شهادت افسانه عقیلا
روایت تلخ پسر شهیده افسانه عقیلا از لحظه شهادت مادرش | «هرچی گفتم مامانم رو نزنین، بیشتر بهش شلیک کردند»
| پسر شهیده افسانه عقیلا که شاهد عینی لحظه شهادت مادرش بوده است، در روایتی دردناک از این حادثه، جزئیات لحظات حمله به خودروی مادرش را بازگو کرد؛ لحظاتی تلخ که با التماسهای یک فرزند برای نجات جان مادرش همراه بود، اما به گفته او، مهاجمان به این درخواستها توجهی نکردند.
پسر شهیده افسانه عقیلا که شاهد عینی لحظه شهادت مادرش بوده است، در روایتی دردناک از این حادثه، جزئیات لحظات حمله به خودروی مادرش را بازگو کرد؛ لحظاتی تلخ که با التماسهای یک فرزند برای نجات جان مادرش همراه بود، اما به گفته او، مهاجمان به این درخواستها توجهی نکردند.
این فرزند در شرح آنچه دیده است، میگوید سه نفر به سمت خودروی آنها آمدند و شروع به تیراندازی کردند. او که در آن لحظات شاهد به خطر افتادن جان مادرش بود، تلاش کرد با التماس از مهاجمان بخواهد به او آسیبی نرسانند.
وی با بیان اینکه بارها از مهاجمان خواسته است مادرش را هدف قرار ندهند، اظهار کرد: «هرچی گفتم مامانم رو نزنین، مامانم رو بیشتر زدن و شهید کردند.»
این روایت تلخ، تصویری از لحظات هولناک شهادت افسانه عقیلا از نگاه فرزندش ارائه میدهد؛ کودکی که در آن شرایط، برای نجات مادرش تلاش میکرد، اما در نهایت شاهد از دست دادن او شد.
دیدگاه تان را بنویسید