خبر فوری
ارسال به دیگران پرینت

آغاز کیمیاگری | چرا کتاب اقتصاد اتریشی را باید خواند؟

آنچه امروزه مکتب اتریش یا اقتصاد اتریشی خوانده می شود به مکتب یا سنتی بر می گردد که با کارل منگر و کتاب «اصول علم اقتصاد» وی در سال 1871 در وین اتریش آغاز شد.

آنچه امروزه مکتب اتریش یا اقتصاد اتریشی خوانده می شود به مکتب یا سنتی بر می گردد که با کارل منگر و کتاب «اصول علم اقتصاد» وی در سال 1871 در وین اتریش آغاز شد. منگر کتاب خود را که محتوای آن از بسیاری جهات با کتاب های با عنوان مشابه در آن روزگار متفاوت بود، به ویلهلم روشر، بنیانگذار معروف مکتب تاریخی آلمان، تقدیم کرد.

منگر انتظار بازخورد مثبت و همدلانه از سوی محافل دانشگاهی آلمان را داشت، ولی با کمال شگفتی با بی اعتنایی آزاردهنده ای رو به رو شد. در نتیجه وی به گمان اینکه پیام نظری کتابش درست فهم نشده است، پروژه اولیه خود مبنی بر بسط نظریاتش در کتاب «اصول علم اقتصاد» را رها کرد و کتابی در توضیح روش تحلیل اقتصادی با عنوان «جستاری در روش علوم اجتماعی» نوشت که تدوین آن از سال 1875 تا 1883 به درازا انجامید. ک تاب دوم منگر برخلاف کتاب نخست سر و صدای زیادی در آلمان به پا کرد. گوستاو شمولر نماینده و نفر اول مکتب تاریخی آلمان در آن زمان که مسئولیت های مهمی در نظام دانشگاهی آن کشور داشت، خود به نقد و بررسی کتاب منگر پرداخت. کتاب دوم منگر و نقد آن از سوی شمولر در حقیقت آغازگر بحثی بود که در تاریخ اندیشه اقتصادی به جدال روش ها معروف شده است. نقد شمولر با پاسخ توفنده ای از سوی منگر رو به رو شد که به شدت موجب تکدر خاطر او شد. وی حتی از پاسخ به جوابیه منگر خودداری کرد و با پسر فرستادن آن به همراه نامه ای توهین آمیز به گفت و گو از سوی خود پایان داد.

نکته مهمی که در جریان جدال روش ها اغلب مورد غفلت واقع شده این است که نقد منگر از ابتدا فقط متوجه مکتب تاریخی آلمان نبود، بلکه در اساس ناظر بر برخی اندیشه های اقتصادی کلاسیک های انگلیسی به شمار می آمد. به نظر می رسد غفلت از این موضوع از سوی اقتصاددانان آلمانی بر عصبانیت منگر دامن زده باشد. همان گونه که پیش از این هم اشاره شد، منگر کتاب «اصول علم اقتصاد» خود را در سال 1871 به ویلهلم روشر یعنی بنیانگذار مکتب تاریخی آلمان تقدیم کرده بود؛ کسی که به آموزه «ارزش کار» اقتصاددانان کلاسیک انتقادهای جدی داشت. منگر با این کار در واقع می خواست همدلی خود را با این نقد نشان دهد و آن را تکمیل کند.

یادآوری می کنیم که منگر در ک تاب «اصول علم اقتصاد» خود نظریه مارژینالیستی ارزش (نظریه نهایی گرایی) را به عنوان جایگزنی «نظریه ارزش کار» کلاسیک ها مطرح می سازد. به سخن دیگر، او با انتقادی کوبند ها از نظریه محوری کلاسیک ها مانند آدام اسمیت و دیوید ریکاردو در خصوص تولید و توزیع، نظریه مدرن اقتصادی خود را بر پایه «نظریه ارزش ذهنی (سوبژکتیو)» بنیاد می نهد. اما زمانی که منگر با بی اعتنایی همتایان آلمانی رو به رو می شود، کتاب دوم را در تشریح رویکرد علمی خود می نویسد و در آن نه تنها نظریه بی بنیاد ارزش کار کلاسیک ها، بلکه رویکرد تاریخی صرف و مستقل از تئوری نسل جدید طرفداران مکتب تاریخی آلمان را هم نقد و رد می کند. نسل جدید مکتب تاریخی آلمان که گوستاو شمولر نماینده برجسته آن بود، برخلاف نسل قدیمی و در راس آن ها ویلهلم روشر، هر گونه تئوری عمومی درباره اقتصاد را رد می کردند و نظریه پردازی در اقتصاد را منحصر به پژوهش های تجربی- تاریخی می دانستند. منگر به رغم تاکید بر ضرورت «اقتصاد نظری» و کشف قوانین کلی حاکم بر روابط اقتصادی، به هیچ وجه اهمیت مطالعات ترجبی و تاریخی را رد نمی کرد.

در هر صورت، مضمون نوشته های منگر نه از سوی جریان غالب اقتصاددانان آلمانی به درستی فهمیده شد و نه از سوی اقتصاددانان انگلیسی و فرانسوی زبان. برای این مشکل هر علتی تصور کنیم، از مشکل نویسی و به کار بردن اصطلاحات نامانوس گرفته تا پیچیدگی تفکر فلسفی نویسنده، نمی توان انکار کرد نه فقط اندیشه های منگر، بلکه به طور کلی مکتب بنیاد نهاده شده از سوی او همیشه با سوء تفاهم و تفسیرهای بسیار متفاوت و اغلب نادرست رو به رو بوده است. مورخان اندیشه اقتصادی اغلب منگر را در کنار استنلی جونز و لئون والراس مبدع نظریه ارزش ذهنی (سوبژکتیو) و مارژینالیسم (نهایی گرایی) می دانند که اقتصاد مدرن یا به اصطلاح نئوکلاسیک در قیاس با اقتصاد کلاسیک بر روی آن بنا شده است. واقعیتی در این داوری نهفته است، اما در عین حال نباید از تفاوت مهم اندیشه منگر و دو اقتصاددان دیگر غفلت کرد. تا دهه سوم سده بیستم میلادی اقتصاد مدرن یا نئوکلاسیک به همه جریان های ناشی از انقلاب مارژینالیستی (انقلاب نهایی گرایی) اطلاق می شد و چندان اعتنایی به اختلاف نظرهای گاه بسیار جدی نهفته در میان آن ها نمی شد. اما با وقوع رکود بزرگ سال 1929 و طرح پرسش هایی دربارهعلل و راه های برون رفت از آن اختلاف نظرهای جدی آشکار شد. البته ظهور جان مینارد کینز که کل جریان نئکلاسیک را به چالش کشید هم مزید بر علت شد.

شمار روزافزونی از اقتصاددانان جریان اصلی نئوکلاسیک در مقابل نقادی کینز سپر انداختند و توصیه های او را در خصوص لزوم مداخله دولت در ساز و کار بازار پذیرفتند اما این توصیه ها مبتنی بر این نظریه بود که نظام بازار بدون مداخله دولت به خودی خود بحران زاست و برای اجتناب از رکود و بیکاری گسترده ناشی از آن، دولت باید فعالانه در اقتصاد دست به کار شود. به این ترتیب جریان اصلی علم اقتصاد تلاش ورزید نظریات کینز را در بدنه آموزه های خود جذب کند و از آن بهره گیرد که به اصطلاح به آن سنتز نئوکلاسیک می گویند. اینجا بود که اختلاف نظر میان اتریشی ها و جریان اصلی به وضوح آشکار شد، چرا که اتریشی ها، در کل، نظریات کینز را مردود می دانستند و توضیح به کلی متفاوتی از دورهای تجاری و رکورد بزرگ 1929 ارائه می دادند.

جدایی اقتصاد اتریشی از جریان اصلی علم اقتصاد و به محاق رفتن آن در سال های پس از جنگ جهانی دوم و بازگشت دوباره آن به صحنه از دهه 1970 میلادی که نماد آن جایزه نوبل فردریش فون هایک در سال 1974 بود، موضوع بسیار جذابی است که استیون هورویتز به زیبایی آن را در این کتاب به تصویر می کشد. هورویتز در این اثر جذاب و خواندنی تلاش دارد یافته های مهم اقتصاد اتریشی را به زبان ساده برای مخاطبان عام و فراتر از آن برای دانشجویان و علاقه مندان به جریان اصلی علم اقتصاد بازگو کند؛ علاقه مندانی که در برنامه رسمی آموزشی آنها دیدگاه های اتریشی جایی ندارند. واقعیت این است که بخش بزرگی از پیروان جریان اصلی علم اقتصاد همیشه طرفدار اقتصاد بازار آزاد بوده اند و به واقع جای تاسف دارد که اینها از دستاوردهای اقتصاد اتریشی که منسجم ترین مکتب فکری در این خصوص است بی خبر باشند. هورویتز از گسترش آموزه های اقتصاد اتریشی در دهه های اخیر می گوید و اینکه اندک اندک این آموزه ها در محافل دانشگاهی نیز راه خود را باز می کنند. او مثال هایی در مورد نزدیک شدن این دو جریان فکری بیان می کند و به مواردی از به کار بستن رویکرد اتریشی درون بخش هایی از جریان اصلی اشاره دارد که بسیار جالب توجه است.

علاوه بر مواردی که هورویتز اشاره می کند شاید بد نباشد به کتاب مروین کینگ با عنوان «پایان کیمیاگری، پول، بانکداری و آینده اقتصاد جهانی» اشاره کنیم که در سال 2016 منتشر شده است. کینگ از اقتصاددانان برجسته جریان اصلی و استاد «مدرسه اقتصاد لندن» است. او مدت 10 سال (از 2003 تا 2013) رئیس بانکم مرکزی انگلستان («بانک انگلستان») و از جمله نخستین مسئولانی بود که سیاست «تسهیل مقداری» را برای مقابله با رکود 2008-2007 به اجرا گذاشت. مضمون اصلی کتاب کینگ همان گونه که از عنوان آن پیداست بررسی نقادانه نظام بانکداری رایج در دنیای امروز یعنی بانکداری ذخیره کسری و بانکداری مرکزی پشتیبان آن است. او معتقد است که این نظام بانکداری نیازمند اصلاحات اساسی است، از این رو، پیشنهادیی در جهت ممانعت بانک های مرکزی از «خلق پول از هیچ» مطرح می کند. تحلیل های کینگ و حتی اصطلاحاتی که به کار می برد شباهت زیادی به رویکرد اتریشی ها دارد، اما با شگفتی تمام در سراسر کتاب او ارجاعی به منابع اتریشی، جز یک مورد، نمی توان پیدا کرد.

او در توضیح مفهوم کیمیاگری که در عنوان کتابش آورده است می نویسد: «این فکر که پول کاغذی می تواند جایگزین طلا و فلزات قیمتی دارای ارزش ذاتی شود و اینکه بانک ها می توانند سپرده های کوتاه مدت مطمئن را بگیرند و آنها را به سرمایه گذاری های درازمدت ریسکی تبدیل کنند با انقلاب صنعتی در سده هجدهم رواج یافت. این فکر هم انقلابی وهم بسیار فریبنده بود. این در واقع کیمیاگری مالی بود: خلق توانایی های مالی فوق العاده ای که واقعیت و عقل سلیم را به چالش می کشید. پی گرفتن این اکسیر فجایع اقتصادی متعددی، از ابرتورم ها گرفته تا فروپاشی نظام بانکی، را به همراه آورد. چرا پول و بانکداری، این کیمیاگران اقتصاد بازار، به پاشنه آشیل آن تبدیل شدند؟»

این تحلیل آشکارا قرابت زیادی با رویکرد اتریشی به مسائل ناشی از بانکداری ذخیره کسری و بانکداری مرکزی پشتیبان آن دارد. کینگ در این مورد و موارد متعدد دیگر به آموزه های اقتصاد اتریشی بسیار نزدیک می شود، اما نتایج یکسانی نمی گیرد. او در توضیح بحران مالی 2008-2007 از پایین نگه داشتن تعمدی نرخ بهره از سوی بانک مرکزی سخن می گوید که عامل دادن سیگنال های (علامت های) نادرست به فعالان اقتصادی و «سرمایه گذاری بد» («سوءسرمایه گذاری») ناشی از اطلاعات غلط درباره پس انداز و منابع سرمایه گذاری است. کینگ رویکرد آماری صرف به ریسک را در جریان اصلی علم اقتصاد مورد انتقاد قرار می دهدو بر «عدم قطعیت رادیکال» تاکید می کند که تن به محاسبات ریاضی نمی دهد. درست است که کینگ به جز یک مورد اشاره تاییدآمیز به کتاب یک نویسنده طرفدار مکتب اتریش، جیمز گرانت، هیچ ارجاعی به منابع اصلی اقتصاد اتریشی نمی دهد، اما نزدیکی و حتی اشتراک دیدگاه های وی با تحلیل های این مکتب را باید به فال نیک گرفت. اینها نشانه های گسترش دامنه نفوذ اقتصاد اتریشی در جریان اصلی علم اقتصاد به شمار می آید و البته هورویتز در کتاب خود نمونه های دیگری هم آورده است.

اگر چنان که هورویتز می گوید اقبال به اقتصاد اتریشی در دانشگاه ها و آکادمی های کشورهای پیشرفته رو به فزونی است، اما در کشور ما اقتصاددانان تربیت یافته در جریان اصلی علم اقتصاد هیچ اعتنایی به آن ندارند و گاه حتی با قیاس های نسنجیده و تحقیرامیز از آن یاد می کنند که بیشتر نشانه بی اطلاعی از یافته های مهم مکتب اتریش است. در هر صورت کتاب هورویتز مقدمه بسیار خوبی برای آشنایی با آموزه های این مکتب فکری مهم است. هورویتز در 11 فصل به شکل مختصر و مفید اصول فکری بنیادی این مکتب و تاریخچه ای از تحولات آن را برای خواننده نااشنا با موضوع توضیح می دهد. ترجمه فارسی این اثر به قلم شیوای دکتر امیر حسین خالقی بسیار خوش خوان، روشن و روان است. امیدواریم مترجم دانشمند این کتاب آثار مهم دیگری از این مکتب را به فارسی برگرداند و خواننده ایرانی را با زیر و بم های آن آشنا کنند.

آنچه امروزه مکتب اتریش یا اقتصاد اتریشی خوانده می شود به مکتب یا سنتی بر می گردد که با کارل منگر و کتاب «اصول علم اقتصاد» وی در سال 1871 در وین اتریش آغاز شد. منگر کتاب خود را که محتوای آن از بسیاری جهات با کتاب های با عنوان مشابه در آن روزگار متفاوت بود، به ویلهلم روشر، بنیانگذار معروف مکتب تاریخی آلمان، تقدیم کرد.

منگر انتظار بازخورد مثبت و همدلانه از سوی محافل دانشگاهی آلمان را داشت، ولی با کمال شگفتی با بی اعتنایی آزاردهنده ای رو به رو شد. در نتیجه وی به گمان اینکه پیام نظری کتابش درست فهم نشده است، پروژه اولیه خود مبنی بر بسط نظریاتش در کتاب «اصول علم اقتصاد» را رها کرد و کتابی در توضیح روش تحلیل اقتصادی با عنوان «جستاری در روش علوم اجتماعی» نوشت که تدوین آن از سال 1875 تا 1883 به درازا انجامید. ک تاب دوم منگر برخلاف کتاب نخست سر و صدای زیادی در آلمان به پا کرد. گوستاو شمولر نماینده و نفر اول مکتب تاریخی آلمان در آن زمان که مسئولیت های مهمی در نظام دانشگاهی آن کشور داشت، خود به نقد و بررسی کتاب منگر پرداخت. کتاب دوم منگر و نقد آن از سوی شمولر در حقیقت آغازگر بحثی بود که در تاریخ اندیشه اقتصادی به جدال روش ها معروف شده است. نقد شمولر با پاسخ توفنده ای از سوی منگر رو به رو شد که به شدت موجب تکدر خاطر او شد. وی حتی از پاسخ به جوابیه منگر خودداری کرد و با پسر فرستادن آن به همراه نامه ای توهین آمیز به گفت و گو از سوی خود پایان داد.

نکته مهمی که در جریان جدال روش ها اغلب مورد غفلت واقع شده این است که نقد منگر از ابتدا فقط متوجه مکتب تاریخی آلمان نبود، بلکه در اساس ناظر بر برخی اندیشه های اقتصادی کلاسیک های انگلیسی به شمار می آمد. به نظر می رسد غفلت از این موضوع از سوی اقتصاددانان آلمانی بر عصبانیت منگر دامن زده باشد. همان گونه که پیش از این هم اشاره شد، منگر کتاب «اصول علم اقتصاد» خود را در سال 1871 به ویلهلم روشر یعنی بنیانگذار مکتب تاریخی آلمان تقدیم کرده بود؛ کسی که به آموزه «ارزش کار» اقتصاددانان کلاسیک انتقادهای جدی داشت. منگر با این کار در واقع می خواست همدلی خود را با این نقد نشان دهد و آن را تکمیل کند.

یادآوری می کنیم که منگر در ک تاب «اصول علم اقتصاد» خود نظریه مارژینالیستی ارزش (نظریه نهایی گرایی) را به عنوان جایگزنی «نظریه ارزش کار» کلاسیک ها مطرح می سازد. به سخن دیگر، او با انتقادی کوبند ها از نظریه محوری کلاسیک ها مانند آدام اسمیت و دیوید ریکاردو در خصوص تولید و توزیع، نظریه مدرن اقتصادی خود را بر پایه «نظریه ارزش ذهنی (سوبژکتیو)» بنیاد می نهد. اما زمانی که منگر با بی اعتنایی همتایان آلمانی رو به رو می شود، کتاب دوم را در تشریح رویکرد علمی خود می نویسد و در آن نه تنها نظریه بی بنیاد ارزش کار کلاسیک ها، بلکه رویکرد تاریخی صرف و مستقل از تئوری نسل جدید طرفداران مکتب تاریخی آلمان را هم نقد و رد می کند. نسل جدید مکتب تاریخی آلمان که گوستاو شمولر نماینده برجسته آن بود، برخلاف نسل قدیمی و در راس آن ها ویلهلم روشر، هر گونه تئوری عمومی درباره اقتصاد را رد می کردند و نظریه پردازی در اقتصاد را منحصر به پژوهش های تجربی- تاریخی می دانستند. منگر به رغم تاکید بر ضرورت «اقتصاد نظری» و کشف قوانین کلی حاکم بر روابط اقتصادی، به هیچ وجه اهمیت مطالعات ترجبی و تاریخی را رد نمی کرد.

در هر صورت، مضمون نوشته های منگر نه از سوی جریان غالب اقتصاددانان آلمانی به درستی فهمیده شد و نه از سوی اقتصاددانان انگلیسی و فرانسوی زبان. برای این مشکل هر علتی تصور کنیم، از مشکل نویسی و به کار بردن اصطلاحات نامانوس گرفته تا پیچیدگی تفکر فلسفی نویسنده، نمی توان انکار کرد نه فقط اندیشه های منگر، بلکه به طور کلی مکتب بنیاد نهاده شده از سوی او همیشه با سوء تفاهم و تفسیرهای بسیار متفاوت و اغلب نادرست رو به رو بوده است. مورخان اندیشه اقتصادی اغلب منگر را در کنار استنلی جونز و لئون والراس مبدع نظریه ارزش ذهنی (سوبژکتیو) و مارژینالیسم (نهایی گرایی) می دانند که اقتصاد مدرن یا به اصطلاح نئوکلاسیک در قیاس با اقتصاد کلاسیک بر روی آن بنا شده است. واقعیتی در این داوری نهفته است، اما در عین حال نباید از تفاوت مهم اندیشه منگر و دو اقتصاددان دیگر غفلت کرد. تا دهه سوم سده بیستم میلادی اقتصاد مدرن یا نئوکلاسیک به همه جریان های ناشی از انقلاب مارژینالیستی (انقلاب نهایی گرایی) اطلاق می شد و چندان اعتنایی به اختلاف نظرهای گاه بسیار جدی نهفته در میان آن ها نمی شد. اما با وقوع رکود بزرگ سال 1929 و طرح پرسش هایی دربارهعلل و راه های برون رفت از آن اختلاف نظرهای جدی آشکار شد. البته ظهور جان مینارد کینز که کل جریان نئکلاسیک را به چالش کشید هم مزید بر علت شد.

شمار روزافزونی از اقتصاددانان جریان اصلی نئوکلاسیک در مقابل نقادی کینز سپر انداختند و توصیه های او را در خصوص لزوم مداخله دولت در ساز و کار بازار پذیرفتند اما این توصیه ها مبتنی بر این نظریه بود که نظام بازار بدون مداخله دولت به خودی خود بحران زاست و برای اجتناب از رکود و بیکاری گسترده ناشی از آن، دولت باید فعالانه در اقتصاد دست به کار شود. به این ترتیب جریان اصلی علم اقتصاد تلاش ورزید نظریات کینز را در بدنه آموزه های خود جذب کند و از آن بهره گیرد که به اصطلاح به آن سنتز نئوکلاسیک می گویند. اینجا بود که اختلاف نظر میان اتریشی ها و جریان اصلی به وضوح آشکار شد، چرا که اتریشی ها، در کل، نظریات کینز را مردود می دانستند و توضیح به کلی متفاوتی از دورهای تجاری و رکورد بزرگ 1929 ارائه می دادند.

جدایی اقتصاد اتریشی از جریان اصلی علم اقتصاد و به محاق رفتن آن در سال های پس از جنگ جهانی دوم و بازگشت دوباره آن به صحنه از دهه 1970 میلادی که نماد آن جایزه نوبل فردریش فون هایک در سال 1974 بود، موضوع بسیار جذابی است که استیون هورویتز به زیبایی آن را در این کتاب به تصویر می کشد. هورویتز در این اثر جذاب و خواندنی تلاش دارد یافته های مهم اقتصاد اتریشی را به زبان ساده برای مخاطبان عام و فراتر از آن برای دانشجویان و علاقه مندان به جریان اصلی علم اقتصاد بازگو کند؛ علاقه مندانی که در برنامه رسمی آموزشی آنها دیدگاه های اتریشی جایی ندارند. واقعیت این است که بخش بزرگی از پیروان جریان اصلی علم اقتصاد همیشه طرفدار اقتصاد بازار آزاد بوده اند و به واقع جای تاسف دارد که اینها از دستاوردهای اقتصاد اتریشی که منسجم ترین مکتب فکری در این خصوص است بی خبر باشند. هورویتز از گسترش آموزه های اقتصاد اتریشی در دهه های اخیر می گوید و اینکه اندک اندک این آموزه ها در محافل دانشگاهی نیز راه خود را باز می کنند. او مثال هایی در مورد نزدیک شدن این دو جریان فکری بیان می کند و به مواردی از به کار بستن رویکرد اتریشی درون بخش هایی از جریان اصلی اشاره دارد که بسیار جالب توجه است.

علاوه بر مواردی که هورویتز اشاره می کند شاید بد نباشد به کتاب مروین کینگ با عنوان «پایان کیمیاگری، پول، بانکداری و آینده اقتصاد جهانی» اشاره کنیم که در سال 2016 منتشر شده است. کینگ از اقتصاددانان برجسته جریان اصلی و استاد «مدرسه اقتصاد لندن» است. او مدت 10 سال (از 2003 تا 2013) رئیس بانکم مرکزی انگلستان («بانک انگلستان») و از جمله نخستین مسئولانی بود که سیاست «تسهیل مقداری» را برای مقابله با رکود 2008-2007 به اجرا گذاشت. مضمون اصلی کتاب کینگ همان گونه که از عنوان آن پیداست بررسی نقادانه نظام بانکداری رایج در دنیای امروز یعنی بانکداری ذخیره کسری و بانکداری مرکزی پشتیبان آن است. او معتقد است که این نظام بانکداری نیازمند اصلاحات اساسی است، از این رو، پیشنهادیی در جهت ممانعت بانک های مرکزی از «خلق پول از هیچ» مطرح می کند. تحلیل های کینگ و حتی اصطلاحاتی که به کار می برد شباهت زیادی به رویکرد اتریشی ها دارد، اما با شگفتی تمام در سراسر کتاب او ارجاعی به منابع اتریشی، جز یک مورد، نمی توان پیدا کرد.

او در توضیح مفهوم کیمیاگری که در عنوان کتابش آورده است می نویسد: «این فکر که پول کاغذی می تواند جایگزین طلا و فلزات قیمتی دارای ارزش ذاتی شود و اینکه بانک ها می توانند سپرده های کوتاه مدت مطمئن را بگیرند و آنها را به سرمایه گذاری های درازمدت ریسکی تبدیل کنند با انقلاب صنعتی در سده هجدهم رواج یافت. این فکر هم انقلابی وهم بسیار فریبنده بود. این در واقع کیمیاگری مالی بود: خلق توانایی های مالی فوق العاده ای که واقعیت و عقل سلیم را به چالش می کشید. پی گرفتن این اکسیر فجایع اقتصادی متعددی، از ابرتورم ها گرفته تا فروپاشی نظام بانکی، را به همراه آورد. چرا پول و بانکداری، این کیمیاگران اقتصاد بازار، به پاشنه آشیل آن تبدیل شدند؟»

این تحلیل آشکارا قرابت زیادی با رویکرد اتریشی به مسائل ناشی از بانکداری ذخیره کسری و بانکداری مرکزی پشتیبان آن دارد. کینگ در این مورد و موارد متعدد دیگر به آموزه های اقتصاد اتریشی بسیار نزدیک می شود، اما نتایج یکسانی نمی گیرد. او در توضیح بحران مالی 2008-2007 از پایین نگه داشتن تعمدی نرخ بهره از سوی بانک مرکزی سخن می گوید که عامل دادن سیگنال های (علامت های) نادرست به فعالان اقتصادی و «سرمایه گذاری بد» («سوءسرمایه گذاری») ناشی از اطلاعات غلط درباره پس انداز و منابع سرمایه گذاری است. کینگ رویکرد آماری صرف به ریسک را در جریان اصلی علم اقتصاد مورد انتقاد قرار می دهدو بر «عدم قطعیت رادیکال» تاکید می کند که تن به محاسبات ریاضی نمی دهد. درست است که کینگ به جز یک مورد اشاره تاییدآمیز به کتاب یک نویسنده طرفدار مکتب اتریش، جیمز گرانت، هیچ ارجاعی به منابع اصلی اقتصاد اتریشی نمی دهد، اما نزدیکی و حتی اشتراک دیدگاه های وی با تحلیل های این مکتب را باید به فال نیک گرفت. اینها نشانه های گسترش دامنه نفوذ اقتصاد اتریشی در جریان اصلی علم اقتصاد به شمار می آید و البته هورویتز در کتاب خود نمونه های دیگری هم آورده است.

اگر چنان که هورویتز می گوید اقبال به اقتصاد اتریشی در دانشگاه ها و آکادمی های کشورهای پیشرفته رو به فزونی است، اما در کشور ما اقتصاددانان تربیت یافته در جریان اصلی علم اقتصاد هیچ اعتنایی به آن ندارند و گاه حتی با قیاس های نسنجیده و تحقیرامیز از آن یاد می کنند که بیشتر نشانه بی اطلاعی از یافته های مهم مکتب اتریش است. در هر صورت کتاب هورویتز مقدمه بسیار خوبی برای آشنایی با آموزه های این مکتب فکری مهم است. هورویتز در 11 فصل به شکل مختصر و مفید اصول فکری بنیادی این مکتب و تاریخچه ای از تحولات آن را برای خواننده نااشنا با موضوع توضیح می دهد. ترجمه فارسی این اثر به قلم شیوای دکتر امیر حسین خالقی بسیار خوش خوان، روشن و روان است. امیدواریم مترجم دانشمند این کتاب آثار مهم دیگری از این مکتب را به فارسی برگرداند و خواننده ایرانی را با زیر و بم های آن آشنا کنند.

 

منبع: تجارت فردا
با دوستان خود به اشتراک بگذارید:
کپی شد

دیدگاه تان را بنویسید

 

دیدگاه

توسعه