سهند ایرانمهر؛
تحلیل گران بی اعتبار را بیشتر بشناسیم | نظرات حاتم قادری قبل از جنگ
| در روزهای منتهی به جنگ، برخی تحلیلگران و دانشگاهیان تصویری نسبتاً قطعی با صورت بندی مدنظر خود از آینده ارائه میکردند که اکنون زمان مناسبی برای بازخوانی آن است.
در روزهای منتهی به جنگ، برخی تحلیلگران و دانشگاهیان تصویری نسبتاً قطعی با صورت بندی مدنظر خود از آینده ارائه میکردند که اکنون زمان مناسبی برای بازخوانی آن است. در میان آنها، دکتر حاتم قادری در مصاحبهای با رادیو فردا از «نمایش باشکوه فناوری جنگی آمریکا» سخن گفت؛ نمایشی که به گفته او چنان تعیینکننده بود که میتوانست بعدها در دانشگاههای نظامی تدریس شود.
«- آنها متوجه نیستند ـ و من باز تأکید میکنم ـ که آمریکا قطعاً یک نمایش باشکوه از فناوری جنگی در پیش دارد و میخواهد وضعیتی ایجاد کند که بتواند آن را در دانشگاههای نظامی تدریس کند. این واقعیت تلخ است».
امروز اما این پرسش قابل طرح است که دقیقاً کدام بخش ماجرا «نمایش باشکوه فناوری جنگی» بود؟ تکهتکه شدن کودکان میناب با تاماهاک یا باران ترکشهای PrSM در لامرد؟ اگر معیار، تحقق اهداف اعلامشده جنگ باشد، نتیجه با آن تصویر اولیه فاصلهای جدی دارد. فناوری نظامی زمانی «باشکوه» توصیف میشود که بتواند با کمترین هزینه به اهداف راهبردی خود دست یابد، نه آنکه در برابر کشوری تحت شدیدترین فشارها، وارد یک نبرد فرسایشی و پرهزینه شود. شاید اگر قرار باشد چیزی در دانشگاههای نظامی تدریس شود، بیش از آنکه روایت یک پیروزی فناورانه باشد، مطالعه محدودیتهای قدرت نظامی در برابر اراده سیاسی، تابآوری اجتماعی و ظرفیتهای بازدارندگی یک رقیب منطقهای خواهد بود و ظاهرا این موضوع بیشتر مورد توجه دانشگاههای مربوط به این حوزه قرار گرفته است.
او همچنین تصریح کرد که «ساقط کردن یک نظام، حتی برای قدرتهایی مثل آمریکا، کار چندان دشواری نیست».
«-اگر پادشاهی یا سلطنتی بیاید، ماجرا ادامه خواهد داشت، اما حداقل کسانی که کشته شدهاند، اسیر شدهاند یا زخمی شدهاند، احساس میکنند که ارزشش را داشته است.اما اگر چنین اتفاقی نیفتد، «که احتمال آن ضعیف است»...
ایشان در ادامه هم میافزاید «تقریباً هر سناریوی محتمل آینده از تداوم وضع موجود بهتر به نظر میرسد».
اکنون و پس از مشاهده آنچه در عمل در حال وقوع بود، پرسشی اساسی پیش روی ما قرار میگیرد: منظور از «بهتر» دقیقا چیست؟ آیا فیلسوف سیاسی میتواند بدون روشن کردن هزینههای انسانی، اجتماعی و ملی یک سناریو، آن را به طور کلی «بهتر» بنامد؟
در روزهایی که زیرساختهای کشور هدف قرار میگرفت، شهرها در معرض حملات نظامی بودند، خطر گسترش جنگ وجود داشت و حتی بحث ورود گروههای مسلح و تجزیهطلب مورد حمایت بازیگران خارجی مطرح میشد، آیا واقعاً میشد با چنین اطمینانی گفت که تقریباً هر سناریوی دیگری بر وضع موجود ترجیح دارد؟ حتی اگر کسی شدیدترین انتقادها را به جمهوری اسلامی داشته باشد، آیا فلسفه سیاسی اجازه میدهد که بقای جامعه، امنیت شهروندان، تمامیت ارضی و خطر فروپاشی نظم عمومی از معادله حذف شوند؟
مسئله دفاع از یک حکومت یا نقد آن نیست. مسئله این است که در سنت فلسفه سیاسی، از هابز تا وبر و از آرنت تا رالز، نخستین پرسش همواره این بوده که جایگزین چیست و هزینه آن چیست. فیلسوف سیاسی وظیفه دارد میان وضع نامطلوب موجود و وضعیتی که ممکن است به جنگ داخلی، مداخله خارجی یا تجزیه بینجامد مقایسهای واقعبینانه انجام دهد، نه آنکه صرفاً از منظر نارضایتی از وضع موجود درباره برتری سناریوهای دیگر حکم صادر کند.
شاید امروز بیش از آنکه پاسخ این پرسشها اهمیت داشته باشد، اصل طرح آنها مهم باشد؛ زیرا گزارهای به این بزرگی که «تقریباً هر سناریوی دیگری بهتر است»، بیش از آنکه یک تحلیل سیاسی به نظر برسد، نوعی داوری ارزشی است که نیازمند استدلالی بسیار سنگینتر از آن چیزی است که در قالب یک مصاحبه بیان شده است.
دکتر حاتم قادری در بخش دیگری از آن مصاحبه میگوید: «وظیفهٔ من و دیگران این است که مرتب به راهحلها فکر کنیم و اجازه ندهیم که گذار ما خیلی خونین باشد، اجازه ندهیم تمامیت ارضی کشور آسیب ببیند.»
این گزاره در ظاهر مسئولانه و قابل دفاع است. کمتر کسی میتواند با اصل تلاش برای جلوگیری از خونریزی یا حفظ تمامیت ارضی کشور مخالفت کند. اما پرسش اینجاست که این «اجازه ندهیم» دقیقاً به چه معناست و در عرصه عمل چه تعهدی برای گوینده ایجاد میکند؟
در همان روزهایی که از سناریوهای تغییر نظام سخن گفته میشد، بحث احتمال گسترش جنگ، حمله زمینی، آسیب به زیرساختهای حیاتی کشور، تهدید جزایر و بنادر راهبردی و حتی احتمال فعال شدن گروههای تجزیهطلب مورد حمایت بازیگران خارجی نیز مطرح بود. اگر حفظ تمامیت ارضی و جلوگیری از گذار خونین واقعاً یک وظیفه تلقی میشد، انتظار میرفت این مخاطرات نیز با همان جدیت مورد توجه قرار گیرند.
پرسش من این نیست که یک استاد دانشگاه چگونه میتوانست مانع وقوع چنین خطراتی شود؛ روشن است که ابزار اجرایی در اختیار او نیست.
پرسش این است که آیا در تحلیلها، هشدارها و موضعگیریهایش به همان اندازه که از ضرورت تغییر سخن میگفت، درباره هزینههای بالقوه آن نیز سخن گفت؟ آیا خطر جنگ، مداخله خارجی، تجزیهطلبی و فروپاشی نظم سیاسی با همان صراحتی که از مطلوبیت گذار سخن گفته میشد، مورد بحث قرار گرفت؟ آیا هنگام بروز جنگ و آشکار شدن اینکه متجاوز بازگرداندن ایران به عصر حجر را بیان کرد جناب قادری به صرافت حرفی، مصاحبهای، پندی اندرزی نیفتاد تا لمحهای از «ما نباید بگذاریم» را نشان دهد؟
مسئولیت روشنفکر و دانشگاهی فقط ترسیم افقهای مطلوب نیست؛ وظیفه او همزمان یادآوری مخاطرات نیز هست. هرچه امکان وقوع یک سناریو فاجعهبار بیشتر باشد، مسئولیت اخلاقی و معرفتی نخبگان برای هشدار دادن درباره آن نیز سنگینتر میشود. وگرنه عبارت «اجازه ندهیم» از یک تعهد عملی و فکری، به یک آرزوی زیبا اما بیهزینه تقلیل پیدا میکند
اما شاید یکی از بحثبرانگیزترین بخشهای این مصاحبه جناب قادری، پیشبینی راهبرد حاکمیت در جنگ پیشرو به عنوان امید بستن به «از این ستون به آن ستون فرج است» باشد؛ تعبیری که بیش از آنکه یک ارزیابی راهبردی باشد، نوعی داوری تحقیرآمیز به نظر میرسد.
-«همه اینها نشان میدهد که حاکمان تنها به دعا دل بستهاند و امیدوارند از این ستون به آن ستون فرجی حاصل شود».
حتی اگر کسی با بسیاری از سیاستهای جمهوری اسلامی مخالف باشد، آیا پس از آنچه در میدان رخ داد هنوز میتوان با اطمینان از فقدان راهبرد سخن گفت؟ واقعیت این است که ارزیابی بسیاری از کارشناسان نظامی و امنیتی، چه در داخل و چه در خارج از ایران، بر این نکته تأکید داشت که ایران برخلاف تصور اولیه برخی تحلیلگران، نه دچار فروپاشی سریع شد و نه توان پاسخگویی و حفظ انسجام خود را از دست داد. تحلیلگران نظامی غربی نیز اذعان کردهاند که ایران با جنگ هوشمندانه غیرمتقارن و استفاده دقیق از جغرافیا توانست طرف مقابل را وارد یک رویارویی فرسایشی و پرهزینه کند و مانع از تحقق سناریوی یک عملیات سریع و تعیینکننده شود.
حتی در سوی دیگر میدان نیز نشانههایی از این واقعیت دیده میشد. دونالد ترامپ در مقاطع مختلف از نامشخص بودن مسیر جنگ، دشواری تصمیمگیری و ضرورت یافتن راهحل سیاسی سخن گفت و ارزیابیهای اطلاعاتی آمریکا نیز از محدودیت نتایج برخی عملیات نظامی حکایت داشت.
بنابراین پرسش این نیست که آیا راهبرد ایران موفق بوده یا نه؛ درباره میزان موفقیت آن میتوان و باید بحث کرد. پرسش این است که آیا میتوان مجموعهای از تصمیمات نظامی، دیپلماتیک، بازدارنده و مدیریتی را که توانست مانع تحقق برخی اهداف اعلامشده طرف مقابل شود، صرفاً به انتظار کشیدن برای وقوع یک معجزه تقلیل داد؟
دقیقاً در همین نقطه است که تفاوت میان نقد سیاسی و تحلیل علمی آشکار میشود. نقد سیاسی ممکن است برای برجسته کردن ضعفها از استعاره و اغراق استفاده کند، اما تحلیل دانشگاهی موظف است حتی در اوج مخالفت سیاسی نیز واقعیتهای میدان را ببیند. اگر واقعیت با فرض اولیه ما سازگار نبود، این فرض اولیه است که باید اصلاح شود، نه اینکه واقعیت نادیده گرفته شود.
امروز و پس از تجربه مستقیم جنگ، مسئله اصلی این نیست که چرا این پیشبینیها محقق نشدند. در علوم سیاسی، پیشبینی دقیق آینده نه ممکن است و نه معیار ارزیابی یک متفکر. اگر قرار بود اعتبار اندیشه سیاسی تنها با درستی پیشبینی سنجیده شود، بخش بزرگی از متفکران بزرگ قرن بیستم نیز مردود شناخته میشدند. مسئله مهمتر جای دیگری است: آیا صورتبندی اولیه از واقعیت، صورتبندی درستی بود؟
البته که رسالت یک دانشگاهی آن نیست که آینده را پیشگویی کند؛ رسالت او این است که پیچیدگی واقعیت را توضیح دهد، دامنه احتمالات را روشن سازد و از تبدیل ترجیحات سیاسی به گزارههای علمی جلوگیری کند. تفاوت میان یک فعال سیاسی و یک استاد دانشگاه دقیقاً در همین نقطه آشکار میشود. فعال سیاسی حق دارد امیدوار باشد، آرزو کند و حتی برای تحقق مطلوب خود مبارزه کند؛ اما دانشگاهی موظف است میان آنچه میخواهد رخ دهد و آنچه ممکن است رخ دهد فاصله بگذارد.
مشکل زمانی آغاز میشود که این مرز از میان میرود. در چنین وضعی، تحلیل بهتدریج جای خود را به نوعی برساخت ذهنی از واقعیت میدهد. تحلیلگر به جای آنکه جهان را آنگونه که هست توصیف کند، آن را آنگونه روایت میکند که با ترجیحات سیاسی یا انتظارات ذهنی او سازگار باشد. نتیجه نیز معمولاً افزایش قطعیت در جایی است که واقعیت سرشار از ابهام است.
در همین چند گزاره میتوان این مسئله را مشاهده کرد. واژگانی چون «قطعاً»، «کار چندان دشواری نیست»، «احتمال آن ضعیف است» یا تصویرسازی از یک «نمایش باشکوه» نظامی، همگی از سطح تحلیل محتاطانه فاصله میگیرند و به قلمرو داوریهای تقریباً قطعی وارد میشوند.
حال آنکه تاریخ جنگها دقیقاً تاریخ شکست قطعیتهاست. تقریباً هیچ جنگ بزرگی در دوران معاصر مطابق تصورات اولیه آغازکنندگان یا تحلیلگران آن پیش نرفته است.
از این رو، مسئله امروز صرفاً نقد یک مصاحبه یا یک فرد نیست. مسئله بزرگتر، نوعی بحران در فرهنگ تحلیل سیاسی ماست؛ فرهنگی که در آن گاه مرز میان واقعیت و مطلوبیت مخدوش میشود و نخبگان نیز ناخواسته به جای توصیف جهان، به روایت آرزوهای خود از جهان میپردازند. در چنین فضایی، خطا فقط متوجه سیاستمداران یا رسانهها نیست؛ بخشی از مسئولیت متوجه دانشگاهیان و روشنفکرانی است که به واسطه اعتبار علمی خود، بر شکلگیری ادراک عمومی اثر میگذارند.
جامعه در شرایط بحرانی بیش از هر زمان دیگری به نخبگان نیاز دارد؛ اما نه نخبگانی که آینده را با صورتبندی غلط ارایه کنند، بلکه نخبگانی که بتوانند عدم قطعیت را توضیح دهند. اعتبار دانشگاه از توانایی گفتن «نمیدانم» در جایی ناشی میشود که واقعیت هنوز پاسخ روشنی نداده است. هرگاه این فروتنی معرفتی جای خود را به اطمینانهای بزرگ بدهد، فاصله میان علم و ایدئولوژی بهسرعت از میان میرود.
خطای یک دانشگاهی در پیشبینی آینده مسئله بزرگی نیست؛ آنچه باید نگرانش بود، لحظهای است که یک دانشگاهی آرزوی خود را به جای واقعیت بنشاند و آن را به شکل صورتبند وضع حال و آینده بیان کند.
دیدگاه تان را بنویسید