|
کد‌خبر: 254432

نگاه مخاطبان | "بر باد رفتگان امیدوار"

امید را کنار بگذارید؛ "زایش" راه نجات است

امید بود که بسیاری را به بیچارگی کشاند. امید بود که افراد را با رو گرداندنشان از جهان پیش رو به نابودی برد. امید بود که افراد را از کنش‌های شجاعانه در عصر تاریکی باز داشت.

عبدالرحیم معرفیان - سال جدید 1401 فرا رسید و طبق معمول سال های گذشته همه ما ایرانیان هریک به زبانی هزاران دعا و آرزوی خوشبختی و نیک فرجامی نثار ملت و مملکت و دوستان خود کردیم.

همه امیدواریم که این سال متفاوت از سال های قبل، شاهد اتفاقات و پیش‌آمدهای معجزه آسایی باشیم و حال و روزگارمان رو به بهروزی و شادکامی گراید و رویاهایمان به واقعیت مبدل گردد؛ اما و دریغا که نه تنها این رؤیاهای شیرین محقق نمی شود و امیدهایمان در هاله ای از سرگشتگی گم و گور می شوند، بلکه بنا به عادت فطری و فرهنگی، در حسرت روزهای رفته و سال های گذشته غم باد گرفته و افسوس آن روزها را (که خود چنان هم ارزشمند نبوده اند!) خوراک روزانه خویش می نماییم.

امیدها و آرزوهایی که نه تنها رنگ واقعیت نمی گیرند بلکه کوچک و کوچکتر می شوند همچون سرزمین گسترده ایران از قدیم تا حال!

مقاله ی جذاب و پرمحتوایی تحت عنوان "زمانی که امید به مانع تبدیل می شود" از ساماناتا رز هیل در مورد معنا و مفهوم امید از نظر هانا آرنت (فیلسوف و اندیشمند سیاسی آلمانی قرن بیستم) در سال 2021 منتشر شده است؛ نویسنده در این مقاله به نقد مفهوم امید از نظر هانا آرنت پرداخته است و اینکه از نظر او در عصر تاریکی پناه بردن به امید و روشنایی نامعلوم در آینده، کاری بس ابلهانه و بیهوده است و به جای صبر و انتظار بر اصلاح امور، کنشگری یا زایش را پیشنهاد و ترجیح می دهد؛ یعنی اقدام در لحظه یا حضور در اکنون.

هانا آرنت "امید" را مانعی خطرناک بر سر کنش های جسورانه در عصر تاریکی می داند.

او اعتقاد داشت دل بستن به امید بود که بسیاری را به بیچارگی کشاند. امید بود که افراد را با رو گرداندنشان از جهان پیش رو به نابودی برد. امید بود که افراد را از کنش‌های شجاعانه در عصر تاریکی باز داشت.

آرنت در بسیاری از مقالات ابتدایش در دهه ۳۰ و ۴۰ میلادی، عواقب اخلاقی دل بستن به امید در لحظات بحرانی را به باد انتقاد می‌گیرد.

هدف پیکان تیز انتقاد او تبدیل شدن امید به دست‌آویز نازی‌ها برای گرفتار کردن زندانیان اردوگاه‌های کار اجباری در جرم‌های خود با مجبور کردن‌ آنان به رفتارهای قاتلانه نسبت به همدیگر بود(همان منبع). جالب اینکه نازی‌ها از امید علیه مردم یهودی استفاده می کردند!

البته منظور آرنت این نیست که ناامیدی را پیشه کنیم و اقدامی برای بهبود اوضاع خود و جامعه بعمل نیاوریم. او بجای امید، زایش را ترجیح و برتر می داند:

"زایش که واژه‌ای غیرمصطلح و بی‌شک زنانه‌تر و پر سروصداتر از امید است، این توانایی را دارد که ناجی بشریت باشد. درحالی که امید میلی کنش‌پذیر و معطوف به نتیجه‌ای در آینده‌ای نامعلوم است، زایش در خود کنش‌مندی با ریشه‌ای هستی‌شناختی دارد."

آرنت در توضیح و تبیین مفهوم زایش می گوید:

"زایش شرط ادامه یافتن موجودیت بشر، معجزه تولد، آغاز نو نهفته در هر تولدی است که کنش را ممکن می‌سازد، خودانگیز و پیش‌بینی‌ناپذیر است. زایش بدین معناست که همیشه قادریم خود را از وضع موجود جدا کرده و چیزی نو را آغاز کنیم. اما نمی‌توان گفت آن چیز چیست. به هنگام سختی، امید شاید نتواند به نجاتمان بیاید ولی زایش چنین توانایی دارد".

به عبارتی آنچه او می خواهد بگوید این است: در امید، فرد مسئولیت وجودی، کنشگری و تغییر دنیای خود را در دیگران می جوید اما زایش نه تنها فرد را به حرکت، جنبش و کنشگری فعال وامی دارد بلکه او را مسئولیت پذیر و پاسخگو می نماید.

امید یعنی توقع و انتظار به رخدادها و نتایج مشخص در آینده است و فرد را منفعل می کند اما زایش یعنی حضور در لحظه و اقدام یا کنشگری فعال بدون توجه به نتایج از پیش تعیین شده است. و این بدین معناست که سرنوشت فرد در دستان اوست و دیگران نمی توانند آینده او را رقم بزنند.

این نظریه بدبینی به امید برای ما جهان سومی ها که همیشه در سایه استبداد رشد و نمو کرده ایم باید جالب توجه و جای تأمل و تذکار باشد.

امیدهای رهایی از ظلم ظالمان و مستبدان و عدالت خواهی، در فرهنگ و ادبیات قدیم همچون فردوسی، سعدی و حافظ و ... به وفور مشاهده می شود. همچنین امید به کاهش فقر و فقرا، استقرار کامل قانون و نظم و انضباط، ثبات در سیاست و صلح و آشتی با جهان و جهانیان، شکوفایی انسانیت و اخلاق انسانی در تمام شئون جامعه و... .

هر چند در دوره ها و مقاطع کوتاهی در تاریخ پرآشوب ایران شاهد آرامش و نظم هستیم اما به قول نویسنده کتاب "تضاد دولت و ملت"، همیشه این شرایط موقت و کوتاه مدت بوده است. (جامعه کلنگی نیز از تعابیر اوست).

حافظ که روزگار زندگی اش، در یکی از پُر آشوب ترین دوران تاریخ ایران در میان دو هجوم عظیم مغول‌ها و تاتارها بوده است، بارها در اشعار خود از امید به بهبود اوضاع کشور و گشایش در احوال و روزگار مردم خبر می دهد:

بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم/ شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد

اما از آنجایی که این آرامش و بهبود اوضاع موقتی بوده و هیچگاه ثبات نداشته است و پس از دوره کوتاهی مجددا شر و اشرار بر حکومت مسلط می شدند و دوران خوشی و شادی نیست و نابود می شد؛ از بی وفایی دنیا (که آنرا عروس هزار داماد می نامد) و بی ثباتی افعالش ناله و فریاد می کرد:

شهریاران بود و خاک مهربانان این دیار / مهربانی کی سر آمد، شهریاران را چه شد

اینکه چرا اوضاع و احوال جهان سومی ها و به ویژه ما ایرانیان اینگونه بی ثبات و کوتاه مدت است و ما همچنان از خرابی و بی سامانی روزگارمان شکایت می کنیم خود کتاب و مقاله های جداگانه ای می طلبد و البته در این زمینه قلم فرسایی نیز شده است.

اما یکی از علل آن که در اینجا تاکید می شود مفهوم امید است و توقع و انتظاراتی که ما از حکام و سیاستمداران و بالانشینان خود داریم تا در سیاست‌گذاری و خط مشی های خود تغییر و تحول و فرجی حاصل نموده و کشور را در ریل توسعه و ترقی بگذارند و حالمان را به بهترین صورت دگرگون سازند، در حالی که ما ملت ایرانی خلوتِ انتظار با چاشنی امید و ترس را بر کنشگری فعال برگزیده ایم!

روحیه تنبلی و خرافه پرستی ایرانیان را فردوسی بزرگ در شاهنامه خود به زیبایی بیان نموده است.

از نظر فردوسی در دوران پادشاهی جمشید که بیش از 700 سال طول کشیده است بزرگان ایرانی فردی به نام ضحاک را حاکم ایران می نمایند و او نیز تنبلی و خرافه پرستی را به ایرانیان آموزش و ترویج می دهد:

بپروردشان از ره بدخویی

بیاموختشان تُنبُل و جادویی

شاید بدین دلیل و این خلقیات است که حکیمان و عرفای بزرگ این سرزمین همچون خیام، مولوی، سعدی و... از لذت و بهره گیری از لحظات عمر و تغییر سیرت و اخلاق درونی هر فرد تاکید زیادی داشته اند:

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق/ نیست فردا گفتنت شرط طریق

مفهوم زایش در اینجا ابن الوقت بودن و امید همان فرداست.

یا

ای نسخه‌ی نامه‌ی الهی که توئی/ وی آینه‌ی جمال شاهی که توئی

بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست /در خود بطلب هر آنچه خواهی که توئی

در ادبیات معاصر نیز نویسندگان شهیری چون صادق هدایت در داستان‌ها و نوشته های خود بارها مردم ایران را قضا و قدری می خواند و مرادش این نیست جز اینکه نسل ایرانی نه تنها حوصله تغییر در احوال و رفتار خود را ندارد بلکه همه در تخریب یکدیگر و کشور خود پیشی گرفته و جز به منافع فردی خود نمی اندیشند.

در پایان آنچه را که هانا آرنت به ما می آموزد این است که فرد و جامعه زمانی می توانند شاهد پیشرفت و ترقی خود باشند که ابتدا در درون به این خودآگاهی برسند که ماهیت وجودی آنها در این دنیا هدفمند و ارزشمند بوده و خود مسئولیت سرنوشت خویش را باید به دست گیرند.

هیچوقت به امید آینده‌ای درخشان و نامعلوم که دیگران قرار است برای آنها رقم بزنند دلخوش نباشند و تا خود قدمی برای تغییر و تحول خویشتن برندارند هیچگونه تحول و دگرگونی نخواهد افتاد.

براساس نظریه آرنت می توان گفت یکی از علل مهم عقب ماندگی و توسعه نیافتگی کشورمان، روحیه تنبلی و خودمحوری و یا این دلیل مهم است که در طول تاریخ تغییر برون را بر درون خویش ترجیح داده و حوصله مطالعه کتاب، تأمل در تاریخ و فرهنگ کشور و تغییر عقاید مندرس و کهنه خود را نداشته و فکر می کنیم با تغییر هر حکومت روزگار به کام و حال ما خواهد شد.

آیا نظریه آرنت یادآور آیه زیبای قرآن نیست که:

"خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آنکه خود از دورن تغییر نمایند."

مأخذ:

-رز هیل، سامانتا(2021)، زمانی که امید به مانع تبدیل می‌شود، ترجمه محمد پور رکنی.

- همایون کاتوزیان، محمد علی (1389)، تضاد دولت و ملت نظریه تاریخ و سیاست در ایران، ترجمه علیرضا طیب.

- سریع القلم، محمود، اقتدارگرایی ایرانی در عهد پهلوی.

-شاهنامه فردوسی.

source: عصر ایران