آمریکا با ایران نه در ماهیت ایدئولوژیک جمهوری اسلامی، بلکه در ساختار ژئوپلیتیک، جغرافیا و توزیع قدرت در منطقه نهفته است؛ ساختاری که حتی با تغییر رژیم در تهران نیز از میان نخواهد رفت.

حسین قیب – مهرماه ۱۴۰۵

میرشایمر و جنگی که آمریکا نباید وارد آن می‌شد

یکی از دوستان با تعجب می‌گفت کار به جایی رسیده که در یک روضه، خانم جلسه هم از میرشایمر نقل قول کرده است! میرشایمری که تا چندی پیش نامش بیشتر در کلاس‌های روابط بین‌الملل و میان مکتب رئالیسم شنیده می‌شد، حالا ظاهراً راهش را به مجالس مذهبی و شبکه‌های اجتماعی هم باز کرده است. البته وقتی یک نظریه‌پرداز این‌قدر فراگیر می‌شود، معمولاً هرکس بخشی از حرف او را که به کار روایت خودش می‌آید انتخاب می‌کند.

اما فارغ از اینکه چه کسی، کجا و با چه برداشتی میرشایمر را نقل می‌کند، پرسش جالب‌تر این است: اگر واقعاً با عینک رئالیسم تهاجمی او به جنگ آمریکا و ایران نگاه کنیم، چه می‌بینیم؟ آیا مسئله واقعاً نوع حکومت ایران و ایدئولوژی جمهوری اسلامی است، یا در لایه‌ای عمیق‌تر با جغرافیا، توزیع قدرت، امنیت اسرائیل، حضور آمریکا و ظهور یک قدرت مستقل منطقه‌ای روبه‌رو هستیم؟

اگر از دریچه جان میرشایمر به جنگ آمریکا و ایران نگاه کنیم، نخستین کاری که باید انجام دهیم کنار گذاشتن بخش بزرگی از ادبیات رایج درباره «ماهیت جمهوری اسلامی» است. رئالیسم تهاجمی اساساً نظریه‌ای درباره خوب و بد بودن حکومت‌ها نیست. دولت‌ها را، تا حد زیادی، جعبه‌های سیاه می‌بیند و به جای ایدئولوژی و شخصیت رهبران، از آنارشی، جغرافیا، توزیع قابلیت‌ها، بقا و موازنه قدرت آغاز می‌کند. در جزوه‌ای که مبنای بحث ما بود نیز همین نکته به‌صراحت آمده است: در رئالیسم تهاجمی، نیت‌ها متغیر قابل اتکایی نیستند و «قابلیت‌ها» تعیین‌کننده‌ترند؛ حتی دولت‌هایی با نیات ظاهراً مسالمت‌آمیز نیز زیر فشار ساختار به رقابت قدرت کشیده می‌شوند.

از همین‌جا می‌توان یک گزاره به‌ظاهر خلاف‌آمد عادت مطرح کرد: اگر فردا جمهوری اسلامی ناپدید شود و در تهران یک جمهوری سکولار، یک پادشاهی یا حتی یک دموکراسی کاملاً غرب‌گرا مستقر شود، مسئله ژئوپلیتیکی ایران برای آمریکا و اسرائیل از میان نمی‌رود. تنها در صورت حذف و تجزیه ایران است که این مساله ناپدید می‌شود. فرض کنید حکومتی دیگر با همین مرزها بر سر کار بیاید، شاید شدت خصومت کم شود، زبان سیاست خارجی تغییر کند و حتی دوره‌ای از همکاری شکل بگیرد، اما جغرافیا عوض نمی‌شود؛ جمعیت ایران عوض نمی‌شود؛ منابع انرژی، دسترسی به خلیج فارس و تنگه هرمز، عمق سرزمینی، موقعیت میان آسیای مرکزی و قفقاز، خلیج فارس و شبه‌قاره، ظرفیت تبدیل‌شدن ایران به قدرت مسلط پیرامونی باقی می‌ماند. میرشایمر زبان به ساختار است.

این دقیقاً همان منطق مرکزی کتاب کلاسیک او The Tragedy of Great Power Politics است. در نظامی که قدرت بالاتری برای تضمین امنیت دولت‌ها وجود ندارد، هیچ دولتی نمی‌تواند امنیت خود را به حسن نیت دیگری واگذار کند. نیت امروز ممکن است فردا تغییر کند؛ آنچه باقی می‌ماند قابلیت است. به همین دلیل قدرت‌های بزرگ نه صرفاً از دشمنان بالفعل، بلکه از تمرکز بالقوه قدرت نیز می‌ترسند. «تراژدی» نزد میرشایمر همین‌جاست: حتی اگر هیچ‌یک از بازیگران ذاتاً جنگ‌طلب نباشند، ساختار آنها را به رقابت برای قدرت و در شرایطی به جنگ سوق می‌دهد. خود او توضیح می‌دهد که حتی قدرت‌های کاملاً راضی از وضع موجود نیز، چون نمی‌توانند از نیت آینده دیگران مطمئن باشند، ناچار به رقابت امنیتی می‌شوند.

خاورمیانه را با این عینک نگاه کنیم. یک سوی معادله، اسرائیل قرار دارد: قدرتی کوچک از حیث جغرافیا و جمعیت، اما برخوردار از برتری تکنولوژیک و نظامی، بازدارندگی هسته‌ای و پشتوانه مستقیم ایالات متحده. سوی دیگر، ایران است: کشوری بسیار بزرگ‌تر از نظر سرزمین و جمعیت، با عمق استراتژیک فراوان و ظرفیت بالقوه برای تبدیل‌شدن به مهم‌ترین قدرت بومی خلیج فارس. میان این دو، دولت‌های عربی قرار دارند که بخش مهمی از امنیت خود را به قدرت خارجی آمریکا متصل کرده‌اند و در بالای این ساختار، ایالات متحده قرار دارد که از فاصله هزاران کیلومتری می‌کوشد موازنه مطلوب خود را در منطقه حفظ کند.

این ترکیب، بدون آنکه یک جمله درباره اسلام سیاسی، ولایت فقیه یا ایدئولوژی جمهوری اسلامی بگوییم، یک ساختار ذاتاً رقابتی ایجاد می‌کند.

از این منظر، یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات آمریکا در ۲۰۰۳ نیز قابل فهم است. واشنگتن عراق را نابود کرد تا یک دشمن را حذف کند، اما هم‌زمان مهم‌ترین وزنه موازنه‌کننده قدرت ایران در غرب این کشور را از میان برد. نتیجه چیزی بود که یک رئالیست باید پیش‌بینی می‌کرد: قدرت نسبی ایران افزایش یافت. جزوه ما نیز دقیقاً همین خوانش را به میرشایمر نسبت می‌دهد: جنگ عراق به‌جای مهار ایران، مهم‌ترین موازنه‌کننده آن را حذف و موقعیت منطقه‌ای تهران را تقویت کرد.

بیست‌وسه سال بعد، واشنگتن به شکلی دیگر همان اشتباه را تکرار کرد.

این بار نه با حذف دشمن ایران، بلکه با ورود مستقیم به جنگی که هدف سیاسی آن بسیار بزرگ‌تر از ابزاری بود که برای تحققش وجود داشت.

آمریکا می‌تواند تأسیسات ایران را بمباران کند؛ می‌تواند اقتصاد آن را فرسوده کند؛ می‌تواند ظرفیت نظامی ایران را کاهش دهد. اما دقیقاً از آغاز جنگ، میرشایمر نیز .تشخیص داده بود که این جنگ راه‌برون‌رفت ندارد .در تحلیل‌های بعدی نیز او استدلال کرد که واشنگتن میان «توان تخریب» و «توان پیروی سیاسی» شکاف عمیقی می‌بیند و به اشتباه گمان می‌کند تخریب یک کشور می‌تواند آن را به دولتی وادار به تسلیم تبدیل کند. اما واقعیت این است که اراده سیاسی، در پرتو قدرت تخریب، شکل نمی‌گیرد؛ بلکه در برابر آن مقاوم‌تر می‌شود.

از دید او، ارتش آمریکا می‌تواند ایران را ویران کند، اما نمی‌تواند یک نظم سیاسی پایدار را به ایران تحمیل کند؛ در نتیجه میرشایمر جنگ با ایران را یک «فاجعه راهبردی» توصیف می‌کند که نه تنها منافع آمریکا را تأمین نکرد، بلکه آن را در باتلاقی بی‌پایان فرو برد و هم‌زمان فرصت‌های بزرگ‌تری را از دست داد.

پرسش درست این است: آمریکا برای براندازی یا وادار کردن ایران به پذیرش نظم مورد نظرش، چه مقدار قدرت باید به کار می‌گرفت و چه هزینه‌هایی را باید متحمل می‌شد؟ میلیون‌ها نفر، این پرسش را بی‌پاسخ می‌گذارند و به جای آن، بر پاسخ‌های ساده‌انگارانه‌ای تمرکز می‌کنند که هزینه‌های جنگ را نادیده می‌گیرند.

اما پرسش درست اینجاست: هزینه جنگ چقدر است و چه کسی آن را می‌پردازد؟ اگر آمریکا با تمام قدرت نظامی خود نتوانست ایران را به تسلیم وادار کند، این پرسش مطرح می‌شود که چرا باید این هزینه‌ها را بپردازد؟ میرشایمر در چارچوب نظری خود، به صراحت استدلال می‌کند که ایالات متحده باید از گرفتار شدن در جنگ‌های منطقه‌ای پرهیز کند و به جای آن، بر مهار قدرت‌های بزرگ‌تر و رقبای اصلی خود مانند چین متمرکز شود.

از دید میرشایمر، این جنگ یک اشتباه راهبردی بزرگ برای آمریکاست؛ زیرا نه تنها منابع عظیم مالی و نظامی این کشور را هدر داد، بلکه فرصت‌های حیاتی برای مقابله با چالش‌های بزرگ‌تر مانند ظهور چین را نیز از بین برد.

اما چرا آمریکا وارد این جنگ شد؟ اینجا جایی است که کتاب دوم میرشایمر، The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy، وارد تحلیل می‌شود. او و استیون والت در این کتاب استدلال می‌کنند که لابی اسرائیل در آمریکا، سیاست خارجی این کشور را در قبال خاورمیانه به سمت منافع اسرائیل منحرف کرده است. آنها نمی‌گویند آمریکا هیچ منفعت مستقلی در خاورمیانه ندارد؛ بلکه استدلال آنها پیچیده‌تر و مهم‌تر است: شبکه‌ای از سازمان‌ها، نخبگان، حامیان مالی، گروه‌های فشار و سیاستمداران حامی اسرائیل در داخل ایالات متحده توانسته‌اند در برخی موضوعات، تعریف منافع اسرائیل و منافع آمریکا را به یکدیگر نزدیک کنند؛ حتی در جایی که از منظر راهبردی این دو لزوماً یکی نیستند.

درباره ایران، میرشایمر و والت سال‌ها پیش از جنگ کنونی همین ادعا را مطرح کردند. آنها در پاسخ به منتقدانشان نوشتند که آمریکا حتی بدون اسرائیل نیز نسبت به قدرت و برنامه هسته‌ای ایران نگران می‌بود؛ اما اسرائیل و مهم‌ترین بخش‌های لابی اسرائیل نقش مهمی در سوق‌دادن واشنگتن به سیاست تقابل و برجسته‌کردن گزینه نظامی داشته‌اند. این تمایز مهم است: لابی، ایران را اختراع نکرد؛ اما می‌تواند نحوه پاسخ آمریکا به مسئله ایران را تغییر دهد.

در نتیجه، دو کتاب میرشایمر کنار هم یک توضیح بسیار قدرتمند به دست می‌دهند.

The Tragedy of Great Power Politics به ما می‌گوید چرا مسئله ایران ساختاری است: جغرافیا و قابلیت‌های ایران باعث می‌شوند هر ایران قدرتمند و مستقل، صرف نظر از نوع رژیم، با تلاش دیگران برای محدودکردن آن مواجه شود.

The Israel Lobby and U.S. Foreign Policy توضیح می‌دهد چرا این رقابت ساختاری لزوماً نباید به جنگ آمریکا و ایران تبدیل شود، اما در واشنگتن می‌تواند چنین شود: زیرا بازیگری که ایران برای او یک تهدید درجه اول منطقه‌ای است، قادر است بر تعریف تهدید در سیاست داخلی آمریکا اثر بگذارد.

اینجا یک تمایز کلیدی وجود دارد: ساختار، رقابت ایران و اسرائیل را توضیح می‌دهد؛ لابی و تصمیم سیاسی، ورود مستقیم آمریکا به آن رقابت را توضیح می‌دهند و همین تمایز است که نشان می‌دهد چرا این جنگ از منظر منافع آمریکا خطا بود.

بر اساس منطق میرشایمر در سطح منطقه‌ای، مسئله ایران حتی با فرض پایان جمهوری اسلامی نیز تمام نمی‌شود. حتی یک حکومت کاملاً متفاوت در تهران، اگر ایران را دوباره به دولتی قدرتمند، ثروتمند و دارای سیاست خارجی مستقل تبدیل کند، دیر یا زود با همان سؤال مواجه خواهد شد: چه کسی باید قواعد امنیتی خلیج فارس و خاورمیانه را تعیین کند؟

اگر پاسخ واشنگتن و تل‌آویو این باشد که ایران، صرف‌نظر از نوع حکومتش، باید کشوری فاقد قدرت بازدارندگی، فاقد حوزه نفوذ و وابسته به نظم امنیتی مورد نظر آنان باشد، تعارض بازتولید خواهد شد.

این شاید مهم‌ترین نتیجه‌ای باشد که می‌توان از میرشایمر گرفت: جمهوری اسلامی می‌تواند شکل، شدت و زبان منازعه را توضیح دهد؛ اما وجود منازعه را به‌تنهایی توضیح نمی‌دهد. ریشه عمیق‌تر در توزیع قدرت است.

تراژدی همین است: ایران برای امن‌شدن می‌کوشد قدرتمندتر شود؛ اسرائیل افزایش قدرت ایران را کاهش امنیت خود می‌بیند؛ اسرائیل برای حفظ برتری خود به آمریکا متوسل می‌شود؛ آمریکا برای حفظ نظم مطلوب متحدش وارد میدان می‌شود؛ و اقدام هر یک، انگیزه دیگری برای افزایش قدرت را بیشتر می‌کند.

 

 

 

 
به این خبر امتیاز دهید:
بر اساس رای ۰ نفر از بازدیدکنندگان
با دوستان خود به اشتراک بگذارید:
کپی شد

پیشنهاد ویژه

    دیدگاه تان را بنویسید

     

    دیدگاه

    توسعه