|
کد‌خبر: 341262

جنگ رمضان | مرجان یشایایی

کلیمیان تهران و جنگ رمضان

جنگ رمضان در میانه گمانه‌زنی‌های متضاد و بیم و امیدها عاقبت شروع شد و سایه شومش را بر سراسر میهن گستراند. برای ایرانی‌هایی که خود را برای خیز آخر سال و گذراندن تعطیلات و ورود به سال نو آماده کرده بودند، ورق برگشت و این تغییر ناگهانی با شوک ترور رهبری جمهوری اسلامی و برخی فرماندهان عالیرتبه نظامی آغاز شد و با ترور و حمله به اماکن نظامی و غیرنظامی ادامه پیدا کرد.

جنگ رمضان در میانه گمانه‌زنی‌های متضاد و بیم و امیدها عاقبت شروع شد و سایه شومش را بر سراسر میهن گستراند. برای ایرانی‌هایی که خود را برای خیز آخر سال و گذراندن تعطیلات و ورود به سال نو آماده کرده بودند، ورق برگشت و این تغییر ناگهانی با شوک ترور رهبری جمهوری اسلامی و برخی فرماندهان عالیرتبه نظامی آغاز شد و با ترور و حمله به اماکن نظامی و غیرنظامی ادامه پیدا کرد.

گفته‌ها از این جنگ فراوان است، اما آنچه می‌خواهم حکایت کنم، تجربه شخصی من کلیمی (یهودی) ایرانی در مواجهه‌ای مستقیم با مصیبت جنگ است. سه‌شنبه 18فروردین ساعت 3 بامداد بار دیگر به پایتخت حمله شد و ساعت سه و سی دقیقه با زنگ تلفن خبردار شدم کنیسه رفیع‌نیا در خیابان فریمان با سه موشک اسراییلی هدف قرار گرفته و ویران شده. صبح در اولین فرصت که خود را به کنیسه رساندم، با صحنه‌ای مواجه شدم که هرچند بارها بر صفحه تلویزیون و در شبکه‌های مجازی دیده بودم، اما تاثیری بر من گذاشت که تا پایان عمر از یادم نمی‌رود.

کنیسه با بنایی حدود صد سال مربوط به پهلوی اول و سابقه عبادی از سال 1337.ش و ساختمان کناری آن کاملا ویران و کوچه باریک ملک در خیابان فریمان با بافت متراکم مسکونی از حالت یک مکان امن مسکونی خارج شده و همسایه‌های مهربانی که سال‌ها پذیرا و رفیق ما در رفت و آمدهایمان به کنیسه بودند، حالا با حالتی عصبی و پریشان و گریان نابود شدن همه داشته‌هایشان درکسری از ثانیه را تماشا می‌کردند. جای صفا و امنیت و لبخندهای ساکنان کوچه ملک را اضطراب عمیق و غم ازدست دادن‌ها گرفته بود. کنیسه رفیع‌نیا علاوه بر مکانی برای عبادت ساکنان کلیمی اطراف، سال‌ها محل برگزاری جلسات جامعه فارغ‌التحصیلان یهودی ایران بود و بار خاطرات دلچسب جمع فارغ‌التحصیلان غم این ویرانی را برای من افزون می‌کرد. قفسه‌های مرتب و پاکیزه‌ای که پیش از انفجار در دیوار کنیسه کتب مذهبی را در خود جا داده بودند، حالا شکسته و پرتاب‌شده و کتاب‌های داخل آنها پاره‌پاره بر کف کوچه پراکنده بودند. در گوشه و کنار آوارها از لابلای آجرها، نشانه‌ای از تکه‌های فرشه‌ای نفیسی که روزگاری دیوارهای کنیسه را پوشش می‌دادند، دیده می‌شد. صدها تُن آوار حالا جای کنیسه و خانه کناری را گرفته بود. بعد از جویا شدن از احوال اهالی کوچه و اطمینان از سلامتی آنها، طبیعتا مهم‌ترین دغدغه ما پیدا کردن طومارهای قدیمی تورات بود که در جعبه‌های چوبی محکمی نگهداری می‌شد.

قبل از رسیدن ما، گروه‌های داوطلب جهادی با جلیقه‌هایی با آرم سپاه پاسداران و حوزه علمیه و ستاد بحران شهرداری تهران و هلال‌احمر در محل حاضر شده و کمک‌رسانی را از همان ساعات اول شروع کرده بودند. هنگامه‌ای بود! مردمی که سه بامداد سراسیمه از خانه‌ها گریخته بودند، حالا برگشته و به دنبال باقیمانده زندگی‌شان آمده بودند. تشخیص اینکه چه کسی واقعا ساکن است و چه کسی می‌خواهد از شلوغی استفاده کند و به خانه‌ها دستبرد بزند، دشوار و از چالش‌های ابتدایی بود. همه با فریاد می‌خواستند وارد شوند. بیل‌های مکانیکی هم کار آواربرداری را شروع کرده بودند و تقریبا صدا به صدا نمی‌رسید. در میانه این شلوغی‌ها با جمعی از اهالی کنیسه به طرف سرپرست نیروهای جهادی رفتیم. فردی موقر با ریش بلند سفید و جلیقه‌ای با آرم سپاه پاسداران که با اسلحه مراقب بود. به او نزدیک شدم و خودم را معرفی کردم و خدا قوتی. سری به نشانه ادب فرود آورد. برایش توضیح دادم زیر این صدها تن آوار طومارهای مقدس تورات مدفون شده و آواربرداری با بیل مکانیکی ممکن است این طومارها را به کلی نابود کند و برای حفظ کتب مقدس برداشتن آوارهای نزدیک به مخزن تورات‌ها باید دستی انجام شود. با جنگ بیگانه نبودم و می‌دانستم این خواسته من یعنی قبول خطر قطعی و زحمت زیاد برای کاوشگران در بین خرابه‌های کنیسه. هر آجری که به اشتباه برداشته می‌شد، می‌توانست سقف لرزان را بر سر امدادگران آوار کند. رییس نیروهای جهادی به دقت گوش داد و در مدتی کوتاه افراد تحت امرش را فرا خواند و عین صحبت‌های ما را منتقل کرد با این تاکید که «برادرا، مراقب باشید که کتب مقدس سالم بیرون بیایند. » چند نفر از اهالی کنیسه که به هوای کمک به دنبال نیروهای جهادی وارد خرابه شده بودند، با نهیب رییس که «چکار می‌کنید؟! اینجا خطرناک است. می‌خواهید خودتان را به کشتن بدهید! » عقب کشیدند و به دستور او در جای امنی به انتظار ایستادند. انتظار ما پنج روز به درازا کشید تا اینکه صبح شنبه تلفن من زنگ زد و معاون شهرداری منطقه شش خبر داد طومارها بالاخره پیدا شده‌اند. با برادرم به سرعت خود را به محل رساندیم. کمی قبل‌تر از ما دنیل‌مرداری،

رییس کمیته املاک انجمن کلیمیان تهران، خود را رسانده بود.

صورتجلسه تنظیم و امضا شد و ما سه طومار محفوظ در جعبه را سالم تحویل گرفتیم.

هنگام خداحافظی برای سپاسگزاری به رییس نیروهای جهادی که طی این چند روز گپ و گفتی با هم پیدا کرده بودیم، نزدیک شدم و از همدلی و همکاری‌اش تشکر کردم و دوستانه به او گفتم «خسته نباشد، این چند روز شما را اذیت کردیم. با این شلوغی، لطف بزرگی به ما کردید. حلال کنید. » نگاه خسته‌اش را به من دوخت و شمرده گفت: «خدا را شکر که تورات‌ها سالم پیدا شدند. این از همه‌چیز مهم‌تر است. اما من هم خسته‌ام هم عزادار. دخترخوانده‌ام که بسیار دوستش داشتم، سه روز قبل در اثر موشک اسراییل تکه‌تکه شد. » زبانم بند آمد و قطره اشکی که از گوشه چشمم جاری شد، نشان داد تاسفم واقعی است.

بدون کلامی از کوچه خارج می‌شدم که پشت سرم فریادش را شنیدم: «برادرا، کتاب‌های مقدس پیدا شدند. بیل مکانیکی می‌تواند بقیه آوارها را بردارد! »

source: اعتماد