پسالیبرال
پایان توهم وستفالیایی در جهان پسالیبرال
| یکی از توهمهای نظری در رشته روابط بینالملل، بهویژه در میان بخشی از نخبگان سیاستگذار ایرانی که با زبان حقوق بینالملل و مفروضات نظم لیبرال میاندیشیدند، این تصور بود که دولتها از حیث حق حاکمیت، یا sovereignty، واقعاً برابرند. این تصور معمولاً به دولت ملت، نظم لیبرال و استعارهی «نظم وستفالیایی» پیوند زده میشد. اما مسئله این است که نظم وستفالیایی، از آغاز، نظمی مبتنی بر برابری واقعی همه بازیگران نبود. آنچه به نام برابری دولتها تصور میشد، عمدتاً برابری میان بازیگران اروپایی درون یک نظم خاص قدرت بود، نه برابری جهانشمول همه جوامع و ملتها.
یکی از توهمهای نظری در رشته روابط بینالملل، بهویژه در میان بخشی از نخبگان سیاستگذار ایرانی که با زبان حقوق بینالملل و مفروضات نظم لیبرال میاندیشیدند، این تصور بود که دولتها از حیث حق حاکمیت، یا sovereignty، واقعاً برابرند. این تصور معمولاً به دولت ملت، نظم لیبرال و استعارهی «نظم وستفالیایی» پیوند زده میشد. اما مسئله این است که نظم وستفالیایی، از آغاز، نظمی مبتنی بر برابری واقعی همه بازیگران نبود. آنچه به نام برابری دولتها تصور میشد، عمدتاً برابری میان بازیگران اروپایی درون یک نظم خاص قدرت بود، نه برابری جهانشمول همه جوامع و ملتها.
در همان زمانی که در اروپا از حاکمیت دولتها سخن گفته میشد، در بیرون از اروپا نظم امپراتوری و استعمار فعال بود. مردمان مستعمرات، حتی ساکنان مستعمرات انگلیسی در آمریکای شمالی، در این تصور از برابری حاکمیتی جایگاه برابر نداشتند. ایران نیز، اگرچه رسماً مستعمره نشد، اما هرگز بخشی از هسته مرکزی کنسرت اروپا و نظم دولتمحور اروپایی نبود. بنابراین باید فهمید که نظم دولت ملت، نظم امپراتوری و نظم استعماری بهطور همزمان وجود داشتند و از یکدیگر جداشدنی نبودند.بسیاری از نهادها، مرزها، دولتهای ضعیف، وابستگیها و بحرانهای کنونی در منطقه ما و در بخشهای وسیعی از جهان، محصول همین همزیستی میان نظم دولتمحور اروپایی و نظم استعماری هستند. این نکته به معنای نادیده گرفتن ضعفهای داخلی نیست، بلکه یادآوری این واقعیت است که جهان پس از استعمار، میراث نهادی، مرزی، مذهبی و امنیتی استعمار را همچنان با خود حمل میکند. پایان رسمی استعمار به معنای پایان آثار آن نبود.
دیدگاه تان را بنویسید